⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت شصت و هشتم* و قسمت چهارم فصل سوم
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت شصت و هشتم* و قسمت چهارم فصل سوم

پنجشنبه 17 مرداد 1398 11:44 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااام

برید ادامههههههه

این قسمت یکم زیاده

ریحانه راه حلش و بهم یاد داد مشکل رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

راستی این قسمت یکم عجیبه 0____0

شرمنده 0____0

بدجور جوگیر شده بودم 0___0

 نایریکا : سلام

 

-چقدر خوشحالیم که جواب ما رو دادید

 

+ ما فکر میکردیم دیگه جواب ما رو نمیدید

 

نایریکا : بخاطر اون شب متاسفم. اصلا حالم خوب نبود

 

-اوه واقعا متاسفم. الان حالتون خوبه؟

 

نایریکا : ممنون الان خیلی بهترم

 

+ شما دست از خوانندگی برداشتید؟

 

نایریکا : متاسفانه یه مدت بله...برداشته بودم . ولی تصمیم دارم دوباره شروع به خوانندگی کنم

 

+ و -: واقعاااااااااا؟

 

نایریکا : بله

 

اون دوتا ذوق کردن

 

نایریکا لبخند زد

 

-ببخشید میشه بدونیم یه مدت چرا دست از خوانندگی برداشتید؟

 

نایریکا : یه اتفاقی افتاده بود که حالم  بد شده بود

 

+ میشه بدونیم چه اتفاقی ؟

 

نایریکا : اوه بی خیال. بهتره دیگه یادش نیاریم. مهم اینه که الان بهتر هستم

 

-میگم.....ما یه اهنگ داریم. حاضری امشب باهامون بخونیش ؟ خیلی خوش میگذره ها . اینجا خیلی ها هم هستن که تو رو دوست دارن . مطمئنم وقتی تو رو ببینن خیلی خوشحال میشن

 

نایریکا : خیل خب بزار اهنگ و ببینم

 

بعدش اونا اهنگ رو نشونش دادن

 

نایریکا : ممنونم. متن فوق العاده قشنگی داره. اگه تونستم و وقت کردم حتما باهاتون همکاری میکنم

 

+ خیلی خوشحال میشیم اگه باهامون همکاری کنید . مطمئنم اهنگ خیلی قشنگی میشه

 

نایریکا : ممنونم. تمام تلاشم و میکنم

 

-پس امشب سر این ساعت بیاید به این ادرس

 

*دادن ادرس*

 

-ما ینجا تمرین میکنیم. اگه موافق بودید حتما بیاید.

 

نایریکا : چشم حتما

 

+ پس اگه کاری ندارید ما فعلا بریم.

 

نایریکا : باشه . موفق باشید

 

+ و - : میبینیمتون

 

نایریکا : منم همینطور

 

یکم همونجا موند و به زمین خیره شد

 

بعدش وارد فروشگاه های دیگه ای شد تا چیزایی غیر لباس بخره

 

تو نیچرلند:

 

نگاه کردن به لیست : خب......ما خیلی از کارایی که تو این لیست اومده رو انجام دادیم. ولی بازم کار هست که باید انجام بدیم.

 

مارتا : بهتر نیست یکم استراحت کنی ؟ میدونم دنیات برات مهمه. دنیات برای هممون مهمه. ولی خودت و خسته نکن.

 

ولی....................اخه.........ما خیلی وقته اینجا نیومدیم. یه سری چیزا بهم ریخته

 

مارتا : ولی با کمک بقیه درستشون کردیم

 

اره ولی هنوز خیلی چیزای دیگه هم موندن که باید درست بشن

 

مارتا : ولی از نظرم فعلا یکم استراحت کن بعدا دوباره ادامه میدیم

 

نخیر الان باید تمومش کنیم

 

مارتا : ولی تو هرکاری کنی الان تموم نمیشه

 

چرا اینقدر با من مخالفت میکنی اخه ؟

 

مارتا : خب بابا دارم به تو حقیقت رو نشون میدم *نوشیدن اب پرتقال*

 

شما به جای نشون دادن حقیقت نوشیدنیت رو بنوش

 

مارتا اخم کرد : از کی تاحالا با من لج میکنی؟

 

ادوارد : یکم راحتش بزار 

 

مارتا : شما نمیخواد دخالت کنی که با نگین چطوری حرف بزنم :/

 

ادوارد : به هر حال منم دوستشم :/

 

مارتا : ولی شوهرش که نیستی :/

 

عههههههههههههههههههههه این چه حرفیه میزنی ؟ بچه های توی خونه دارن این داستان و میخونن

 

مارتا : خب بخونن :/

 

اقا کات :/

 

*چند لحظه به عقب برگشتن*

 

چرا اینقدر با من مخالفت میکنی اخه ؟

 

مارتا : خب بابا دارم به تو حقیقت رو نشون میدم *نوشیدن اب پرتقال*

 

شما به جای نشون دادن حقیقت نوشیدنیت رو بنوش

 

مارتا اخم کرد : از کی تاحالا با من لج میکنی؟

 

ادوارد : یکم راحتش بزار 

 

مارتا : شما نمیخواد دخالت کنی که با نگین چطوری حرف بزنم :/

 

ادوارد : به هر حال منم دوستشم :/

 

مارتا : ولی شوهرش که نیستی :/

 

چییییییییییییییی؟ تو دوباره تکرارش کردی ؟

 

مارتا  : ولی من اولین بارمه که تکرارش میکنم

 

اه :/

 

*دوباره برگشتن به عقب*


چرا اینقدر با من مخالفت میکنی اخه ؟

 

مارتا : خب بابا دارم به تو حقیقت رو نشون میدم *نوشیدن اب پرتقال*

 

شما به جای نشون دادن حقیقت نوشیدنیت رو بنوش

 

مارتا اخم کرد : از کی تاحالا با من لج میکنی؟

 

ادوارد : یکم راحتش بزار 

 

مارتا : شما نمیخواد دخالت کنی که با نگین چطوری حرف بزنم :/

 

ادوارد : به هر حال منم دوستشم :/

 

مارتا : ولی.................

 

*جلوی دهن مارتا رو گرفتن* : بی خیال لطفا

 

مارتا دستم و کنار زد : ولی اون که شوهرت نیست :/

 

چرا تکرار میشههههههههههه ؟ باید یه کار دیگه کنم

 

مارتا : چی تکرار میشه ؟

 

نمیخوام بچه های توی خونه چیزای بد یاد بگیرن

 

مارتا : چیزای بد ؟

 

ادوارد : از کی تاحالا شوهر چیز بدیه؟

 

عهههههههههههههههه نگووووووووووووو

 

مارتا : بی خیااال

 

بابا عیبه تو وب کلی بچه ی 12 13 14 ساله هست

 

مارتا : تو خودت چند سال داری ازدواج کردی ؟ :/

 

لعنتیییییییییی

 

*برگشتن به عقب تر*

 


نگاه کردن به لیست : خب......ما خیلی از کارایی که تو این لیست اومده رو انجام دادیم. ولی بازم کار هست که باید انجام بدیم.

 

مارتا : بهتر نیست یکم استراحت کنی ؟ میدونم دنیات برات مهمه. دنیات برای هممون مهمه. ولی خودت و خسته نکن.

 

 

ولی....................اخه.........ما خیلی وقته اینجا نیومدیم. یه سری چیزا بهم ریخته

 

مارتا : ولی با کمک بقیه درستشون کردیم

 

اره ولی هنوز..............

 

تو ذهن : اوه داره دوباره تکرار میشه! پس چاره ای ندارم

 

باشه هرچی شما بگی گوش میدم ^-^

 

مارتا : وای واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟


بله شما خیلی محترم هستید ^-^

 

مارتا : مارتا به فدات

 

شما بفرمایید بگید بازم اب میوه مینوشید یا نه ؟ ^-^

 

مارتا : اخ دستت درد نکنه پیر بشی ایشالا

 

چشم تاج سرم ^-^

 

تو ذهنم : هعی روزگار..........-_-






برای ادامه نظر 




کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 02:52 ب.ظ