⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - داستـان "یـک کله نارنجی" قسمت پنجم(پس از قررررن ها=|)
به این دنیا خوش اومدی

داستـان "یـک کله نارنجی" قسمت پنجم(پس از قررررن ها=|)

دوشنبه 14 مرداد 1398 04:41 ب.ظ

نویسنده : Futaba
سلاااامممممم
و
شرمندهههههه
فک کنم تا الان داستانو یادتون رفته اصن:`|
گومناسای گومناسای:`|
برید ادامه:`|
_تو سرداب و مقبره ها میخوابی؟!
_معمولا.
_چرا؟!
_چون شبحم.
____________________________________
فوتابا گوشه ی لباس لارتن رو کشید.
_من میترسم.
_چیزی نیست!
لارتن رو به سبا اخم کرد
_میشه دقیقا توضیح بدی شبح چه کوفتیه؟!
سبا با تعجب به لارتن نگاه کرد
_شماها قصه هاشونو نشنیدید؟مرده های زنده؟موجودات شبگرد؟
_ارواحو میگی؟!
_نه..اشباح..
سبا سعی کرد کلمه مناسب تری پیدا کنه.
خاطره ای تو ذهن لارتن جرقه زد.
_شما ازون موجودات خوناشام نیستید،هستید؟!
سبا با خوشحالی گفت:
_حالا داری میفهمی!
_یادمه وور واسم میگفت...
لارتن فقط خاطرات مبهمی ازون حرفا داشت.وور درمورد خوناشام ها خیلی واسه ی لارتن قصه گفته بود.
سبا گفت:
_از اشباح داستانای زیادی هست ولی بیشترشون درست نیستن.ما واسه زنده موندن به خون احتیاج داریم ولی قاتل نیستیم و وقتی از کسی خون میخوریم بهش اسیب نمیرسونیم.
_ها؟هیولایی که ادم نمیکشه؟
_هیولا نه.ادمایی با قدرت فرا طبیعی.یا شایدم ضعف های فوق طبیعی!بستگی داره چطور بهش نگاه کنی جوونک!
سبا به خودش کش و قوسی داد و گفت:
_سن دقیقم یادم نیست ولی باید بیشتر پنجاه سال عمر داشته باشم.
فوتابا از شنیدن این حرفا ذوق زده و با تعجب به سمت سبا رفت و با یه لبخند بزرگ از سبا پرسید:
_شما دایناسور هارو دیدید؟اونا بزرگن مگه نه؟
لارتن تعجب کرد.تاحالا ندیده بود فوتابا بخنده یا حتی اینجوری ذوق زده بشه.به هر حال تا قبل این ماجرا ها اون هیچوقت حواسش به اون دختر با موهای دورنگ نبود.
سبا خندید و سر فوتابا رو نوازش کرد و گفت:
_شرمنده کوچولو ولی اونقدام پیر نیستم!
فوتابا کنار سبا نشست و اروم شد.
_اوه.که اینطور.
_ولی یه اشباحیو دیدم که انقدی بزرگ بودن که شبیه دایناسور بودن!!
فوتابا حیرت زده به سبا نگاه میکرد.
_چههه باحالللل!!!!!!!
سبا رو به فوتابا خندید و دوباره بحث قبلیشو ادامه داد:
_همه ی اشباح ادمای معمولین ولی وقتی با یه شبح هم خون میشن از مسیر زندگی ادما بیرون میرن.
و دو دستشو بالا اورد.روی سر انگشت های اون زخم هایی دیده میشد.
_مربی من سر انگشت های من و خودشو برید و از طریق این بریدگی ها خون خودشو به من داد.و اینجوری من شبح شدم.
لارتن پرسید:چرا این کارو کرد؟
سبا جواب داد:چون خودم خواستم.
سبا درمورد قدرت اشباح و سرعتشون برای لارتن و فوتابا گفت و گفت که سرعت پیر شدن اشباح یک دهم ادم های معمولیه.یعنی اونا چند برابر بیشتر ادم های معمولی عمر میکنن.از سختی ها و ترس های زندگی اشباح گفت.از اینکه بعد از چند ساعت موندن تو افتاب میسوزن و ازین که نمیتونن هیچوقت بچه دار شن.
اون دو بچه شیفته حرفای سبا شده بودن.لارتن همیشه دنیای اشباح و جادو و هیولا رو باور داشت اما این اولین باری بود که حقیقت رو میشنوید.
سبا چند تا از افسانه های دروغین اشباح هم گفت.درمورد اینکه از سلیب میترسن و برای کشتنشون باید تیری توی قلبشون کرد.
سبا خر خر کرد و گفت:
_همشون مزخرفه!چرندیات یه مشت احمق دیوونه!
لارتن سوالای دیگه ای هم کرد و سبا به اونها جواب داد و بعد وقتی سبا مطمعن شد برای امشب لارتن به اندازه کافی از اشباح یاد گرفته،از اون پرسید:
_تو و این دختر کوچولو چرا اینجایید؟
لارتن اول میخواست یه داستان دروغی بگه.اما حالا که سبا به همه ی حرفای اون جواب داده بود و دروغی نگفته بود تصمیم گرفت راستشو بگه.
برای لحظه ای وور رو به یاد اورد...
و بدون هیچ هیجانی گفت:
_من یه مرد رو کشتم.
ادامه دارد...
کم نوشتم شرمنده:```|
واقعا شرمنده:```|
بای بای:``|



کامنتا : نفر نظر دادن:`|
آخرین دستکاری: دوشنبه 14 مرداد 1398 04:46 ب.ظ