⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت سی و ششم* و قسمت ششم فصل سوم
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت سی و ششم* و قسمت ششم فصل سوم

سه شنبه 3 مهر 1397 12:14 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااااااام
ادامههههههه

 روز بعد بالن سریع رفت پیش بچه ها

بالن : سلاااااااااام . ببخشید دیر رسیدم؟

شارلوت : نه اصلا دیر نرسیدی خیلی هم به موقع اومدی زود باش بیا تو

بالن رفت تو

ایریس : وسیله ها رو اوردی ؟

بالن : اره اوردم

ایریس : خیلی خوبه. لطفا بدتشون به من

بالن هم  وسیله ها رو به ایریس داد

نایریکا : خب همه کاراشونو انجام دادن؟

ریچارد : بلههههه

ماتیاس : اره من و گری همچی رو درست کردیم.یعنی کارامونو انجام دادیم

ایریس و ایگور : ما هم همه جا رو تزئین کردیم

شارلوت و خواهراش : ما هم همه جا رو تمیز کردیم

نایریکا : خب خوبه...همچی حله.....شاینا و نیلیا شماها چی؟

شاینا و نیلیا : ما هم کادو ها رو مرتب کردیم

نایریکا : جودی....؟

جودی : منم به ریوکو و توما لباس دادم بپوشن و مرتب و خوشگلشون کردم

شارلوت : جدی ؟ ببینمشوووووون؟

جودی : اره تو اتاق هستن

شارلوت سریع رفت سمت اتاق و در زد

شارلوت : میشه بیام تو ؟

ریوکو و توما : اله ^^

شارلوت در و باز کرد و رفت پیششون

شارلوت : واییییییییییی چقدر شما جیگر شدیییییییییییییییین.کوچولوهای خودممممممم

بعد محکم بغلشون کرد

ریوکو و توما : خفه سدیییییییییییم

شارلوت : اخ معذرت میخوام متوجه نشدم

ریوکو و توما خندیدن

شارلوت : وایییی خوشگلای من. زود باشین بیاین پیش بقیه مطمئنم بقیه شما رو ببینن کلی ذوق میکنن

بعد دست ریوکو و توما رو گرفت و اوردشون پیش بقیه

بقیه : واییییییییییییییی خدااااااااااااااااااا

جودی : اونقدر که اینا نازن هرچی بپوشن بهشون میاد

همه : زدی تو خاااااااااااال

ریحانه رفت پیش ریوکو و توما و لپشونو کشید

ریحانه : گوگولی های بانمک

ریوکو : عاله لیحانه ی مهلبوننننن

توما هم کلی ذوق کرد و دوتایی ریحانه رو بغل کردن

ریحانه : واییییییییییییییییی چه بانمکننننننن

ریوکو : من....خجالت کسیدم

توما : منم....خجالت کسیدم

همه : وای خداااااااااااااااااااااا

خجالت ریوکو و توما بیشتر شد

مرجان : خیل خب بچه ها یکیتون بره نگین و خبر کنه

ادوارد از سر جاش بلند شد : من میرم

مارتا یه لگد زد تو شکم ادوارد و ادوارد افتاد سر جاش

مارتا : کسی اسم تو رو نبرد....بالن بوی میشه تو بری و نگین و بیاری اینجا؟

بالن : من؟ خب..........باشه

مارتا : مرسی پسرم

بالن لبخند زد و سریع رفت بیرون

ادوارد : منم دنبالش میرم

مارتا : نه تو همینجا میمونی

ادوارد : اینقدر دوست داری من و ببینی ؟

مارتا : نه من دوست ندارم تو رو ببینم فقط نمیخوام حال دخترم گرفته شه

ادوارد : حالش زمانی گرفته میشه که ببینه دوستش هم دنبالش نیومده

بالن گرل : اقا ادوارد لطفا بذار داداشم بره و نگین و بیاره اونا باید یکم تو تنهایی با هم وقت بگذرونن مطمئنن میشه ازشون حرف کشید و فهمید که تو این تنهایی چیا به هم گفتن و چیکارا کردن و........

مارتا : و ازشون به عنوان مدرک و سوژه استفاده کرد

بالن گرل : و اونا رو مجبور کرد که زودتر با هم ازدواج کنن

ادوارد اخمی کرد و دستاش و محکم مشت کرد و بعد مکثی نفس عمیق کشید و ساکت شد

ماتیاس : غصه نخور مرددددددد

ادوارد : غصه ؟ غصه نمیخورم من خیلی هم خوشحالم

مارتا : باید هم خوشحال بشی

ادوارد : چرا؟

مارتا : راستش....نمیخوام کسی امروز ناراحت باشه

ادوارد یه لبخند کوچیک زد

______________________

بالن دوید و دوید تا به من رسید

بالن :.....نگین.......

برگشتم

بله؟

بالن : میگم............میخوای با هم یکم قدم بزنیم؟

ا.........خب............اره

بالن دستم و گرفت : پس بیا

ب........باشه

بعد شروع کردیم با هم قدم زدن

بالن : چه هوای خوبی شده نه؟

اره هوای خیلی خوبیه

بالن : خوشحالی؟

ا.......اره.........چ..چطور؟

بالن : همینجوری........میخواستم بدونم شادی یا نه

تو چی ؟ تو شادی؟

بالن : وقتی تو شادی منم شادم

امروز رفتار بالن یکم عوض شده بود....نمیدونم چرا ولی....یه جور خاصی حرف میزد...

خلاصه رسیدیم به خونه

بالن : یه لحظه نگاه نکن

بعد دستم و گرفت و من و اورد تو

بالن : حالا میتونی نگاه کنی

بعد نگاه کردم

همه : سورپرایزززززززززز

ها.........چی......؟ ب........برای چی؟

شارلوت سریع اومد پیشم : خب تولدت مبارککککککککککککککککک

همه : تولدت مبارکککککککککککککککک

ها؟..................و........واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ممنونمممممممممممممممممممممم

شارلوت دستم و گرفت و من و کشید و انداختم رو مبل

جلوم یه میز بود وکلی هدیه و کیک

وای خدای بززززززززرررگ

بعد به بالن های اطرافم نگاه کردم

وای این بالنا چقدر قشنگن....کار کیه ؟...

بالن گرل : با اجازه ی بزرگترا کار من و برادرم

با ذوق به بالن بوی نگاه کردم : بالن بوی؟

بالن بوی لبخند زد و سرش و به نشونه ی تایید تکون داد

ممنونممممممم

بالن : خواهش میکنم وظیفس

خجالت کشیدم و ذوق کردم




















برای قسمت بعد نظرررررررر
امادسسسسسسسسسس



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 02:23 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30