⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت سی و چهارم* و قسمت چهارم فصل سوم پارت اول
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت سی و چهارم* و قسمت چهارم فصل سوم پارت اول

سه شنبه 27 شهریور 1397 02:40 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااام
ادامههههههههههه

 ریچارد با ترس به بالای سرش نگاه میکرد و میترسید

ریچارد : کمبود ن.....نفس.....وای خداااااااا.....واااای.......

یکی از اون هیولا ها به ریچارد رسید و نگاهش کرد و خواست بهش حمله کنه

ریچارد : واااااااااای نه نه نههههههههههههههههههههههه

از ترس زیاد دستش و ول کرد

ریچارد : وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

یهو احساس کرد یکی دستش و گرفته.برگشت و نگاه کرد...ادوارد بود.

ادوارد : چیه چرا میترسی رفیق ؟ فکر کردی میذارم بمیری ؟

مارتا : خفه شو خوبه من هم تو رو نجات دادم کاش ولت میکردم.

ادوارد : ول کن بابا

مارتا : حیف که الان ریچارد دست تو رو گرفته وگرنه ولت میکردم بیوفتی پیش همین موجودات بمیری

ریچارد خندش گرفت و با ترس به اون موجودات نگاه کرد

ادوارد : هووووووووووی.به جای نگاه کردن به اونا سرعتتو بیشتر کن الان بخوری به درختی جایی بدبختمون میکنی بعدش مارتا خانم که اشتباه شما رو نمیبینه من و میکشه

مارتا : نترس پسرم باهات کاری ندارم چقدر تو ترسویی یکم از اون پسره که الان دخترم باهاشه یاد بگیر چقدر شجاع و دلیره مثل تو همش دنبال من نیست که بهش کمک کنم داره به دخترم کمک میکنه.

ادوارد : ما هم کمک کنیم تو نمیبینی .اینقدر بهش کمک کردم..از همون اولش هم باهام بد بودی..دیگه وقتی تو باهام بدی من چیکار کنم؟

مارتا : فقط خفه شو

________________________

من و بالن یه جا مخفی شده بودیم

اخیییییییش....بالن اینجا کجاست؟

بالن : راستش خودمم نمیدونم ولی فکر کنم اینجا در امان باشیم.

ولی بالن شهر در خطره باید برم و بجنگم

بالن : خیل خب پس منم میام

-ولی شما دست خالی نمیتونید برید

بالن : هااااااااااا تو دیگه کی هستی؟

یه دختر با موهای سفید و چشم های سبز و دیدیم.

چقدر.....شبیه نیلیایی

نیلیا : من خود نیلیام

بالن : ولی چرا بزرگ شدی؟

نیلیا : خب.....این قدرت و پیدا کردم که هروقت بخوام بتونم بزرگ باشم.خیل خب.الان توانایی هام بیشتره میرم تو شهر و سعی میکنم بهتون کمک کنم

نه نیاز نیست بری خطریه

نیلیا ک نخیرم خطری نیست من از پس خودم بر میام

بالن : ولی تو هنوز بچه ای

فقط الان بزرگ شدی

نیلیا : خب پس یعنی میتونم برم

من و بالن ک معلومه که نمیتونی بری

اگه بری و اون هیولا های عجیب غریب بلایی سرت بیارن خودم و نمیبخشم.

نیلیا : ولی من هنوز بخاطر اون اتفاق خودم و نمیبخشم دوست داری عذاب بکشم ؟ بذار بیام و بهت کمک کنم اینجوری میدونم یه کاری برات کردم اگه هم بلایی سرم بیاد با خیالم راحته که تونستم که کاری برات بکنم و تونستم بهت کمک کنم.لطفا بذار برم.

یه نگاه غمگینی به بالن کردم.

بالن : خب...اگه اینقدر دوست داره بذاریم بره شاید واقعا تونست بهمون کمک کنه اینطوری خیالش هم راحت میشه ولی اگه نذاریم بره و خودمون همچی رو حل کنیم نیلیا بازم مجبوره عذاب بکشه چون نتونسته بهت کمک کنه خوبه که بذاریم بره و یه امتحانی بکنه.

خیل خب حالا که اینقدر دوست داری بری برو ولی حواست به خودت باش و مراقب باش

نیلیا ک ای بابا اینقدر نگرانم نباشین شماها که پدر و مادرم نیستین

بعد داشت میرفت اما یه لحظه برگشت : البته شما دوتا زن و شوهر هستینا فکر نکنین یادم رفته.زن و شوهر اینده

بعد رفت

من و بالن : ای باباااااااااااااااااااااااااااا...از دست این ایریییییییس

-ببخشید میشه منم برم؟

من و بالن ترسیدیم : هاااااااااااااااااااا؟

شاینا : شاینا هستم.میشه منم برم و بهش کمک کنم.نگرانشم.اگه اتفاقی براشبیوفته خودم و نمیبخشم.

میگم چطوره......من و بالن بریم؟

بالن : اره بهتره ما بریم

بعد من و بالن از اونجا رفتیم تا به شهر و بقیه کمک کنیم.

شاینا : دیدین چی شد ؟ به من اجازه ندادن که بهشون کمک کنمممممممممم.

جودی : نگران نباش....خب نیلیا قدرت این رو داشت که خودش و بزرگ کنه و توانایی های زیادی هم بهش اضافه شده بود یعنی جادوهای زیادی میتونست بکنه و بیشتر میتونست کمک بکنه ولی تو اگه پیشمون بمونی خیلی خوب تره چون تو قدرت بزرگ شدن رو نداری ببخشید

شاینا : باشه ولی من اینطوری نگران نیلیا میشم

جودی : نگران نباش.........البته حستو درک میکنم منم نگران مادر و خاله هام هستم

ریوکو : ابجی بزلگه منم نگلان عاله سارلوت و بقیه هستم

توما : من باید بلم بهسون کمک تنم.

جودی : نه اگه برین کلی اتفاق بد میوفته شما ها هم خیلی خوشگلین اگه سرتون بلا بیاد مامانم خیلی ناراحت میشه.ولی کاش منم بلد بودم از این توانایی ام استفاده کنم!

سعی کرد جادو کنه اما نتونست

جودی : اههههههههههههههه نمیشه.داشتم جادومو یاد میگرفتما.میرفتم درس میخوندم شارلوت هم بهم کمک میکرد اون موقع همچی خوب بود....کاش میتونستم درسمو ادامه بدم اونوقت الان من هم پیش شارلوت بودم و بهش کمک میکردم ولی نشد و الان من نمیتونم از جادوم استفاده کنم و باید مثل یکی که.......اخه........چی بگم..........مثل عقب مونده ها اینجا موندم.نمیگم شماها هم عقب مونده هستین خودم و میگم.نسبت به خودم حس خوبی ندارم اصلا حس خوبی ندارم. باید این جادوی مسخره رو به کار بندازم چرا کار نمیکنه؟

شاینا : نگران نباش مطمئنم یه روزی کار کردن با جادوتو یاد میگیری و اون موقع میتونی تو هم مثل مامانت و بقیه بهشون کمک کنی و شهر و نجات بدی و تو هم یکی از قهرمان های بزرگ اینده اینجا باشی و کلی طرفدار پیدا کنی و همه ازت خوششون بیاد.کاش منم یه جادویی داشتم.عجیب به وجود اومدم ولی نمیدونم جادویی دارم یا نه.نیلیا که تونست جادوشو پیدا کنه کاش منم میتونستم اون موقع منم به تو کمک میکردم و مطمئنم ایریس هم خیلی خوشحال میشد وقتی میدید ما جادو کردیم و باعث سربلندی اینجا شدیم.میدونی ایریس خیلی ما رو دوست داره چون از وقتی که ما رو دید باهاش زندگی کردیم یه جورایی ایریس و ایگور مثل خونوادم میمونن.الان نگرانشونم که کجان و چیکار میکنن.امیدوارم زود این جنگ تموم بشه نمیدونم چرا این دنیا همیشه اینقدر جنگ و بدبختی داره. خوشحالم که خونوادت هستن که بهمون کمک کنن.

ریوکو: مادل ابجی بزلگه هم مثل مادل ما میمونه دوشتش دالم

توما : منم دوشتش دالم

جودی : خوشحالم که اینطوره

یهو صدای انفجاری بلند شد

همه : صدای چی بوووووووووووووووووود؟

سریع از جایی که مخفی شده بودن اومدن بیرون...همه ی اون موجودات رفته بودن و همه داشتن سمت جایی که دود بود میدویدن

جودی : زود باشین بریم اونجا

ریوکو و توما : ولی عاله سارلوت گفته بود سر جامون بمونیم

جودی : نمیشه که بی خبر بمونیم.بریم خودم همچی رو براش توضیح میدم مطمئنم دعوامون نمیکنه.

بعد دویدن سمت جایی که دود بود

نیلیا مثل سوخته ها افتاده بود زمین

شاینا : اجی نیلیاااااااااااااااااااااااااااااااا.چی شده خاله شارلوت؟





































برای ادامه نظر لطفا



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 02:18 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30