⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت سی و سوم* و قسمت سوم فصل سوم
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت سی و سوم* و قسمت سوم فصل سوم

پنجشنبه 15 شهریور 1397 03:24 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااااااااااام
ادامههههههههه

 از خواب بیدار شدم

سروصداهای عجیبی از بیرون میومد

در و باز کردم و رفتم بیرون.چیزی که میدیدم و باور نمیکردم.یه عالمه موجود عجیب وارد شهر شده بودن و کلی ادم عجیب و ناشناس.

به شارلوت که یه گوشه مونده بود و با تعجب اطراف و نگاه میکرد نگاه کردم.

دویدم پیشش

سلام شارلوت تو میدونی چه خبر شده؟

شارلوت : نه.ولی میدونم ادمای دنیاهای دیگه هم اومدن اینجا...دلیلش معلوم نیست ولی انگار اومدن اینجا تا بهت کمک کنن تا این موجودات و از دنیات ببری چون احتمالا این موجودات عجیب از دنیای اونا اومده.

پس.........خیلی وضع خرابه

ریوکو : الهههههههههه خیلییییییییی

بعد پای شارلوت و بغل کرد : من میتلشممممممممممممممممممم

توما هم ریوکو رو بغل کرد : منم همینطول

شارلوت : چیزی نیست کوچولو ها ما ازتون محافظت میکنیم

ریوکو:واخا؟

شارلوت : اره عزیزم.فقط کافیه به من اعتماد کنی

توما : من خودم حشابشونو میلشممممم

شارلوت : نه.شما دوتا تنها کاری که میکنین اینه که با جودی و شاینا و نیلیا برین یه جا مخفی بشین.

بعد اونا رو برد پیش جودی

شارلوت : با شاینا و نیلیا میری یه جا قایم میشی باشه ؟ مراقب خودتون باشین خیلی خطریه.

جودی : باشه مامان

شارلوت ریوکو و توما رو نزدیک جودی برد . تندی برگشت .

خب....همراه اون موجودات عجیب کلی قهرمان و......هم اومده بود تو دنیام.

-هنوز مثل قبلت بی عرضه ای!

خب.........اره بین اونا کلی اشنا هم بودن که بیرونشون کردم و اونا تمام لجشون این بود که چرا بیرونشون کردم.

خب..دلم براشون تنگ بود پس لبخند میزدم و میخندیدم ولی خب از طرفی نگران دنیا بودم.

خلاصه تصمیم گرفتم منم برم باهاشون بجنگم.....شروع کردم دویدن

همینطور که میدویدم متوجه ی یه خانم شدم.موهای سیاه قشنگی داشت و خیلی با مهارت بود.میپرید و اون موجودات و میزد.جالب اینجا بود که همش از جاهای پر ارتفاع میپرید.

همینطور که میرفتم متوجه ی قیافه ی اشنایی شدم که ضربه خورده بود

رفتم نزدیک...ادوارد بود

ادوارد..............

ادوارد : اه یعنی چی ؟ چون من گرگینم باید به منم حمله کنن.بابا من بد نیستم

*زدنش*

صبر کنینننننننننننن اون بد نیست

-تو از کجا میدونی؟

اون دوستمه

-باشه

ولش کردن و رفتن

ادوارد : اهههههههه..........بابا یکم حواست به دنیات باشه

معذرت میخوام

ادوارد : زود باش بریم همراه بالن و بقیه به دنیات کمک کنیم

شروع کردیم دویدن

همینطور که میدویدیم یه موجود که بال داشت و یکم مثل اژدها بود بهم حمله کرد و من و برد

ولم کننننننننننننننننننن هیولای بددددددد

هیولا هم ولم کرد

غلط کردممممممممممممممممممممممممممممممممممم

همینطور پرت شدم و پرت شدم و پرت شدم...

همینطور که پرت میشدم افتادم تو یه سلول و درش بسته شد

اخخخخخخخخخخخخخ.......................اینجا کجاس؟

-هه....تو رو هم گیر انداختن

نگاه کردم....همون خانمه بود........

شما.......شما هم؟ چطوری دستگیرتون کردن شما که خیلی خوب.........خیلی خوب و با مهارت هستین.

-ممنون دختر جون

صداش خیلی اشنا بود......همچنین قیافش......انگار قبلا دیده بودمش

ولی هرچی فکر میکردم نمیدونستم کیه

از جاش بلند شد و محکم خودش و به میله های سلول زد

-باز شو مسخرهههههههههههههه

+بسه دیگه مارتا خانم...اینقدر تلاش نکن نمیتونی از این سلول بیرون بیای.هم تو و هم دخترت و گیر انداختم

هااااااااااااا؟چ...................چی؟

+نمیدونی ؟ اون مارتاس دیگه.مادرت و فراموش کردی؟

اون...........اون راست میگه؟

مارتا سرش و پایین انداخته بود و با دوتا دستاش اروم میله های سلول و گرفته بود...یه نگاه بهم کرد : ا.....اره...اون راست میگه....

پس.....چرا اینطوری شدی؟

-چون..............خب............اون موقع نباید قهرمان ها بچه دار میشدن....منم از اونجا فرار کردم و اونا میخواستن بیان دنبالم برای همین تغییر قیافه دادم.....

اها...گرفتم

مارتا : اون روز که با خواهرات رفتم دلیلش این بود که اونا میخواستن قهرمان بشن باید منم باهاشون میرفتم...

باشه

مارتا یکم سرش و بالا اورد

یکم همونجا موندیم..........خسته بودم........نگران بودم........حالم داشت بد میشد

یهو صدای باز شدن در اومد و یکی وارد سلول شد

مارتا : تو دیگه کی هستیییی؟

بعد بهش حمله کرد

صبر کننننننننننننننن کاریش نداشته باش اون ادوارده دوستم

ادوارد : اخرش من و بخاطر کمک کردن میکشن ببین کی بهت گفتم.رفته بودم به بالن بوی هم کمک کنم اخرش من و کلی گرفتن زدن

اخیییییییییییییییییی ببخشید ادوارد بعد تموم شدن این ماجرا ها خوبی هاتو جبران میکنم

ادوارد : ممنون ولی من نیازی به جبران ندارم این کارا رو بخاطر دوستام انجام میدم مخصوصا بخاطر تو.

مارتا : نخواستیم بخاطر دخترم کاری انجام بدی

ادوارد : هااا؟ شما مادرشیییی؟

مارتا : نه پسسسسسسسسسسسسس

ادوارد ترسید : باشه بابا

بریم بیرون از اینجا تا اتفاقای دیگه ای نیوفتاده

سه نفری دویدیم و رفتیم تو شهر.

ادوارد : خیل خب از اینجا به بعد من و نگین میریم.ببین نگین ما باید....

مارتا وسط حرفش : نخیررررررررررررمممم صبر کنین. با نقشه ی من پیش میرین

ادوارد یه نگاه خسته ای بهم کرد و بعد تعظیم کرد : هرچی شما بگی خانم جوان

مارتا : حالا این شد یه چیزی

*بعد گفتن نقشه*

ادوارد : واقعا عجبببببببب نقشه ی تمیزی کشیدی خانم جوان

مارتا : خب دیگه چاره ای نداریم ممکنه بود تو راه بدتری رو انتخاب میکردی گفتم پیش گیری کنم

ادوارد : هووووووووووووووف

مارتا : اینجور صداهای عجیب غریب از خودت در نیار اعصاب ندارم میزنمت بری تو دیوارا

بی خیاللللللللللللللل

مارتا : اخه خیلی رو مخه چطوری تحملش میکنی؟

ناراحتش نکن

ادوارد : چییییییییییی اون ناراحتم کنه ؟ عمرا

مارتا : پس میخوای باهام بجنگی؟

ادوارد : البته که اره خوشم میاد باهات درگیر بشم خانم جوان....به نظر میاد ازم میبازی

مارتا : هه من؟ قهرمان ؟ تو کی هستی مگه ؟ یه گرگینه

ادوارد : اینجوری قهرمان بودنت فایده ای نداره

من مارتا و ادوارد و از هم فاصله دادم

بس کنین ما کارای مهم تری داریم میشه این جنگ و بعد از تموم شدن این یکی جنگ انجام بدیم؟

مارتا و ادوارد : خیل خب

مارتا : ولی یادت باشه حواسم بهت هست

ادوارد : خیل خب بچرخ تا بچرخیم

بس کنینننننننننننننننننننن بابا دنیام در خطره

ادوارد : بی خیال الان انتظار داری این خانم بیاد کمک کنه دنیات و درست کنی؟

مارتا : نه پس از تو انتظار داره

هوووووووف تو اون شرایط بهتر بود خودم یه کاری میکردم........خواستم برم که صدام کردن

مارتا : صبر کن...ما تصمیممونو گرفتیم.

بعد سریع از پیشم رد شدن مارتا دوباره دوید و از رو ارتفاع ها رفت تا هیولا هایی که بال دارن و بزنه ادواردم از پایین به بقیه ی هیولا ها حمله میکرد

پس وظیفه ی من چیههههههههههههههههههههههههه؟

خلاصه منم دنبالشون رفتم و از وسط رد شدم تا بتونم کمک کنم...همینطور که میدویدم حواسم رو حرکات مارتا هم بود........خیلی خوب میجنگید و خیلی پرش های بلندی میکرد...منم تصمیم گرفتم مثل اون بپرم

خب...........اگه مارتا مامانمه پس منم میتونم اونطوری بپرم

منم رفتم رو یه ارتفاع تا بپرم و اون هیولاها رو بزنم. تا از زمین دور شدم و پریدم ترسم گرفت

جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ من از ارتفاع میترسممممممممممممممممممممممم

بعدش افتادم تو بغل یکی

نگاه کردم..........وای خدای من

باورم نمیشد.............بالن بوی بود

سریع از بغلش بیرون اومدم

با صورتی سرخ به بالن نگاه کردم

بالن اینجا چیکار میکنی اینجا خیلی خطریه بهترین کار این بود که مخفی بشی الان اگه بهت اسیب بزنن من چیکار کنم دلم برات تنگ میشه خیلی نگرانت میشم بالن یکم به منم فکر کن منی که دوستت دارم اگه نباشی دق میکنم بالن من ضعیف میشم.

بعد یکم مکث کردم

بالن من ضعی.........

نذاشت ادامه بدم.دستم و گرفت و تندی دویدیم

بالن : فعلا فقط باید مراقب تو و دنیات باشم . به جای غر زدن بهتره فقط سرعت دویدنتو بیشتر کنی

چشم بالن بوی 

سرعت دویدنم و تندتر کردم

مارتا از اون بالا به من و بالن نگاه کرد

مارتا : هی......اون چه پسر خوبیه.......افرین..........خیلی هم باکلاسه..........معلومه خیلی کار بلده

بعد با حالتی پوکر فیس و کلافه یه نگاه به ادوارد کرد : ولی این چلمن و نگاه! باور کن دست چپ و راست خودش و هم بلد نیست دیوونه ی خل.

مارتا : هی ادوارد.تو واقعا با خودت چی فکر کردی؟ فکر میکنی الکی خودت و به باهوشی و جذابیت زدی دخترم گولتو میخوره ؟ اصلا اون گول جذابیتت و بخوره فکر کردی من دخترم و بهت میدم خل و چل؟

ادوارد بعد کلی مکث : هاااااااااااااااااااااااااا؟ صداتو ندارم

مارتا : صدام خوشگله ؟ خاک تو سرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت برای همینه میگم و خل و چلی دیگه

*خب مارتا رو ارتفاع بود و ادوارد زمین فاصله دارن خوووو*

ادوارد : داری چی میگی ؟ ما که نقشه رو با هم هماهنگ کردیم

مارتا : بابا بس کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن چی داری اون پایین میگی ؟ من میگم تو خل و چلی تو تعریف میکنی ؟ داری گولم میزنی اره ؟ ببین من با این حرفا نظرم در موردت عوض نمیشه که نگین و بهت بدم

ادوارد : اقا من نمیفهممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مارتا : من فهمممممممممممممممممممممممممممم؟ تو فهم نیستییییییییییییییییییییییییییییی تو خل و چلی چلمنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

ادوارد : مننننننننننننننننننننننننننننننننننننن؟ تو چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

مارتا : تو چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

ادوارد : وای زنیکه ی خل و احمققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق

مارتا : احمق خودتی دیوونهههههههههههههههههههههههههه

ادوارد : زنیکه ی...................

نتونست حرفشو ادامه بده یه هیولا گرفتتش

ادوارد : ولم کن احمقققققققققققققققق......مارتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مااااااااااااااااااااااررررررررررررررررتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتاااااااااااااااااااااااااااااا جون هرکی دوست داریییییییییییی نذذذذذذاااااااااااااارررررررررر وللللللللللللللللللممممممممممم کننننننننننههههههههههههه

مارتا : وای احمق.............خودت گفتی ولم کن حالا میگی نذارم ولت کنه ؟ وایییییییییییییییییییی

ادوارد : اقا من با دخترت دوستم اگه بمیرم اونم ناراحت میشه چرا نمیفهمیییییییییییییییی؟ برام مهم نیست چه قهرمانی هستی فقط کمک کنننننننننن اگه قهرمانی الان کمک کنننننننننننننننن

مارتا : من هیچی از حرفات سر در نمیارم ولی خب

پرید و ادوارد و گرفت

ادوارد : وای دستت طلاااااااااااااا

مارتا : خفه شو

ریچارد میدوید و میدوید تا یه راهی برای فرار پیدا کنه.

پشت سرش و نگاه کرد دید کلی هیولا دارن بهش حمله میکنن و بعضی هاشون از بالا میومدن دنبالش

کل وجود ریچارد و ترس گرفت

ریچارد : بسهههههههههه بسههههههههههههه من اینجا کارم تموم میشه من اینجا کارم تموم میشه وای خدا نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

دستاش و رو سرش گذاشت

ریچارد : نمیخوام اینطوری تموم شه نمیخوامممممممممممممممممم نههههههههههههههههههههههههه

یهو زیر پاش خالی شد و ریچارد افتاد

یه تیکه رو محکم گرفت که نیوفته

ریچارد : وای وااااااااای.............الان هم اون بال دار هاش میتونن من و بخورن هم اون زمینی هاش...اگه ول کنم هم میمیرم.....من...........میترسمممممممممممممممممممم

صدای پای اون هیولا ها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد

ضربان قلب ریچارد هم تند و تند تر و حال ریچارد داشت بد میشد.






















ایا ریچارد و از دست میدیم؟
ایا همچی خوب میشه؟ایا دوباره خونه ها خراب میشن؟
همه در قسمت بعد



کامنتا : نظرات
آخرین دستکاری: - -