⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت سی و یک* و قسمت اول فصل سوم
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت سی و یک* و قسمت اول فصل سوم

پنجشنبه 1 شهریور 1397 03:45 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاممممممممممممممم
ادامهههههههههههههه

 با خنده به ریحانه سلام کردم

ریحانه : سلامممممممممم.....خوبییییییییییی؟0_____0

جلوی خندم و گرفتم

هیچی نشد بالن کاری کرد خندم بگیره

ریحانه : عههههههههههههههههههه؟

اذیتم نکن

ریحانه : عجببببببببببببب

عهههههههه ریحانههههههههههههههه

ریحانه خندید

میشه با هم یکم قدم بزنیم ؟

ریحانه : البته

بعد اروم قدم میزنیم

همه ی این اتفاقا و........اینکه من نمردم و شهر اسیب ندید بخاطر توعه ریحانه...بازم من و نجات دادی

ریحانه : کاری نکردم

همیشه همین و میگی حتی اگه یه دنیا رو نجات داده باشی

ریحانه خجالت کشید

من............وقتی همچی خوب شد و ادمای جدید وارد اینجا شدن تو رو به عنوان قهرمان اینجا معرفی میکنم . بازم ازت ممنونم که بهم کمک کردی

ریحانه : من........وظیفم بود

تو فقط وظیفته ترکم نکنی چون ترکم کنی من....بیچاره میشم

بعد دست ریحانه رو گرفتم و فشار دادم

ریحانه بیشتر خجالت کشید

خبببببببب با فاکسی چطور میگذره ؟

ریحانه : عههههههههههههههههههه

دیدی چقدررررررررر از دیدنت خوشحال شد ؟

ریحانه : بس کننننننننننننننننننننننننن

خیلی بدی ریحانه نمیخوای حقیقت و باور کنی ولی همه دیدیم چقدررررررررررررر دوست داره

ریحانه : بالن هم تورو دوست داره

همینطور که خنده ی شیطانی میکردم با شنیدن این حرف ریحانه خجالت کشیدم و خنده ای از روی ضایع و کلافه شدن کردم

ریحانههههههههههههههه

ریحانه :حقتهههههههههههههههه

نهههههههههههههههههههههه نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

ریحانه : چرااااااااااااااااااااا هستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

نهههههههههههههههههههههههههههه

ریحانه : ارههههههههههههههههههههههههههههههههه

باشههههههههههههههههههههههههههههههه بابااااااااااااااااااااا

ریحانه خندش گرفت

فاکسی : هییییییییییییییییییییییی چی میگید؟

اطرافمون و نگاه کردیم

پشت ریحانه فاکسی و پشت من بالن بوی مونده بودن

هم من هم ریحانه خجالت میکشیم و استرس میگیریم و سرمون و پایین میندازیم و ریز ریز میخندیم

بالن دستش و رو شونم گذاشت

هیییع............

ولی ادامه ندادم

بالن خنده ی کوتاهی کرد

ماتیاس : هی بچه هاااااااا بیاین بریم دنیا رو نجات بدییییییییییییییییییییییییم

همه : باشههههههههههههههههههه

بعد اومدن بیرون و مشغول کمک کردن شدن

بعد انجام دادن یه سری از کار ها یکم موندم و دوستام و نگاه کردم

همینطور که نگاهشون میکردم نگاهم رفت رو ریحانه.با شادی با فاکسی کمک میکرد

این ریحانه هست . بهترین دوستم. همیشه بهم کمک کرده و باعث نجات دنیام شده . دفعه ی پیش هم اون کاری کرد برگردم و دنیام و مثل قبل کنم . اون دختر خیلیییییی خوب و یه دوست نمونس . من واقعا خوشحالم که همچین دوستی دارم . از بچگی باهاش دوست بودم و از اونجایی که ازم بزرگتره خیلی چیزا رو بهم یاد داده و یه الگوی خوبه و شهردار خیلی خوبی هم برای دنیای خودشه.فقط من یه مدت قدرش و نمیدونستم . اون موقع که بچه بودم ولم کرد و تنها و بی دوست شدم ولی بعد مدتی برگشت و من و به دنیای خیالی برد و فهمیدم دلیل رفتن پیدا کردن دنیایی بود تا بتونه من و از دست این دنیا نجات بده و اونجا به همه ی ارزو هام برسه . ریحانه خیلی عجیبه . فکر میکنی اونم مثل بقیه ی دوستا هست ولی وقتی به خاطراتت باهاش فکر کنی هر تیکش یه خوبی برات کرده و یه کمک بزرگ بهت کرده اونوقت بازم بهت میگه هیچی نیست . واقعا دختره.........

بالن وسط فکرم : چیه تو فکری ؟

اممممممم داشتم به ریحانه فکر میکردم

بالن بوی : تو یه شهرداری باید اونقدر سرت شلوغ باشه که حتی نتونی یه لحظه هم نفس بکشیییییییییییی

ببخشید الان منم میرم بهتون کمک میکنم

بالن : فعلا بیا به من کمک کن

چشممممممممممم

بالن : بی بلا

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

بالن : بسم الله 0_____0

بعد کمکش کردم چیزای سنگین و بلند کنه و بتونیم دنیا رو برای باری دیگر تمیز کنیم -_-

همچی با کمک دوستام خوب پیش میرفت اونا همیشه کاری میکردن همچی خوب پیش بره و بودن با اونا هم باعث شادی من میشه . حس میکردم همکاری کردن با دوستام یه افتخار بزرگ برامه چون اونا واقعا عالین . تو هر شرایطی کنارم بودن و باعث شادیم میشدن حتی تو بدترین شرایط باهام بودن . من واقعا دوستام و دوست دارم و هرکاری برای شادیشون میکنم البته بعضی وقتا واقعا دست خودم نیست و با ناراحتیم ناراحتشون میکنم .هرچند دوستا همینن بخاطر ناراحتی دوستشون ناراحت میشن منم خیلی بخاطر ناراحتی دوستام ناراحت شدم.خبببببببب از این بحث میگذریم الان که همشون شادن.

کم کم نزدیکای شب شد.همه رفتن سمت خونه هاشون . من و بالن هم رفتیم.خونه ی خیلی قشنگی بود خیلی جاهاش یا بهتره بگم همه جاش ابی قرمز بود.

بالن : واییییییییییییی عاشق این دوتا رنگم ! راستی نگین.......ناراحت نیس.......

ولی نتونست حرفشو ادامه بده . نگاهش رو قیافه ی ذوق کرده ی من بود

بالن : عجببببببب

اخخخخخخخخخخخخخ ببخشید اصلا حواسم نبود

بالن : نه نه اشکال نداره خوشم اومد

بالن گرل : خب چیکار کنه اونقدر برادرم و دوست داره محو تماشای برادرم شده بود

من و بالن : عهههههههههههههههههههه

نه من اصلا به برادرت نگاه نکردم بیشتر حواسم به دیوارا و وسایلا بود .

بالن گرل : ما هم باور کردیم

عههههههههههههههههه بالن مگه حواسم به دیوارا نبود؟

بالن میخندید : اره اره

بالن گرل : بخاطر اینکه هم رنگ لباس برادرمن

نه اینطور نیست...چرا هست

بالن گرل : دیدی دیدی دیدی ؟

خب هم رنگ لباس برادرتن درست

بالن گرل : و........

بسه دیگه

بالن گرل : خیل خب باشه

افرین

بالن گرل : راستی من باید برم پیش بقیه شما دوتا هم پیش هم خوش باشید

بعد دوید و رفت

بعد رفتنش سرخ سرخ و هیجان زده شده بودم

بالن دستش و رو شونم زد : خیل خب بیا ما هم بریم به کارمون برسیم

ب.......ب..................باشه

بالن خندید و رفت

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی من الان چیکار کنمممممممممممممممممممممممممم؟

بعد دنبال بالن رفتم

رو مبل پیش بالن نشسته بودم و به زمین خیره شده بودم

بالن : ام.......نگین
























یعنی بالن بوی چی میخواد بهم بگه و چرا صدام کرد؟
همهههههههههههههه در قسمت بعد
نظرررررررر



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 02:14 ب.ظ