⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق * قسمت بیست و ششم * و قسمت یازدهم مثل دوم
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق * قسمت بیست و ششم * و قسمت یازدهم مثل دوم

شنبه 13 مرداد 1397 07:55 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلامممممممممممممم
ادامهههههههههههههههههههههههههههه

 پیییییییییس.........پیسسسسسسسسسسسسس

ریحانه : بله؟

میگم.............خوبی؟

ریحانه : اره تو چی؟

ممنون منم خوبم..........یادته یه شب با هم چادر زده بودیم بعد تو ستارت و بهم نشون دادی؟

ریحانه یه لحظه تمام اون لحظات اون خاطره از جلوش رد شدن

ریحانه:اره

میگم..............میخوای مثل اون موقع با هم تو شب بریم بیرون؟

ریحانه : میدونی؟ بد فکری هم نیستا

کلی ذوق کردم دستش و گرفتم و بلندش کردم و کشیدمش بیرون

ریحانه خواست بره سمت یه تخته سنگ و با هندزفری اهنگ گوش بده

هندزفری و گوشیش و ازش گرفتم : هییییییییییییییییییی فقط با من وقت بگذرون

ریحانه دوید دنبالم : پسشون بدههههههههههههههههههه

دیویدم : اگه میتونی بیا بگیرشون

ریحانه موند : ولی من ام پی تری پلیر دارما

هیییییییییییییییییییییییی

دویدم سمتش و ریحانه فرار کرد

نباید از ام پی تری پلیر استفاده کنیییییییییییییییییییییی فقط با من وقت بگذرون دختر بدددددددددددد

ریحانه دوید و رفت پشت یه درخت

بهش رسیدم

ریحانه : بوووووووووووووو

جیییییییییییییییییی.............

ریحانه : هییییییییییییییییییییییییس بقیه خوابن

باشه

بعد دوتایی خندیدیم

تو خیلی باحالیییییییییییییییییییییی

ریحانه : لطف داری مثل تو

لطف داری

ریحانه خندید

راستی ریحانه میبینم عشقت هم ستاره دوست داره

ریحانه : چییییییییییییی؟بی خیال بابا نکنه اون پسره رو میگی ؟ اون عشقم نیست

اهاااااااااااااا فهمیدم عشقت کیه

دستش و گرفتم و بردمش تو شهر

نزدیک یه چادر شدیم که توش چراغ روشن بود و سایه ی کسایی که توش بودن معلوم بود

آیا اون عشقت نیست؟

سایه ی فاکسی بود

ریحانه : جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

خودم سریع فرار کردم ولی ریحانه تا خواست فرار کنه رباتا اومدن بیرون و دیدنش

فاکسی : ریحانه چی شده؟

ریحانه : وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی........ام..........هیچی

فاکسی : پس چرا جیغ زدی کسی بهت حمله کرده چی شده؟

اومد پیشش

فاکسی : سالمی؟

ریحانه : ام..............ام...........من..............من......................

سرخ شده بود

از پشت درخت نگاهش میکردم و ریز ریز میخندیدم

فاکسی : اهاااااااااااااااااااااااااا نکنه باز دوستت خواست اذیتت کنه؟

ریحانه:ام.........................د..................درسته

فاکسی : بیا بالن ! -_____- به این عشقت بگو اینقدر زن من و اذیت نکنه -_____-

من و بالن و ریحانه سرخ شدیم

ریحانه : زنش؟....

بالن : عشقم؟....

عشقش؟....

بالن : ام...............خب....................باشه

فاکسی : خوبه میدونی عشقت کیه و قبول داری

بالن خجالت کشید

منم اونور پشت درخت خجالت کشیدم

این وسط ریحانه ریز ریز میخندید چون میدونست من همون نزدیکی ها هستم و میبینم

دختر بد -_-

بالن : خوبه خودت هم میدونی زنت کیه ! دیگه از عشق هم گذشت!

ذوق کردم: ایول بالن !

فاکسی و ریحانه : ه......ها.........چی؟

از پشت درخت اومدم بیرون : راست میگه خببببببببببببببببببب

بعد یه نگاه به ریحانه کردم

عه ریحانه! تو اینجایی؟اخخخخخخخ عزیزم کلی دنبالت گشتم! میدونم دلت برای فاکسی تنگ شده اما نباید از چادر میومدی بیرون خطرناکه!

ریحانه : اما..........اما.................

یه نگاه به فاکسی کردم : اخییییییییییییییییییییییییی فاکسی! این دوست عزیزم اونقدر دوست داره و بهت اعتماد داره که فکر میکرد اگه بیاد بیرون حتی اگه خطری هم تهدیدش کنه تو میای و نجاتش میدی!

فاکسی و ریحانه : بس کنننننننننننننننننن

بالن : البته بععععععععععععععععععععلههههههههههههه فاکسی اگه حس کنه ریحانه در خطره سریع میدوعه و مثل شاهزاده ای سوار بر اسب میاد و زنش و نجات میده

فاکسی : ز....نم؟

بالن : مگه خودت نگفتی زنته؟

بعد رو به ریحانه : مگه بهت نگفت زنشی؟

ریحانه سرخ سرخ شد : بس..........کن

عه عه عههههههههههههه تو بهش گفتی ریحانه زنته؟ عهههههههههههههههههههه

فاکسی و ریحانه به شدت سرخ شدن

فردی خندش گرفت : خیل خب دیگه برین بخوابین شیطونی رو بذارین برای بعدا

بالن و فاکسی ازمون خداحافظی کردن و رفتن

بعد منم یه نیشخند زدم و مثل موشک رفتم سمت چادر ریحانه هم مثل موشک اومد دنبالم

نزدیک چادر بودم که سریع بهم رسید و من و گرفت

ریحانه : باز من و جلوی فاکسی اذیت کردی ؟ الان یه جوری اذیتت میکنم که هیچوقت یادت نره

ولم کننننننننننننننننننننننن

بعد دست و پا زدم ولی فایده ای نداشت

ریحانه من و به یه صندلی بست و دهنم و بست

کم کم صبح شد

بعد متوجه ی نبود ما شدن

اومدن دنبالمون

پیدامون کردن

بیرون خوابمون برده بود

به صندلی بسته شده بودم ولی دهنم باز شده بود

کم کم بیدار میشیم

ایریس : اوه خدای من!

ریحانه : ام..........هیچی نیست

بعد سریع بازم کرد

ایریس : خی..........خیل خب! براتون یکم غذا جدا گذاشتم........بخورین

من و ریحانه غذا رو گرفتیم و فرار کردیم

من و ریحانه هم بعد خوردن غذا به کارامون رسیدیم

دوباره رفتیم و همه تلاش کردیم تا همچی و مثل قبل کنیم

خیلی ها هم کمکمون کردن و خیلی چیزا درست شد

بازم گل و گیاه کاشتیم

بازم خونه ساختیم

و...............

هرچند خونه ها کامل ساخته نشدن بودن کار داشتن.ولی خب..............

با کمک ریحانه شهر و تمیز میکردم

















نظرررررررررررررررررررررررررر




کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 01:28 ق.ظ