⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق * قسمت بیست و پنجم * و قسمت دهم فصل دوم
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق * قسمت بیست و پنجم * و قسمت دهم فصل دوم

شنبه 13 مرداد 1397 06:47 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااااام
ادامههههههههههههههه

 ایگور : هیچکس اینجا خجالت نمیکشه

بعد با شیطنت بهش نگاه کردن

ریحانه یاد حرفایی که در مورده ایگور و ایریس بهش زده بودم و اون شبی که با هم اذیتش کردیم افتاد

ریحانه ترسیده بود و نمیدونست چی بگه

برلیان دست ریحانه رو گرفت و اوردش پیش خودش

برلیان : هییییییییییییییییی ریحانه رو اذیت نکنین اگه اذیتش کنین من میدونم و شما

ایریس و ایگور : هرچی شما بگین بانو

برلیان : حالا این شد یه چیزی

ریحانه : مرسی نجاتم دادی

ایگور سریع اومد پیش ریحانه

ایگور : مگه ما هیولایییییییییییییییییییم؟

ایریس از اونور ریحانه : اومدیم بخوریمتتتتتتتتتتتتتتت

برلیان : اهم اهم

ایگور و ایریس ازش فاصله گرفتن

لولو : ایگور فقط اذیت کردن و بلده

ایریس : کسی از شما نظر نخواست! ما مهمون داریم دعوا درست نکن

ایگور : تو که نمیخوای خودت و بد نام کنی؟

لولو ساکت شد

گری : هییییییییی بچه ها لولو رو اذیت نکنین

گابریل از پنجره بیرون و نگاه میکرد : امشب چه ستاره های قشنگی تو اسمون هست....

ریحانه اروم رفت پیش گابریل و به اسمون نگاه کرد....بعد دستش و دراز کرد و یکی از ستاره ها رو نشون داد : اون ستاره ی منه

گابریل هم به اون ستاره نگاه کرد : ستاره ی تو؟

ریحانه : اره..حس میکنم تو اون ستاره دنیای دیگه ای وجود داره و.........فاکسی اونجاس

گابریل : اگه فکر میکنی اون ستاره ای که برای توعه توش فاکسی هست.....فکر کنم ما الان تو همون ستاره هستیم

ریحانه : اخه.........خب............نمیدونم

سرخ شد و کلی ذوق کرد

گابریل یه لبخند زد و به دیدن ستاره ها ادامه داد

بعد مدت کمی اونم یه ستاره رو نشون داد : اونجا رو ببین.........اونم ستاره ی منه

ریحانه : ستاره ی تو؟

گابریل : اره........حس میکنم خونوادم تو اون ستاره هستن........هرچند من اصلا خبر ندارم که خونواده دارم یا نه.......ولی حس میکنم اون ستاره دنیای منه............علاقه ی خاصی به اون ستاره دارم......

ریحانه : ستاره ی قشنگیه

گابریل : حس میکنم ستارم با بقیه ی ستاره ها فرق میکنه....حس میکنم ستارم خیلی درخشانه ولی اونم مثل ستاره های دیگه معمولیه....

ریحانه : منم همین حس رو در مورده ستاره ی خودم دارم.....هرچند ستاره ی من واقعا پر نوره....شاید دلیل اینکه حس میکنی ستارت پر نوره تصوراتت و علاقه ی زیادت نسبت به اون ستاره این حس و بهت دست میده

گابریل : شاید.....وقتی بحث ستاره ها میشه خیلی خوب درکم میکنی.....تو هم مثل من به ستاره ها علاقه داری؟

ریحانه : اره

گابریل یه لبخند زد و سکوت کرد

ریچارد سرش و نزدیکم کرد : اون تاحالا با کسی اینطور حرف نزده

همینطور که نگاهشون میکردم : ریحانه ی منم تاحالا با شخص جدیدی اینطور حرف نزده....راستش منم تاحالا ازش در مورده ستاره ها نپرسیدم.......

یاد یه خاطره ای افتادم

اون موقع من و ریحانه خیلی کوچیک بودیم....ریحانه 12 سال و من 8 یا 9 سال داشتم.هنوز تو دنیای خودمون بودیم و دنیای خیالی ای نداشتیم.

از خواب بیدار شدم

اسمون واقعا قشنگ بود......شب بود

اطرافمو و نگاه کردم و دیدم ریحانه نیست.......اون روز با هم پیک نیک رفته بودیم

بلند شدم و بیرون رفتم...ریحانه رو یه تخته سنگ نشسته بود و هندزفری گوشش بود و به اسمون نگاه میکرد

خیلی خوشگل شده بود.....باد که میوزید موهای خوشگلش تو هوا تکون میخوردن

اروم رفتم پیشش و هندزفری و از گوشش در اوردم

برگشت نگاهم کرد

یه لحظه ترسیدم نکنه عصبی بشه

ریحانه : چی شدههههههههههههههههههه؟0___________0

نه چیزی نشده چی شدههههههههههههههههههههههههه؟0_________0

ریحانه : گرگی چیزی حمله کردهههههههههههههههههههههههههه؟0____________0

نه مگه حمله کردهههههههههههههههههههههههههه؟0______________0

ریحانه : نه باباااااااااااااااااااااااااا خدا نکنهههههههههههههه 0__________0

خب پس چرا ترسیدییییییییییییییی؟0_________0

ریحانه : اخه قیافه ی تو ترسیده بوووووووووووووود 0_________0

نه بابا من چون هندزفریت و در اوردم ترسیدم نکنه عصبی بشی

ریحانه : چ................چی؟ج............جدی؟0______0

اره0__________0

ریحانه بلند شد بیاد دنبالم منم فرار کردم

ریحانه : صبر کن ببینممممممممممممممممممممممممممممممم داشتم سکته میکردممممممممممممممممم میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

نهههههههههههههههههههههههه نکش گناهههههههههه دارمممممممممممممممم

ریحانه : نداریییییییییییییییییییییییییییییییییییی فقط اگه دستم بهت برسههههههههههههههههههه

نمیرسهههههههههههههههههههههههه

ریحانه : هیییییییییییی دیگه اونور نرو خطرناکه

خیل خب باشه

بعد سریع برگشتم و بازم دویدیم و رفتیم سمت همونجایی که اول بودیم

هردوتامون میخندیدیم.........معلوم بود از دویدن خیلی لذت بردیم

بعدش هردوتامون خسته شدیم و موندیم

رو زمین دراز کشیدیم تا نفسی تازه کنیم

بعد مدتی

ریحانه : اون ستاره پر نور و میبینی؟

اره

ریحانه : اون ستاره ی منه

خیلی خوشگله......ستاره ی من تو اسمون گم شده

بعد ناراحت شدم

دلم خیلی براش تنگ شده

ریحانه یه نگاه دیگه به اسمون کرد

ریحانه دستش و دراز کرد و یه ستاره رو نشون داد : اون ستاره رو میبینی ؟ همونی که کنار ستاره ی منه

اره میبینم

ریحانه : از این به بعد اون بشه ستاره ی تو

واقعا؟

ریحانه : اره

ذوق کردم و اشک شوق ریختم : ممنونم ریحانه جونم

ریحانه : کاری نکردم

ولی تو بهم اون ستاره رو دادی

ریحانه : نه بابا دیدم یه ستاره تو اسمون هست کنار ستارم گفتم خب اونم برای تو

به هرحال ممنونم

ریحانه : کاری نکردم

میشه اینقدر کاری نکردم کاری نکردم نکنی؟

ریحانه : خیل خب باشه دیگه نمیگم

بعد خندید

ممنم از خنده ی اون خندم گرفت و با هم خندیدیم

ریحانه خسته شده بود

میای برگردیم تو چادر؟

ریحانه : باشه

بعد با هم برگشتیم تو چادر و خوابیدیم

با صدای ایگور از فکر در اومدم

ایگور : شام حاضرههههههههههههه

همه رفتن تا شام بخورن

بعد خوردن شام همه رفتن بخوابن

رفتم پیش ریحانه






























ادامه هم در راهههههههههههههههه



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 01:27 ق.ظ