⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت بیست و دوم* و قسمت هفتم فصل دوم پارت اول
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت بیست و دوم* و قسمت هفتم فصل دوم پارت اول

شنبه 6 مرداد 1397 04:43 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااااام
ادامههههههههههههههههههههه
فقط با این اهنگ گوش کنید بهتون کمک میکنه تو حس برید 

http://s8.picofile.com/file/8332980650/Jasmine_Thompson_Mad_World_www_my_free_mp3_net.mp3.html

من خودم از اول تا اخر با این اهنگ نوشتم
البته از اول تا اخر این قسمت
و اینکه بخاطر اینکه میهن هی گیر میده که حجم بیشتر از 60 هست مجبورم دو پارته کنم

تو پارک نشسته بودم و فکر میکردم

احساس کردم سایه ای رو جلوم دیدم

نگاه کردم.شاینا بود

شاینا : سلاممممممممممممممممممممم

سلام عزیزم

اومد پیشم نشست

شاینا : چرا تنها تو پارک نشستی ؟

همینطوری دلیل خاضی نداره

شاینا : بخاطر بالن بوی ناراحتی ؟

خب......................................نمیدونم چی بگم؟

شاینا یکم ناراحت شد

اخ شرمنده نمیخواستم ناراحتت کنم

شاینا : نه ناراحتم نکردی....باهام بیا

بلند شد و دوید

منم بلند شدم و باهاش رفتم تا ببینم چی میگه

شاینا : نگاه کن

نگاه کردم...بالن بوی بود....یه گوشه نشسته بود و بالن دستش بود

شاینا : میخوای بری باهاش حرف بزنی ؟

اره......ولی نمیتونم

شاینا : ولی....برای چی ؟

من...نباید بهش نزدیک شم و باهاش ارتباط برقرار کنم....الان از اینجا میرم....میدونم واقعا خطریه....متاسفم شاینا

بعد از اونجا رفتم

شاینا : صبر کن

دوید اومد پیشم

شاینا : تو دیگه بالن بوی رو دوست نداری ؟

این چه حرفیه ؟ معلومه که دوستش دارم...ولی............بهتره در موردش حرف نزنم ممکنه بفهمن....

شاینا : اها...........خب بفهمن مگه چی میشه؟

خب......نمیدونم.......ولی بهتره ندونن

شاینا : باشه

برگشتیم به همون پارک

رو همون صندلی نشستم

شاینا : من...باید برم پیش جودی

خیلی خب باشه برو موفق باشی

شاینا : ممنونم

بعد رفت

تا شب همونجا تو پارک موندم و بچه ها رو نگاه میکردم

بعد بلند شدم و خواستم برم سمت خونه

نزدیک در شدم و مکث کردم...حس بدی داشتم....

هی.....کجا داری میری؟خونه؟ولی چرا ؟ تو جات اینجا نیست! تو همه رو نا امید کردی....

از اونور به خودم گفتم نه....اینطور نیست......این فکرای منفی چین که میان تو سرم؟

ولی وقتی این حرفا رو میزدم حس بدی داشتم

حس میکردم نباید برم خونه....نمیخواستم در و باز کنم.....

اروم شروع کردم تو شهر قدم زدن...فکرم درگیر بود...دلمم خیلی پر شده بود....

چند دقیقه ای گذشت...نفهمیده بودم چی شده...

یه نگاه به ستاره ها کردم....صداهای غمگینی رو میشنیدم....یهو اشکم سرازیر شد

نگاهم و از رو ستاره ها برداشتم....به اطرافم نگاه کردم....کسی نبود....اما واقعا دلم کسی رو میخواست تا باهاش درد و دل کنم....

یکی دستش و رو شونم گذاشت

-سلام...چی شده؟ چرا تنهایی؟

از صداش فهمیدم شارلوته

تنهام بذار....من نیاز دارم که تنها باشم....

اشکام تند تند جاری میشدن

شارلوت : نه.........تو نیاز داری با یکی درد و دل کنی..پس من پیشتم.........

شارلوت چی بگم اخه؟چرا با دلم بازی میکنن؟

شارلوت اشکام و پاک کرد و بغلم کرد

شارلوت : نگران نباش....همچی حل میشه....بهت قول میدم....فقط کافیه تحمل کنی....

صدای خنده اومد

صداش اشناست! من برم ببینم چه خبره

شارلوت : باشه........برو

رفتم سمت صدا....صدای خنده ی ریحانه بود.....با فاکسی یه گوشه نشسته بود و حرف میزد

یه گوشه مخفی شدم و نگاه کردم

ولی ریحانه متوجه ی من شد.

تا نگاهم کرد سریع از اونجا دور شدم ولی اونم دنبالم اومد

ریحانه : هی نگین کجا میری؟

مهم نیست کجا میرم

ریحانه : چه خبر شده؟.......هی.......تو گریه کردی ؟

جلوی صورتم و گرفتم

نه..بهتره بهم نگاهی نکنی

ریحانه : میخوای یکم درد و دل کنیم ؟

با این حرفش دوباره اشکام جاری شدن

با همون حالت : اره......مع...معلومه که میخوام

دستم و گرفت : بیا بریم یه جایی بشینیم حرف بزنیم

سرم و پایین اوردم و اشکم و پاک کردم

باشه......بریم

با هم رفتیم یه پارکی......همونجایی بود که یه بار ایریس هی اذیتم کرد

خاطرات یادم اومد بغضم بیشتر شد

ریحانه : عه چرا گریت بیشتر شد ؟

اینجا خاطره داشتم

ریحانه : باشه اشکالی نداره میریم یه جای دیگه

مدتی گذشت

رفتیم یه جای دیگه

ولی اونجا هم خاطره داشتم

ریحانه : اینجا چطوره؟

بازم اشک ریختم ولی یکمم خندم گرفته بود : اینجا هم خاطره دارم

ریحانه : باشه اشکالی نداره میریم یه جای دیگه

نه صبر کن

ریحانه : همینجا حله؟

نه خب...........

ریحانه : خب پس میریم یه جای دیگه

خندم گرفت : باشه

ریحانه : هورااااااااااااااااااااااا شاد شدییییییییییییییی

شاد تر شدم : اره ! بازم بهم کمک کردی بدون اینکه دردم و بفهمی

ریحانه خجالت کشید

الهییییییییییییییییییییی

ریحانه : البته این دلیل نمیشه دردت و بهم نگی ها

خیل خب باشه بهت میگم ولی خودت بهتر از من میدونی

ریحانه : خب حالا تو بگو

باشه خب...................................* توضیح دادم *

ریحانه : اخییییییییییییییییییییییییییی ناراحت نباااااااااش همچی درست میشه من پیشتم

واقعا؟

ریحانه : پس چی فکر کردی؟

اون لحظه احساس کردم از ته دل شاد شدم......ریحانه همیشه تو شرایط سخت باهام بود و با حرفاش که کنارتم و نترس و.........حالم و بهتر میکرد.........اون خیلی خوب بلد بود موقع ناراحتی ها چطوری رفتار کنه که طرف حالش خوب بشه.واقعا عجیب بود ولی بار ها شده بود افسرده بودم ولی اون شادم کرده بود.............

اشکم و پاک کردم و با خیالی راحت ازش تشکر کردم

واقعا ممنونم..........واقعا تو این شرایط به یکی که همچین چیزی رو بهم بگه نیاز داشتم

ریحانه : خوشحالم تونستم کمک کنم ^^

تو همیشه کمک میکنی

خجالت کشید

ریحانه : نظر لطفته

خسته ای؟

ریحانه : یکم

خب بیا بریم خونه ی من





















نظررررررررررررررررررررررررررررررر

امیدوارم خوشتون اومده باشه




کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 01:21 ق.ظ