⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت نوزدهم* و قسمت چهارم فصل دو
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت نوزدهم* و قسمت چهارم فصل دو

یکشنبه 24 تیر 1397 04:33 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
ادامهههههههههههه

 ماتیاس در و باز کرد : نمیخوای بیای ؟

یکم مکث کردم و دوباره به اون ستاره نگاه کردم : اگه بالن بوی تو اون ستاره باشه و الان من برم اون تنها میمونه

ماتیاس : نه نمیمونه.........از تو هم بهش دید داری

واقعا؟

ماتیاس : البته

اگه اینطوره پس باشه

رفتم تو

هوا خوب شده بود

اخیییییییییییش داشتم میمردم از سرما

ماتیاس : اره.....هوای دنیاتو خیلی سرد کردیا

سردی خوبه بابا.........تو اون دنیا داریم از گرما میمیریم بخاطرش ورم لوزه گرفتیم هیچی نمیتونیم بخوریم

ماتیاس : پس بگو چرا اینقدر لاغر شدی

اره بخاطر همینه..هرچی میخوریم گیر میکنه برای همین هم من هیچی نمیخورم و.....................و اینگورنه شد که من لاغر شدم

ماتیاس : اره جدی خیلی لاغر شدی

اره مگه باهات شوخی دارم ؟ خب اره دیگه لاغر شدم.......ولی هیچی نمیشه خورد تو روز هیچی نمیخورم هرچی میخورم گیر میکنه حتی داروها

ماتیاس: عجببببببببببببببببب..............امیدوارم زودتر خوب بشی

ممنون

ماتیاس : راستی میخواستم یه چیزی و بهت بگم

چی؟

ماتیاس : راستش حس میکنم رفتن بالن یه حکمتی داشته............مثلا اگه اون نمیرفته من و تو هم الان میتونستیم با هم حرف بزنیم...............الان صمیمی تر شدیم........هرچند منظور بدی ندارم خب منم اگه یکی که خیلی دوستش دارم باهام باشه نمیخوام یه لحظه هم تنهاش بذارم اصلا منظورم این نیست که بالن بوی بده ولی فقط داشتم میگفتم اینطوری بیشتر میتونیم با هم باشیم اگه ناراحت شدی شرمنده

نه بابا شرمنده چیه..........راستش اره.....من بالن بوی رو خیلی دوست دارم.......اون واقعا پسر خوبیه..........با اینکه همه ازش متنفرن اما اون خیلی شاده و انرژی داره حتی با اینکه بقیه ازش بدشون میاد و ناراحته......اون کل روز و با من وقت میگذروند چون من ازش متنفر نبودم و من خوشحال بودم چون دوستام و باهاش اشنا کرده بودم و دوستامم باهاش دوست شده بودن و اینطوری اون دیگه تنها نبود......اون یه پسر عالی هست با موهای قهوه ای و یه چیز ابی........اون علاقه ی زیادی به رنگ ابی و قرمز داره در صورتی که من همیشه از این دوتا رنگ با هم خوشم نمیومده ولی از وقتی اینطوری شد علاقم به این دوتا رنگ اونم با هم بیشتر شده و هرجا این دوتا رنگ و با هم میبینم ذوق میکنم و یاد بالن بوی میوفتم.....خیلی ها از بالن بوی بدشون میاد حتی همین خواهر من.....مرجان و میگم.......اونم به شدت تنفر داره از بالن بوی......همه ازش بدشون میاد......ولی اونا اشتباه میکنن بالن بوی واقعا پسر عالی و خوشتیپی هست.........لاغر و مهربون و خوش خنده و شوخ و شیطون بلا.

ماتیاس : خیلی خوشحالم که اینقدر بالن بوی رو دوست داری.....منم خیلی دوستش دارم.......مثل برادر خودم میموند

بالن بوی مثل برادر خیلی ها بوده.....حیف شد که دیگه نیست....کاش برگردن.......

ماتیاس : اره کاش برگردن........اونطوری همچی خوب میشه

اره.....دلم خیلی براشون تنگ شده.......

بعد از پنجره بیرون و نگاه کردم و به همون ستاره خیره شدم.......کم کم همونجا خوابم برد

وقتی بیدار شدم صبح بود

عجب...............چه صبح قشنگی.............عه..........همینجا خوابم برد؟ من چقدر خوابالو ام!

یه نگاه به کتابخونه کردم.....................خیلی ها اومده بودنن کتاب بخونن

خب...................برم ببینم چه خبر شده

بعد بلند شدم و رفتم بیرون

همچی خوب بود..همه مثل همیشه با شادی کاراشون و انجام میدادن

خیالم راحت بود...یاد دیشب افتادم

چه شب قشنگی بود..........کاش اون رویا حقیقت داشت ولی...........بالن بوی اخرش نمیرفت.......

هی بسه! نباید اینقدر بالن بوی بالن بوی کنم با این حرف دارم...خودم و نا امید میکنم ! اون دیگه رفته ! بخاطر بقیه هم که شده شاد باش!

-سلام

نگاه کردم کسی نبود

-من اینجام این پایین

نگاه کردم...یه پسر بچه ی کوچولو بود

اوه سلام پسر کوچولو چی میخوای؟

خودم و خم کردم تا نزدیک پسربچه بشم

-من خیلی تنهام.....کسی دوستم نداره....میشه من و بکشی؟

ها؟ چی ؟ معلومه که نه...هیییی اینطور نگو کی میتونه این پسر بچه ی کوچولو رو دوست نداشته باشه؟

-خب.........فکر کنم همه

نه اینطور نیست

-ولی از کجا میدونی ؟ نگاه کن همه مسخرم میکنن

اونا اشتباه میکنن....بیا با خوبا دوست شو...ببین.........من....یه نفر و میشناسم که اونمم ثل تو تنهاس ولی.....هیچی ولش کن ازت خیلی بزرگتره.اصلا تو چندسال داری؟

-5

اها....اخییییییی

-میشه من رو بکشی؟

نه

-من خونواده ای هم ندارم....

اخی....

-اونا تو یه دنیای دیگه بودن.....ولی من و فرستادن اینجا

کمی مکث کردم.....

نگران نباش....

اروم پسربچه رو بغل کردم

کاری میکنم اینجا خاطرات خوبی داشته باشی....باشه؟

-واقعا؟

اره تمام تلاشم و میکنم

یه لحظه لبخند زد....حس کردم خیالش راحت شده







































کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 01:17 ق.ظ