⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت شانزدهم* و قسمت اول فصل دو
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت شانزدهم* و قسمت اول فصل دو

شنبه 16 تیر 1397 04:13 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلامممممممممممممممممم
ادامهههههههههههههه

 تو شهر قدم میزدم....همه شاد بودن و شادی میکردن....ادم کلی انرژی مثبت میگرفت وقتی اونا رو نگاه میکرد.هرکی مشغول یه کاری بود و با کلی شادی و عشق کارشو انجام میداد....

لبخند زدم

-این لبخند یعنی همچی خوبه!

نگاه کردم...برلیان بود

خب.............اره ولی نه کاملا همه چی......یعنی فکر کنم اره..........گیج شدم

برلیان : گیج نشو میبینی که همچی خوووووووووووووووووووووووووبه

اره..........اره همچی خوبه

گری : هیییییییییییییییییییییییییییی نگین چرا بیرون از گروهی بیا ببینمممممممممممممم

برلیان : زود باش بیا بریم پیش بچه ها

میریم پیششون

گری : ایشون تری هستن برادر عزیییییییییییییییزم

خوشبختم تری جان خوش اومدی

تری : ممنون

لولو : به به چه برادر باحالی داری باید در موردش تحقیق کنم

لپ تاپشو اورد و شروع کردن سرچ کردن

تری : میتونی همچی و ازم بپرسی نیازی به سرچ کردن نداره

لولو : وای راست میگی اصلا یادم نبود

تری : اشکال ندارههههههههه

مرجان : چه دنیای باحالی ساختیا

ممنون.....باحال که.......نمیدونم

برلیان : باحاله

واقعا ؟ اخه من اینطور فکر نمیکنم

ایریس و ایگور : وقتی برلیان چیزی میگه باید قبول کنی!

خیل خب خیل خب باشه باشه

ایریس و ایگور : حالا شدی دختر خوب

خوشحالم که اینطوره

برلیان : تو چه شهردار خوبی هستیییییییییی

راستش اگه شهردار خوبی بودم.....

همه : هییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خیل خب باشه چیزی نمیگم

مرجان : چطور میتونی اینطور بگی ؟

ولی من چیزی نگفتم

مرجان : ببین دنیایی که ساختی عالیه همه توش شادن پس دیگه چی بهتر از این میخوای تو هاااااااان؟

خب............................................

چیزی نگفتم...نمیخواستم بدونه چی میخوام

هیچی

ماتیاس : اووووووه تو حتما دلت کتاب میخواد ؟ بیا بریم کتابخونه یه کتاب دارم مخصوص تو

واقعا؟

ماتیاس : اره زود باش دنبالم بیا

با هم رفتیم کتابخونه

ماتیاس از تو قفسه ها کتاب و برام اورد

*من واقعا عجیب هستم*

ماتیاس : کتاب خیلی خیلی عجیب و قشنگیه

واقعا....از جلدش هم معلومه...

*صدای افتادن کتاب اومد*

ماتیاس : لوکااااااااااااااس چرا یکم دقت نمیکنییییییییییییییی ؟ همه ی کتابا رو ریختییییییییییی!

لوکاس : خب من خستم حوصله ی درست کردن کتابا رو ندارم ! من الان باید بیرون باشم!

ماتیاس : از شاینا و نیلیا یاد بگیر

شاینا : لوکاس بچه ی خوبی هست خب حال نداره پسرا همینن

ماتیاس : جمع نبند

شاینا : باشه^^ بعد این هم باید به ایریس خانم کمک کنیم

نیلیا و لوکاس : واقعاااااااااااااااااا؟

شاینا : اره برای یه کار خاص

نیلیا : اها.....فهمیدم چیه

لوکاس : ولی من نفهمیدم

شاینا : همون دیگه....

نیلیا در گوشش زمزمه کرد

لوکاس : اهااااااااااااااااا فهمیدم

چیزی شده بچه ها؟

شاینا : نه نه چیزی نیست

ماتیاس : خیلللللللل خببببببببب اگه میخواید میتونید برید بیرون بازی کنید

هر سه تا : هورااااااااااااااااااااااااااا

بعد رفتن بیرون

ماتیاس : منم اگه کاری نداری برم پیش بچه ها

باشه برو

ماتیاس : تو نمیای؟

نه ممنون

ماتیاس : باشه هرجور راحتی

کل روز و تو همون کتابخونه موندم و کتاب خوندم........کتابش یه جورایی خیلی مثل زندگی من بود.....کاملا حس شخصیتا رو درک میکردم و یاد خاطراتی میوفتادم......ماتیاس از کجا فهمید من از این نوع کتابا خوشم میاد؟ به هرحال دستش درد نکنه این کتابی که اورده بود کتاب خیلی خوبی بود.....راستش یه جورایی شخصیت اصلیش مثل من بود....یعنی خیلی شبیه من بود....مثل من استرس میگرفت.....مثل من ناراحت میشد و مدل حرف زدنش خیلی به من شبیه داشت....اونم استرس داشت و تنها مونده بود.......هرچند من تنها نبودم.....ولی اون بهترین دوستش و از دست داده بود و دلتنگش شده بود..........اون قدر لحظه هایی که با دوستش بود و نمیدونست.......ولی حالا دوستش و برای همیشه از دست داده بود و مدام با خودش میگفت من تو دنیایی هستم که هیچ *اسم دوستش و گفت* توش وجود نداره.......ولی یه زمانی بود........اما حالا پر کشید و رفت......من موندم و تلخی این دنیا و رنجی که بعد رفتنش هست...کسی نیست که الان درکم کنه....البته حالا که فکر میکنم زیادم شبیه من نیست...همینطور که کتاب و میخوندم خوابم برد

-هییییییییی بلند شو

بیدار شدم....ماتیاس جلوم بود

چی شده؟

ماتیاس : هیچی اینجا خوابت برده......میخوای تا خونه برسونمت؟ شب شده

نه ممنون خودم میرم....میشه کتاب رو هم با خودم ببرم؟

ماتیاس : البته دوست عزیز

واقعا ازت ممنونم

بعد از کتابخونه بیرون اومدم و رفتم خونه...تو خونه خیلی از وسیله ها ابی قرمز بودن و خاطراتی رو برام میاوردم...اما اون خاطرات همش دلتنگم میکردن

رو مبل نشستم و سعی کردم خودم رو درگیر کتاب کنم اما اونقدر که خوابم میومد همونجا خوابیدم

صبح شده بود و بیدار شدم....

چه صبح قشنگی........فقط..........................من برای چی بیدار شدم ؟..........الان چیکار باید انجام بدم...........اها.............گرفتم....هووووووووووووووووووف

لباس پوشیدم و کتاب و تو کیفم گذاشتم......در و باز کردم اما هیچکس جلوی در نبود....

یادمه همیشه یکی اینجا میومد...........بی خیال نباید بهش فکر کنم

از خونه بیرون اومدم

-سلاااااااااااااااااااااااااااام

برگشتم.ایریس بود

سلام ایریس

ایریس:چطوری ؟خوبی ؟ رو به راهی ؟

فکر کنم......

ایریس : هییییییی بس کن دیگه مثل روز اول شاد باش انگار اصلا همچین اتفاقاتی نیوفتاده

خیل خب باشه تمام تلاشم و میکنم امیدوارم همونطور که تو میگی بشم......

ایریس : حالا زودباش من و ایگور امروز خیلی کار داریم ازت میخوام که بهمون کمک کنی

مثلا چه کارایی؟

ایریس : راستش مرجان هم باهامون کمک میکنه لولو هم هستا!

اخخخخخخخخخخخخ وای چه کسایی..........حالا نگفتی چیکار؟

ایریس : خب...............میخوایم بهت ایده بدیم برای شهر

خیل خب باشه.......

خلاصه رفتیم پیش اونا

ایگور : میشه من اول بگم؟

بگو

ایگور : راستش من تو فکرمه پارک های بیشتری اینجا بسازیم تا بچه ها شاد تر بشن و کلی هم ذوق کنن و ما هم بتونیم جشن ها رو تو پارک ها تقسیم کنیم اونطوری خیلی هم باحال میشه ولی اینطوری همش یه جا داریم جشن میگیریم

لولو : از نظر من ادمای مزاحم و بندازیم بیرون

ایگور : دنیایی که نگین ساخته مزاحم نداره

لولو:ولی من دارم یکی از مزاحم ها رو پیش خودم میبینم

ایگور : اگه اونطوره که منم دارم میبینم

مرجان : لولو خیلی هم خوبه تو بهش حسودی میکنی

ایگور : لولو چی داره که من بهش حسودی کنم؟

مرجان : اون محققه

ایگور : نه اونا نادونه ! هیچی نمیدونه و برای هرچیزی از سرچ کردن و تحقیق استفاده میکنه یکم تلاش نمیکنه خودش بفهمه هرچیزی هم باور میکنم به این باهوش نمیگن خانم مرجان

مرجان : حداقل باز یه کاری داره مثل تو نیست که

ایگور : تو خودت چیکاره ی این دنیایی؟

مرجان : من نگاه میکنم تا ببینم همچی خوب پیش میره یا نه

ایگور : خب چون فقط همین رو بلدی خودت هیچکاری نمیکنی

لولو : مرجان خیلی کارها کرده.ناراحت نباش مرجان جان بعضیا نمیفهمن

مرجان : میدونم

ایریس تو من و اوردی اینجا که ایده بگیرم یا فقط بشینم دعوای اینا رو تماشا کنم ؟ واقعا خجالت نمیکشید؟ هرکس یه کاری داره انجام میده اونوقت شما سه تا فقط بلدید با هم دعوا کنین یکم مفید باشید برای دنیا کاری کنید یا بزنم دنیا رو با هرکی که توش هست نابود کنم یا شما رو پرت کنم بیرونا

ایریس : نگین اروم باش

چطور میتونم اروم باشم؟ من خودم گرفتاری دارم مخصوصا این چند روزه اصلا حالم خوب نیست و اگه یکم هم شاد بودم بخاطر این بود که میدیدم بقیه شادن ولی الان که میبینم همه با هم بدن پس چه دلیلی داره که الان بخوام اروم باشم هااااان؟ اگه میتونی یه دلیل خوب برام بیار تا خیالم راحت باشه!

مرجان : نگین چی شده؟

بعضی وقتا ادم نمیخواد دردش و کسی جز خودش بدونه!

بعد از اونجا رفتم

ایریس : وای نمیتونستین یکم جلوی اون دهناتونو بگیرید ؟ شما که میدونستید اون حالش بده! لولو همش بخاطر توعه بهتر نیست دیگه اینقدر تیکه نندازی؟ همش بلدی به برادرم توهین کنی انگار تو خودت چی هستی ! بیا اینم کمکی که به این دنیا کردین مثلا میخواستین برای این دنیا مفید باشید مثلا میخواستیم برای این دنیا کارای باحال انجام بدیم تا ادمای بیشتری بیان اینجا و اینجا معروف بشه شاید اینطوری اونا برگشتن و نگین شاد و قوی شد و تونست بهتر از اینجا نگهداری کنه ولی الان همچی خراب شد اونم بخاطر اینکه شماها نمیتونید با هم همکاری کنید و همش مثل بچه کوچولو ها با هم دعوا میکنید ! بابا شماها دیگه بزرگ شدین بس کنین این دعوا کردنا رو دیگه. وقتی دوستتون ناراحته باید هرکاری برای شادیش انجام بدید نه اینکه بزنید بدبخت و ناراحت کنید یعنی واقعا متوجه نیستید ؟اههههههههههههههه ببین برای کیا دارم حرف میزنم!

بعد از اونجا رفت

ایگور هم بدون هیچ حرفی رفت

لولو : چیه زدی خراب کردی داری فرار میکنی؟

مرجان خندید

ایگور : فکر کنم شماها هم شریک بودین....

بعد رفت

رفته بودم پیش ماتیاس...تو کتابخونه.....سعی کردم کل کتاب و بخونم.........

ماتیاس : فکر کنم کتابه بدجور درگیرت کرده ها!

جوابی ندادم

ماتیاس : این چند روز خیلی اعصابت خورد شده بود...امیدوارم این کتاب بتونه کاری کنه اروم بشی....

بازم جوابی ندادم

ماتیاس : راستش درست نمیدونم چرا ناراحت و عصبی هستی.......چیزی شده؟

سرم و بالا اوردم و به ماتیاس نگاه کردم

من خودمم نمیتونم خودم و درک کنم....اون موقع ها همش از بالن بوی خجالت میکشیدم و.........ازش فرار میکردم و هیچی و بهش نمیگفتم.....کاش میدونستم قراره از دستش بدم تا خجالت و کنار میذاشتم و همچی و بهش میگفتم......

ماتیاس : بعد وقتی از پیشت میرفت نمیگفتی اون با اینکه میدونست دوستش دارم رفت؟

چه میدونم شاید اون موقع همچی عوض میشد....یعنی اون خودش نمیدونست که من دوستش دارم؟

ماتیاس جوابی نداد

کاش فقط یه بار دیگه میتونستم ببینمش....دلم خیلی براش تنگ شده......انگار همین دیروز بود که دیدمش....ولی حالا.......خیلی ساده از دستش  دادم.......من همیشه بدشانس بودم

اشکم ریخت رو صفحه ی کتاب

ببخشید کتاب یکم خیس شد

ماتیاس : اشکال نداره.........چییییییییی داریییییی گریه میکنیییییییییی؟

متاسفم دست خودم نیست.........هروقت به گذشته فکر میکنم بغضم میگیره

اومد پیشم و اشکم و پاک کرد : گریههههههههه نکنننننن مممممممن پیشتمممممممممم

ممنونم ماتیاس...

ماتیاس : اون هنوزم پیشته....

نه.....اون دیگه پیشم نیست...

ماتیاس : اون تو قلبته....هی........شازده کوچولو رو دیدی؟ انیمیشنشو میگم

ا....اره ولی این چه سوالی هست که الان میپرسی؟

ماتیاس : شب که شد میفهمی!

بعد بلند شد : به ادامه ی کتاب خوندنت برس

منم شروع کردم خوندن کتاب




















نظررررررررررررررر 
قسمت بعد و دو صفحه و نیم نوشتم 



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 01:13 ق.ظ