⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق *قسمت پانزدهم* قسمت اخر
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق *قسمت پانزدهم* قسمت اخر

دوشنبه 11 تیر 1397 05:46 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
راستش خودم خیلی از این داستان خوشم اومد هم اسمش هم اینکه شاید بخاطر بودن بالن بوی و دنیای خیالی و خواهرای جادویی و..........هست و اینکه حالا دیگه از پست گذاشتن در موردشون نمیترسم و همچنین ایریس و..................امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.
ادامههههههههههههههههههه

 نیلیا سریع اومد کنارم و سمتم جادو پرت کرد

جاخالی دادم

واقعا میترسیدم باهاش بجنگم من اصلا شجاع نیستم....ولی بخاطر دوستامم که شده باید باهاش میجنگیدم اگه من نمیجنگیدم همه جا نابود میشد

نیلیا : چیه؟ ترسیدی ؟

نه . اصلا

نیلیا دوباره سمتم جادو پرت کرد و باز جاخالی دادم و سمتش جادو پرت گردم

جادو خورد به صورت نیلیا و عصبی تر شد

پشت سر هم سمتم جادو پرت میکرد و من سعی میکردم جاخالی بدم ولی نمیتونستم از همه ی جادو ها فرار کنم

چندتا از جادو ها بهم خوردن و افتادم. سریع بلند شدم.....چیکار میتونستم انجام بدم یعنی چی میتونست جلوشو بگیره؟ یهو یه فکری به سرم زد.

یه جادو رو یه سمتی از دنیای خیالی انداختم و اونجا نور صورتی رنگی درست شد.

نیلیا لطفا اروم باش ! چت شده من دشمنت نیستم!

نیلیا : همتون دشمن منید . منم همتونو نابود میکنم!

همینطوریش زدی دنیا رو نابود کردی!

نیلیا : خب کار خوبی کردم

ولی با این کارت دوستام و ازم گرفتی! خیلی ها از اینجا رفتن! همش بخاطر توعه

اون با خشم بهم حمله کرد و منم سعی کردم اون و وارد نور صورتی کنم

نیلیا همینطور که میدوید وارد نور صورتی شد و همون موقع اون نور کل وجودش و گرفت

شارلوت کنار جودی نشسته بود و با ترس نگاهش میکرد

شارلوت: جودی....جودی....

جودی اروم نگاه کرد : ب....بله؟

اروم نشست

شارلوت : حالت خوبه؟

جودی : اره حالم خوبه.....ریوکو و توما کجان ؟

ریوکو و توما : ابجی بزلگهههههههه

جودی : ای جون ابجی بزرگه بیاین بغلم

ریوکو و توما جودی و بغل کردن

شاینا : چه خواهر بزرگ خوبی......

جودی : شایناااااا تو خوبی؟

شاینا : ممنون بهترم

یهو یه نور صورتی و دیدن

شارلوت : هی اون دیگه چیه؟ زود باشید بریم ببینیم چیه

بعد همه دنبال نور اومدن

بالاخره بهش رسیدن

نیلیا اروم اومد پایین....دوباره همون دختر کوچولو شده بود....نگاهی به خودش میکنه....

نیلیا : م............من خودم شدم!

همه : ارههههههههههههههههههههههههههههههههه هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اما بعد همه اخم کردن

نیلیا : اخ......من...........................واقعا متاسفم.....نمیدونم چرا.....یهو بد شدم...یعنی میدونم...یه چیزی دیدم و سمتش رفتم یهو اینطور شدم و بعدش طلسمت کردم و.....باعث شدم همه ی دوستات و از دست بدی....متاسفم نگین....و متاسفم بقیه ی بچه ها.....من یه هیولا ام!

همه اخمشون اروم باز شد

اشکال نداره....تو هیولا نیستی

نیلیا : واقعا ؟

شارلوت : اره

نیلیا : و.........شاینا کجاس؟

شاینا از پشت نیلیا : من اینجام.....

نیلیا برگشت و شاینا رو دید

نیلیا : شاینا من........واقعا خیلی متاسفم!

شاینا : اشکال نداره! من.......................میبخشمت!

نیلیا بلند شد و شاینا رو بغل کرد

سوز : خب.......دیگه غصه و....... بسه! راستی منم اینا رو از تو غار پیدا کردم و اوردم.

برگشتیم و نگاه کردم....هی...........ایگور و ایریس و بقیه.................

سریع رفتم پیششون : سلام بچه ها!

اونا : سلاااااااااااااااااااااااااااااام

بعد با شادی هم و بغل کردیم

کم کم بی رنگی اون دنیا از بین رفت و همچی مثل اولش شد

کم کم بقیه هم برگشتن جز بالن و..........

یه گوشه نشسته بودم و فکر میکردم

چندتا سایه رو جلوم حس کردم و نگاه کردم.....ایگور و بقیه بودن

همه : سلام

سلام...

ایریس : هییییییییییی ناراحت نباش چی شده؟ اهاااااااااااااا....................فهمیدم......نگران نباش مطمئنم تا شب میان!

امیدوارم...

خلاصه شب شد

یه مهمونی کوچیک برای برگشتن بقیه گرفته بودیم....اما من بیرون مونده بودم

ایریس اومد پیشم : هی..............تو اینجا چیکار میکنی بیا بریم مهمونی ! بدون تو که نمیشه

ولی.......اگه بیام اونجا یاد بالن بوی میوفتم!

ایریس به گوشیم نگاه کرد

ایریس : این چیه؟

Hear me now

ایریس : چی؟

Hear me now ! اسم یه اهنگه....بالن بوی خونده..... 

ایریس : میشه منم یکم گوشش کنم؟

اره

هندزفری و دادم بهش تا اهنگ و گوش کنه

ایریس : هی...........چه صدای قشنگی...........

اره صداش همیشه قشنگ بود.....

اروم اشک ریختم

ایریس : هی گریه نکن....

هندزفری و بهم داد منم یه طرفش و تو گوشم گذاشتم تا بتونم بشنوم چی میگه

ایریس : میگم..............تو باید بتونی بدون بالن بوی هم اینجا رو اداره کنی.....

تلاشم و میکنم.....ولی فعلا اولین روزی هست که اون اینجا نیست و واقعا سخته همین روز اول بخوام شاد باشم!

ایریس : درک میکنم ولی ناراحت نباش!

نمیشه!

ایریس دستم و گرفت : بیا بریم مهمونی!

نمیخوام

ایریس گوشیم و گرفت و اهنگ لبخند پینکی و گذاشت.

بعد گفت : شنیدم دوستات میگفتن تو پینکی نتی!

اخمم رفت و به اهنگ گوش دادم

ایریس مشتاقانه منتظر عکس العملم بود و با شادی نگام میکرد

لبخند زدم و کم کم لبخند تبدیل به خنده شد

ایریس : اینهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

پینکی پای واقعا محشره ! خیلی دوستش دارم!

ایریس : و یه الگوی خوب برای تو!

اره

ایریس : وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

^^

ایریس : سازنده های دنیاهای دیگه چیکار میکنن؟

اونا امید دارن اونا شادن و برای دنیاشون تلاش میکنن و هدفشون اداره ی دنیاشونه.......مشکل من چیه؟ من الان که همه بهم نیاز دارن امیدم و از دست دادم و نمیرم پیششون تا تو این دوران سخت بهشون کمک کنم و بهشون بگم من فرار نکردم و اونا بدونن من هنوزم قوی ام!

ایریس : ارهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

خببببببببببببببببببببببب زودبااااااااااااااااااااش بیا بریم مهمونیییییییییییییییییییییی

بعد دویدم و رفتم تو مهمونی

ایگور : به بههههههههههههههه یه کف مرتب برای اومدن شهردارمون !

*همه کف زدن*

کلی امید و هیجان پیدا کردم و رفتم پیش ایگور و رو به مردم : واقعا ازتون ممنونم که برگشتین ! واقعا خیلی برام اهمیت داره که با اینکه مثل هیولا دنیاتون و خراب کردم ولی باز برگشتین.....خیلی خوشحالم.....از دوستامم ممنونم که تو این شرایط سخت کنارم بودن و کمکم کردن...مخصوصا خواهرای جادویی و شارلوت! خیلی ازش ممنونم شارلوت جان همیشه شرمندتم تو خیلی خوبی

شارلوت خنده ی دلنشینی کرد : خواهش میکنم

تشویقش کنید لطفا

*همه برای شارلوت دست زدن*

شارلوت : واقعا نیازی به تشویق نیست ولی واقعا ازت ممنونم

خب.............به ادامه ی کارتون برسید!

بقیه مشغول کار خودشون شدن و شادی کردن

ما هم به ادامه ی اداره ی این دنیای عزیز میرسیم بدون بعضیا






































پایااااااااااااااااااااااااااااااااااان
نظر بدیدددددددددد
اگه میشه بگید تو این سری از کدوم شخصیت خیلی خوشتون اومد



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 01:12 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30