⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق*قسمت سیزدهم*
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق*قسمت سیزدهم*

جمعه 8 تیر 1397 08:20 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااااااااااااااااااام
ادامهههههههههههههه

 شاینا : و........ولی تو میتونی!

بذارم همچی خراب بمونه ؟

شاینا سکوت غمگینی کرد

-جای نگرانی نیست ما کمکش میکنیم

برگشتم....شارلوت و خونوادش بودن

شماها نرفتید؟

شارلوت : نه نمیتونستیم بریم که ! هرچی باشه ما اینجاییم تا به سازنده ی این دنیا کمک کنیم!

امیلی : یسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

سوز : عهههههههههههههههه ساکت شو!

بعد رو به من : تو خواهرمون رو بهمون برگردوندی....پس ما هم جبران میکنیم!

واقعا.....ازتون ممنونم...وقتشه بریم و این دنیا رو نجات..........

یهو همه جا یکم رنگ پریده شد

بدیم0_0

نایریکا : زود باشید نباید وقت و هدر بدیم!

ولی الان باید چیکار کنیم؟

شارلوت رو به شاینا : اسمت چیه ؟

شاینا : شاینا هستم

شارلوت : خواهرت کجاست؟

شاینا : راستش.....خبر.....ندارم

شارلوت : خیل خب! اول باید.....

یهو بغضم ترکید و گریه کردم

شارلوت برگشت : هیییییییی خودت و نباز چی شده؟

ه...........هیچی

شارلوت : دلت برای کسی تنگ شده؟

م....مهم نیست

نایریکا : نگران نباش...تا وقتی شارلوت و بقیه اینجان همچی درست میشه

شاینا : من احساس مقصر بودن میکنم

جودی دستش و رو شونه ی شاینا گذاشت : این احساس و نکن !

شاینا : سعی میکنم

جودی : تو کاملا بی تقصیری!

شاینا : ولی من باید جلوش رو میگرفتم

جودی : تو خواهر بزرگشی؟

شاینا : خب.................نه

جودی : خب پس ناراحت نباش

شاینا:ممنونم

سوز : خب دیگه...........

شارلوت : هرکی یه طرف میره تا ...........اسم خواهرت چیه؟

شاینا : نیلیا

شارلوت: تا نیلیا رو پیدا کنه! فقط جودی تو با ریوکو و توما و شاینا برین یه جا بمونین

جودی : باشه

بعد همه شروع کردن دویدن

جودی : خیلی دلم میخواست منم میتونستم از قدرتم استفاده کنم بعد شاید منم میتونستم باهاشون کمک کنم........

شاینا : تو قدرت داری؟

جودی : اره......خب........فعلا باهام بیا بریم یه جایی........حوصلت هم سر نمیره ریوکو و توما اونقدر بانمکن که تا فردا هم نگاشون کنی خسته نمیشی

ریوکو و توما سرخ شدن

شاینا دست ریوکو و جودی دست توما رو گرفت و شروع کردن قدم زدن

سوز تند تند زیر خرابه ها رو میگشت : پس این بچه کجاست ؟ اخه..........مگه چقدر میتونه دور شده باشه! هیییییییییییی.............اصلا یعنی تو خرابه هاست؟ اگه باشه نمرده ؟ عجبببببببب

دوباره خرابه ها رو کنار زد : واااااااااااای یاد بچگی های خودم افتادم یه جعبه ی بزرگ عروسک داشتم همشو خالی میکردم و جمع نمیکردم ! بعد از اونجا که مامانمون خیلی حساس بود هی بهم گیر میداد ولی مگه اینا تو گوش من فرو میرفت ؟ نه من بچه شیطونه ی خونواده که......خب سامانتا شیطونش ولی خب ..........منم شیطون بودم به هرحال نمیشه که فقط یکی شیطون باشه ! شاید من خفنشون بودم ! اره خفن من همیشه لایک داشتم

سامانتا : به جای حرف زدن بگرد بچه رو پیدا کن

سوز : همچین میگی بچه انگار اون چند سالشه ! اون از شاینا هم بزرگتره ها!

سامانتا : عه جدی میگی؟

سوز : اره جدی میگم مگه من باهات شوخی دارم؟

سامانتا :  خب بگرد دیگه

سوز : اوکی

_____________________

امیلی : اهای بچههههههههههههههههههههههههههه کجایییییییییییی توووووووووووووووووووووو؟

سینتیا : میشه اروم باشی ؟ اینطوری ممکنه بهمون حمله کنه ها!

امیلی : خب وقتی حمله کرد باهاش میجنگیم

سینتیا : ولی من و تو هنوز قدرتامونو کشف نکردیم !

امیلی : عههههههههههههه راست میگیااااااااااا خب شاید وقتی بهمون حمله شد کشفش کردیم^^

سینتیا : واقعا ترسناکه....

امیلی : اونی که ترسناکه منمممممم نه یه دختر بچه ی 8 ساله !

سینتیا : تو که.....صد در صد!

___________________________

شارلوت اروم قدم میزد....دستش هم به صورت دفاعی گرفته بود تا اگه کسی حمله کرد جلوشو بگیره

همینطور که قدم میزد به یه دختر بچه با موهای سفید رسید که نشسته بود و صورتش معلوم نبود * به شارلوت پشت کرده بود *

شارلوت : هی.....چیکار میکنی اونم یه دختر بچه ی مهربونه.....

دستش و از حالت دفاعی پایین اورد : نیلیا......

نیلیا یهو و به سرعت بلند شد و سمت شارلوت حمله کرد و جادو پرت کرد

شارلوت سریع با جادوش جلوی جادوی نیلیا رو گرفت و دختر بچه رو دور کرد

نیلیا بازم جادو پرت کرد و دوید و شارلوت هم هی از جادوش استفاده میکرد

شارلوت : بس کن دختر کوچولو وگرنه طوفان درست میکنما!

دیگه جادویی نیومد....

شارلوت : میدونستم جواب میده......هرچی باشه اون یه دختر بچه هست...

با اینکه دستش و جلوی صورتش گرفته بود اروم سرش و کنار برد تا بتونه دختر و ببینه.....نیلیا دیگه شبیه یه دختر 8 ساله نبود....به نظر میومد الان کاملا بزرگ شده و دیگه بچه نیست....به صورت خیلی ترسناکی به شارلوت نگاه میکرد و قیافش کاملا سرد بود.....

شارلوت شکه شد : ن.....نیلیا؟

نیلیا : به من میگی دختر کوچولو؟......

شارلوت : ف......فکر.....کردم......

نتونستم حرفشو ادامه بده چون نمیدونست چی بگه

نیلیا : نترس.......من هیولا نیستم.....دستت و پایین بیار.....

شارلوت اروم و با ترس دستش و پایین اورد

نیلیا اروم رفت سمت شارلوت : چرا اومدی دنبالم ؟

شارلوت میخواست عقب بره اما با خودش گفت اون فقط یه دختر بچه هست که کاملا عوض شده

شارلوت : بهت نیاز داریم

نیلیا : منننننننننننننننننننننن؟

شارلوت : ا...........اره

نیلیا اروم شارلوت و بغل کرد : اینقدر ازم نترس.....من همون دختر کوچیکم.....فقط............الان هیولا شدم

بعد جادو کرد و شارلوت محکم خورد زمین

نیلیا به شارلوت حمله کرد و شارلوت جاخالی داد و نیلیا هم سعی میکرد جلوشو بگیره

شارلوت و پرت کرد زمین و شونه هاشو گرفت تا بلند نشه

شارلوت : بس کنننننننننننننننننننننننننننننن

نیلیا : قراره اینجا بمیریییییییییییییییییییییییی

شارلوت با پاهاش نیلیا رو پرت کرد زمین و طوفان درست کرد

نیلیا کاملا بی حرکت افتاد زمین

شارلوت اروم و با ترس رفت سمتش : نمردی درسته؟ زنده ای؟

جوابی نیومد

شارلوت : اووووووووووه نه تو نباید بمیری!

نیلیا زیرپایی زد و شارلوت افتاد بعد نیلیا با جادو شارلوت و زخمی کرد

شارلوت : جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

صدای چی بووووووووووووووود ؟0_________0

نایریکا : وای نه! فکر کنم صدای شارلوت بود!

زود بااااااااااااااااش باید بریم دنبال صدا

همه دویدیم و رفتیم جایی که شارلوت بود

نیلیا تا ما رو دید خودش و غیب کرد

همه دویدیم پیش شارلوت

نایریکا : شارلوووووووووووووووووووووووووووووت ابجی حالت خوبه ؟ نایریکا فدای این زخمات بشه الهیییییییییییییییییییییییییییی

شارلوت : خدا.....نکنه.......ا......ا......ای......این......چ.......چه.......ح....حرفی.....هست........که.......میزنی

سامانتا : من میرم اون دختره ی دیوونه رو بگیرم!

شارلوت : ن.....نهههه.....صبر کن......م.....منم......باهات......میام

سامانتا : چطوری میخوای با این حال باهام بیای؟

شارلوت : م.....من......خ.....خوبم!


















































نظررررررررررررررررررررررر بدیددددددددد ادامه هم تو راهه



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 01:02 ق.ظ