⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق*قسمت نهم*
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق*قسمت نهم*

پنجشنبه 31 خرداد 1397 11:03 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاممممممممممممممممم
ادامههههههههههههههههه

 بعد از خونه رفتم بیرون و رفتم خونه ی ایریس

ایرییییییییییییییییییییییییییییس

ایریس در و باز کرد : بلهههههههههههههههههههههه؟

دستت درد نکنه بخاطر دیشببببببببببب میدونی چی شد؟ بالن بوی اومد خونه ی من و یه شب و با هم موندیم!

ایریس : وااااااااااااااااااای چه رمانتیییییییییییییییییییییییییییییییییک

شاینا : عه نیلیااااااااا بیا اینجا همون زن و شوهرا اومدن البته این دفعه زنه تنهاس

نیلیا : حتما شوهرش رفته سر کار

ایریس : حال میکنی ؟ خودم بهشون یاد دادم

ایرییییییییییییییییییییییس

بعد رو به بچه ها : نه من و اون ز........ز.......همونی که شما میگید نیستیم فقط دوست هستیم!

ایریس : بابا اینا دارن تمرین زن و شوهری میکنن

ایریس خفه شوووووووووو

شاینا و نیلیا : واقعا؟

ایریس : ارههه واقعا کاملا مشخص نیست ؟ اون از اون مهمونی که هم و بغل کردن و بالن موهای نگین و نوازش کرد و به هم گفتن همدیگه رو دوست دارن! اون از دیشب که با هم زندگی کردن! ایا اینا تمرین زن و شوهری نیست؟

شاینا و نیلیا : بلههههههههه هسسسسسسسست

اصلا شماها درست میگید ! حالا اینا مهم نیست مهم اینه که من دیشب و با بالن بوی وقت گذروندم ! نمیدونی چقدر ناز خوابیده بود !

ایگور : میفهممت که چقدر دوستش داری! البته این یه شوخیه من نمیفهممت چون خیلی زیاد دوستش داری  و احساساتتو نمیفهمم

ایریس : در حدی هست که حاضر شی براش هرکاری انجام بدی؟

خب.....................ا.............اره

ایگور : خب دیگه دیشب چی شد؟

خب........خب.............اون همش برام لبخند میزد و...............خب اره لبخندش! مثلا حتی خوابیده بود و جدی شده بود وقتی موهاش و نوازش کردم لبخند زد!

شاینا : موهاشو نوازش کرد....

نیلیا هم تکرار کرد : موهاش و نوازش کرد

ایگور : افرین تکرار کنین که تو یادتون بمونه

ایریس : بعدا برای اذیت کردن نیاز میشه

خیلی بدجنس شدین! همتون و میگم! خب.........چیکار کنم............نمیتونید حس کنید..........دستم خودش خود به خود اونکار و کرد

شاینا : منظورت نوازش موهای شوهرته؟

شوهرم نیسسسسسسسسسسسسسسسسست! ولی اره نوازش کردن موهای بالن

ایریس : دعواشون نکن خب شوهر ایندت که هست

عههههههههههههههههههههههههههههههههه

ایگور : خودت خودت و تو خطر انداختی !..........صبر کن ببینم شاید تو الکی اینا رو به ما گفتی تا ما اذیتتون کنیم و شما رو به هم نزدیک کنیم ؟

ایریس : سوال عالی ای هست!

چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟نههههههههههههههههههههههههه بابا عهههههههههههههههههه خب هیجان داشتم گفتم بهتون بگم!

ایگور : تاحالا همچین کاری نکرده بودی عجیبه!

بابا میگم بخاطر هیجانههههههههههههه قراره به بقیه هم بگممممممممممممممم

ایگور موذی نگاه کرد : باشه موفق باشی!

چ.............چی شده؟

ایگور : وقتی عکست و تو روزنامه ای که بالن بوی داره ببینی میفهمی! عکسی که به بقیه در مورده دیشب گفتی!

جیییییییییییییییییییییییغ نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه

ایگور و ایریس : ارههههههههههه

ایریس : تو راحت باش زندگیتو بکن ما میدونیم و تو

نهههههههههههههههههههههههههههه بدبخت شدممممممممممممممممم

بعد سریع از اونجا رفتم

ایریس : تو واقعا حال داری دنبالش بری و عکس بگیری ؟

ایگور : اره اگه پای اذیت کردن وسط باشه!

بعد شروع کردن دنبالم اومدن

رفتم یه جا و قایم شدم : ممکنه هرچی بگننننننننننننننن.......دختره تو بوته قایم شده.........برم خونه بگن دختره تو خونه بخاطر.............وای نهههههههههههههههههه

میرم تو کتابخونه ی ماتیاس و در و محکم میبندم و چندتا کتاب میریزه زمین و نگاها میوفته رو من

ماتیاس : هییییییییییییییییییییییییییی حواستو جمع کککککککککککککککن

شرمندتونم

بقیه به کتاب خوندن ادامه میدن

میدوم پیش ماتیاس

ماتیاس !

ماتیاس : بله؟

اگه....اگه کسی اومد اینجا و پرسید نگین کجاست نمیگی بهشون!

ماتیاس : باشه

همونجا کنار ماتیاس قایم میشم

چند ساعتی گذشت.....دیگه خسته شده بودم....

خسته شدم.....

ماتیاس : خب چرا نمیری بیرون قدم بزنی یا یه چیزی بخوری؟

اخه.........اخه...........ایگور و ایریس قراره اذیتم کنن! میخوان عکسمو تو روزنامه ها بزننننننننن

ماتیاس : خب این که بد نیست تو شهردار اینجایی باید عکست تو روزنامه ها باشه!

همینش بدهههههههههههههههههههه!

ماتیاس : من که نمیفهمممممم

ببین اونا میخوان.......خب..........دیروز یه اتفاقی برای من و بالن افتاد که من خیلی خوشحال شدم و اون و به ایگور و ایریس و شاینا و نیلیا گفتم! بعد گفتم که قراره در مورد این اتفاق به بقیه بچه ها هم بگم! اونا هم گفتن که برو بگو ما هم عکس میگیریم و تو روزنامه میزنیم داشتم فکر میکردم الان هرکاری کنم اونا عکس میگیرن ممکنه برای ذیت کردنم وقتی من و دیدن بنویسم دختری که فرار کرد و............... و همونطور که تو میگی من شهردار هستم پس اگه بقیه ببین حسابی بدبخت میشم پس بهتره اونا ندونن الانم اینجا خودم و قایم کردم چون میدونم به فکر کسی نمیرسه که بیاد اینجا و نگاه کنه!

ماتیاس : اهاااااااااااااااااا

ولی خب خیلی خسته شدم دلمم برای بالن بوی تنگ شده از وقتی اومده همش باهاش وقت میگذرونم ولی امروز نمیشه چون واقعا امروز.......

همون موقع در کتابخونه باز شد و منم ساکت شدم تا لو نرم

خیلی ترسیده بودم یعنی کی میتونه باشه امیدوارم یه ادم عادی باشه که میخواد کتاب بخونه!

-سلام

ماتیاس : سلام!

-من بالن بوی هستم ! دنبال کسی به اسم نگین میگردم شما ندیدینش؟

ماتیاس : ام........نههههههههههههه معلومه که نهههههههههههههه

بالن : ولی اگه دیدینش حتما خبر بدید

بعد از اونجا رفت

من جملم و با ترس کامل کردم : خطریه......

ماتیاس : چیییییییییییییییییییییییییییییی؟

من...........خب............دلم براش تنگ شده ولی......نمیتونم کاری انجام بدم و این واقعا خیلی خیلی سخته! ایگووووووووووور چیکارت کنم مننننننننننننننننننننن؟ ایگور و خواهرش دیوونم کردن ! با اون دوتا بچه !

ماتیاس خندید : اره دیگه اون دوتا همینن! من و ایگور و بقیه ی بچه ها از کوچیکی با هم بودیم البته فقط من و ایگور و ایریس و ریچارد ! همیشه شیطونی میکردن ! البته قبلش با ریچارد صمیمی بودم که اون برای موسیقی به خارج رفت ولی بعد مدتی برگشت منم اون موقع با ایگور صمیمی شده بودم ولی ایگور هرچی بزرگتر میشد شیطونیاش بدتر میشد پس صمیمیتم و باهاش کم کردم ! الان با گری صمیمی شدم ! ریچارد هم با برایان و گابریل صمیمی شده!

درسته.....

ماتیاس : هرچند یه زمانی ایگور ا خواهرت خوشش میومده ولی اذیتش هم میکرده و همین باعث شد الان اون دوتا دوتا دشمن خونی بشن !دیدی همش به هم تیکه و........میندازن و هم و اذیت میکنن؟

اره دیدم

ماتیاس : تازه این وسط لولو هم از وقتی اومده با ایگور بده و همش ایگور و مسخره میکنه ! دلم برای ایگور میسوزه معلومه خیلی ناراحته میشه ولی ایگور ادم احساساتی ای نیست پس هیچوقت نشون نمیده که چقدر ناراحت شده فقط خشمش و میبینی

ایگور خیلی خاصه....

ماتیاس : درستهههههههه.....خواهرش هم مثل خودش زیاد احساسات نداره ولی دختر خوبی هست میتونه یه رفیق خیلی خوب باشه! ولی از طرفی هم خیلی شیطون و موذی ! میدونی.......فرق بین ایگور و ماتیاس اینه که ماتیاس وقتی میگه میخواد یکی رو اذیت کنه اون و اذیت میکنه و اگه فرد دیگه ای هم طرف ایریس بیاد ایریس باهاش همکاری میکنه و اون و اذیت نمیکنه ولی ایگور نه ! ایگور حتی اگه طرف طرفه ایگور هم باشه باز ایگور اذیتش میکنه! میدونی که......

درسته

ماتیاس : الانا هیچکدومممون وقت نمیکنیم با هم باشیم....من یا اینجام یا تو بانک....گری هم همش تو بانکه.....ریچارد هم خیلی تنها شده ولی شبا برایان و ریچارد با هم میرن قدم بزنن و عکس میگیرن و.....ولی ما اینقدر سرمون شلوغه که صمیمیتمون کمتر شده!.......تاحالا با کسی اینجا حرف نزده بودم خیلی خوشحال شدم که اومدی دوستام نمیومدن سر بزنن.....

خوشحالم خوشحال شدی......منم متاسفم......من هم همش سرم با بالن بوی گرم بود چون.....خب.....نمیدونم چی بگم

ماتیاس : به من همچی و بگو راحت باش اذیتت نمیکنممممممممممم

خب......خب چون عاشقش شدم! و.............و...........خیلی ها ازش متنفرن و کسی اون و مثل من دوست نداره.....پس...........از اونجا که هردوتا هم رو دوست داریم....تصمیم میگیرم همش باهاش وقت بگذرونم اونم واقعا محشره و وقتی باهاشم نمیفهمم زمان کی گذشت....قیافه و صداش محشره.......اون خوشتیپه.........اون بی نظیرهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

همه برگشتن سمت صدا

ماتیاس صدای تلویزیون و کم کرد : شرمنده شرمنده تلویزیون قاتی کرده بود به کارتون برسید کتاب باز ها

همه با اخم کتابشونو نگاه کردن

ماتیاس پوکر فیس نگام کرد : درسته که اینقدر عاشقشی ولی درست نیست اینطوری داد بزنی کههههههههه

میدونم میدونم یه لحظه......دست خودم نبود

ماتیاس : میفهمم.....

راستی....امروز و کلا باهات میمونم! همینجا! مطمئنم خیلی حرف برای زدن داریم

ماتیاس : ممنون این خیلی برام ارزش داره

خلاصه کل روز رو پیشش میمونم و حرف میزنیم تا شب میشه

ماتیاس : خب دیگه.وقت تعطیل شدن کتابخونس....

بعد تک تک از ادمایی که اومدن خداحافظی کرد

من بلند شدم : واییییییی باید برم خونه میترسم شب ازم عکس بگیرن !

ماتیاس :واسه همین قراره تا یه جایی باهات بیام که نترسی

واقعا ممنونم

بعد باهاش تا نزدیکی های خونه رفتم و بعد اون رفت خونش و منم رفتم خونم

با ترس در و باز کردم و وارد شدم....یاد دیشب افتادم....اروم در و بستم و همه جای خونه رو نگاه کردم

دوباره اون حس ترس و استرس و پیدا کرده بودم...سعی کردم جوری رفتار کنم که انگار چیزی نشده

اروم رو مبل میشینم و یاد بالن بوی میوفتم

یکم خجالت میکشم....بعد یاد امروز میوفتم که اومد سراغم و گرفت

سعی کردم فکرم و سر این ببرم که چطوری بقیه رو با هم صمیمی کنم.....
























نظرررررررررررررررررررررر




کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 12:59 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30