⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق*قسمت هشتم*
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق*قسمت هشتم*

پنجشنبه 31 خرداد 1397 10:47 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلامممممممممممم
ادامههههههههههههههههه

 وقتی مهمونی به پایان رسید

خیلی سریع از اونجا فرار کردم

ایریس هم دنبالم اومد : صبر کن بینم کجا میری؟

پشتدرخت قایم شدم : من میترسمممممممممممممم تو مهمونی از خجالت مردم دست خودمم نبود نمیدونم چرا همچی اونطوری شد

ایریس : هه همچین میگی انگار از اون اتفاقا خوشت نیومده

ایرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییس

ایریس : خب خوشت اومده دیگه من چیکار کنم ؟ حقیقته!

خیل خب باشه دیگه یادم نیار

ایریس : خودت یادت میاد من چیکار کنم؟

وااااییییی دارم میمیرم از خجالتتتتتتتتتتت

ایریس : واییییییییییییییییییی خیلی باحال..........

ادامه نده !

ایریس : سعی ام رو میکنم ولی ممکنه نتونما

وااااااااااااایییییییییییی خدا

ایریس : هی اونجا رو! بالن بوی اونجاس!

با ترس برگشتم و جیغ زدم

ایریس : گول خوردیییییییییییی

عهههههههههههههههههههههه..........

ایریس : ولی واقعا این دفعه اونجاس

نگاه کردم......اره این دفعه درست بود

وااااای........چیکار کنم؟من......خجالت میکشم!

ایریس : وای یادش بخیر داشتین به هم ابراز احساسات میکردین

اروم گفتم : ایرییییییییییس

ایریس : اها اخخخخخخخ.......ببین برو پییشش بگو تو مهمونی نتونستم خوب همچی رو بهت بگم حالا میخوام همچی و بهت بگم ! بعد دستش و بگیر و...........

خجالت کشیدم چون تصورشون میکردم : ایریس خفه شووووووووووو

ایریس بلند خندید و بالن بوی متوجه ی ما شد

من سریع پشت بوته ای قایم شدم

بالن بوی اومد پیش ایریس : سلام

من تا صدای بالن و شنیدم اروم و با استرس گفتم : هیییییییییییییع بالن..........

بالن یه نگاه به بوته انداخت و بعد به ایریس نگاه کرد

ایریس لبخند رضایت امیزی زد

بالن بوی اومد و از بالای بوته نگاهم کرد

ایریس : خببببببب نگین میتونی بیای بیرون بالن بوی رفت

و.............و...............واقعا؟

ایریس خندید : اره

و.....ولی شما فقط سلام کردین!

ایریس : خب اره اومد رد شد یه سلامم کرد دیگه !

ب...........بعدش هیچ حرفی نزد ؟

ایریس : نه اصلا خیالت تخته تخت!

و...............وااااااااااای............خ.........خیالم راحت شد....خوب شد لو نرفتم!

ایریس خندید

وااااااااییییییییییی............من میترسم.............نکنه هنوز اینجا باشه

ایریس بازم خندید : نه نه نیست!

خنده هات عجیبه!

بعد سرم و بالا اوردم و یهو بالن بوی رو دیدم

ا............ا...................................ایریس.............................

سریع بلند شدم : ا.................................ا........................ایریییییس

ایریس : جانم؟

خ................................خ..........................خیلی.......................بد..............ی

بعد شروع کردم فرار کردن

ایریس : بدو برو دنبالش

بالن بوی هم دنبالم دوید

یا خداااااااااااااااااااا چیکار میتونم انجام بدم کجا قایم بشم وااااااااااااااایییییییی ایریس همش بخاطر توعه بدجنسسسسسسسسسسسسسسس

رسیدم به خونه ام! رفتم تو و در و بستم و همونجا جلوی در نشستم

حس کردم بالن بوی بیرون در مونده.....هوا بارونی شده بود....اگه بالن بوی دنبالم نمیومد میتونست بره خونش؟.....نمیدونم ولی نمیتونم بذارم اون بیرون در بمونه....

سریع در و باز کردم و اوردمش تو

بالن : ممنون از مهربونیت.....

بعد یکم به اطراف نگاه کرد و اخرش نگاهش رو من افتاد

اروم بلند شد و اومد سمتم

منم قرمز قرمز شده بودم

بالن : اولش که هم و دیدیم.......اینقدر خجالتی نبودی.........بخاطر.......اتفاق امشب تو جشن اونطوری شدی؟

خب................اره...........همه ی اون اتفاقای روز و شب....

خجالت کشیدم

بالن بوی : بانمک شدی

سرخیم بیشتر شد

بالن بوی : خجالتی

ام......میشه............هیچی ولش کن مهم نیست.....

بالن بوی : چی شده چی میخوای؟

ه.......هیچی....متاسفم که مجبور شدی دنبالم بدویی

بالن بوی : متاسف نباش اگه نمیومدم دنبالت که باهات حرف نمیزدم!

خندیدم و ذوق کردم : ا.......این واقعا خوشحال کنندس

بالن هم تایید کرد

هییییییییییییییییییییییع چرا موندی؟0_____0 بشین خسته میشی

بعد دستش و گرفتم و بردمش پیش مبل

بالن : تو هم بشین

منم اروم کنارش نشستم.....هنوز دستش و گرفته بودم.....اروم ولش کردم ولی هنوز گرمی دستش و حس میکردم

اروم دستم و مشت کردم تا گرمیش بمونه

استرس و............ام رفت و ساکت و.........شدم

بالن اروم نگاهم کرد : چیزی شده؟

اروم جواب دادم:ن..........نه

بالن بوی به دستم نگاه کرد....نمیدونم فهمید یا نه ولی لبخند زد

متاسفم برات چیزی نیاوردم بخوری

بالن : متاسف چیه دستت درد نکنه

نمیدونم چرا خجالت کشیدم : نه.........دستم درد نمیگیره.......

بالن اومد پیشم : بذار کمکت کنم

نه خسته میشی

بالن : من هیچوقت خسته نمیشم اونم وقتی قرار باشه به دوستم کمک کنم

مطمئنم دوستاتم خسته نمیشن وقتی بهشون کمک میکنی

بالن بوی لبخند زد و به کارش ادامه داد

بعد خوردن خوراکی و.....

بالن بوی رو مبل نشسته بود

نگاهش کردم.....قیافه ی خسته ای داشت معلوم بود خیلی خوابش میومد

همونطور که نگاش میکردم بهم نگاه کرد و بازم لبخند زد

یکم خجالت کشیدم ولی زود رفت چون بیشتر فکرم این بود یه جا برای بالن بوی پیدا کنم که بخوابه....

اروم بلند شدم و یه نگاه به اتاق انداختم.....همچی خوب بود چون تو اتاقم همه ی رنگا از ابی قرمز بود و........میدونستم خوشش میاد

رفتم پیشش ولی مونده بودم چی بهش بگم

اخرش دستم و سمتش بردم و : بذار کمکت کنم تا بتونی بری تو اتاق و استراحت کنی!

بالن خسته بود ولی به نظر میومد خیلی خوشحال شده فقط حال نداشت زیاد شادی کنه.....پس فقط با لبخند جوابم و میداد

اروم گفت : ممنون........من همینجا میخوابم....

نه اینطوری نمیشه

بالن اروم دستم و گرفت و بردمش تو اتاق تا بخوابه

بالن رفت تو تخت منم اروم روش پتو گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون

خودم رو مبل نشسته بودم که یهو خوابم برد

یکم خوابیدم و بیدار شدم تقریبا نزدیک 4 بود

هنوز هم بارون میبارید

یه سر به بالن بوی میزنم.....قیافش تو خواب جدی شده بود

یکم خجالت کشیدم ولی اروم موهاش و نوازش کردم و اونم تو خواب لبخند زد

خجالتم بیشتر شد......چه پسر خوبی......همیشه یه لبخند رو لباش هست......چقدر خوش اخلاق و مهربونه.......چطوری همه از این پسر بدشون میاد.....این پسر محشره

یکمی همونجا کنار بالن نشستم و به بالن فکر میکردم

وقتی از اتاق رفتم دیدم ساعت 5 هست و کم کم هوا داره روشن میشه

یه غذا برای بالن بوی اماده کردم و رو میز نزدیک به تخت گذاشتم و به کاغذ هم کنارش گذاشتم و روش نوشتم صبحت بخیر! نوش جونت بالن بوی! با چندتا شکلک و......

بعد هم دوباره رو مبل خوابم برد

وقتی بیدار شدم دیدم روم پتو هست.....یه کاغذ هم کنارم بود....روش نوشته بود صبحت بخیر و خسته نباشی نگین جان! غذایی هم که درست کردی هم خیلی خوشمزه بود!

رفتم تو اتاق و دیدم رفته....بارون هم تموم شده بود...

تو اشپزخونه رو نگاه کردم و دیدم ظرف هم شسته و اونجا گذاشته

وااااااایییییی این پسر چقدر محشره!

یکمم خجالت کشیدم.دستام و رو لپام گذاشتم و ذوق کردم.


















زووووووووووووووووود نظر بدید 11 تا صفحه نوشتم برای قسمت بعد هم هست



کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 12:56 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30