⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - اتفاق*قسمت هفتم*
به این دنیا خوش اومدی

اتفاق*قسمت هفتم*

سه شنبه 29 خرداد 1397 02:14 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااام
ادامهههههههههههه

بعد به ایگور زنگ زدم و گفتم که یه جشن بگیره

خب....شما هم تا موقعی که جشن اماده بشه برین لباس و...........خوب بپوشید و به خودتون برسید

همه : باشه حتماااااااااااااااااااااااااااااااااا

منم رفتم تا به خودم برسم

نزدیکای شب شد

همه با هم سمت جایی که جشن بود رفتیم

بلندگو رو دستم گرفتم:خب........سلام به همگی......امروز همه بخاطر چیزی اینجا جمع شدیم......خواهرای جادویی رو یادتونه؟ همونایی که ناپدید شدن!اونا برگشتن!همه تشویق کنییییییییییییییید

بعد خواهرا اروم اومدن کنارم

صدای جیغ و هورا خیلی بلند بود

به شارلوت نگاه کردم.تاحالا اینقدر شاد ندیده بودمش.دست تکون میداد و اشک شوق میریخت.با اون لباسا هم خیلی خوشگل شده بود.

ادامه دادم:خب...........من یه معذرت خواهی به شارلوت بدهکارم!خب.....شارلوت و از خونوادش دور کردم.....و......خونوادش رو هم ناپدید کردم...دلیل ناپدید شدن خواهرای جادویی من بودم.....شارلوت همیشه باهاتون بود! اون تو پرورشگاه کار میکرد! ولی مدیرش اون و از پرورشگاه بیرون کرد!تازه گفت هرکی اسم شارلوت و بیاره از پرورشگاه میندازمش بیرون!

شارلوت : ا..اینا رو از کجا میدونی؟

خب از اون پرورشگاه هم خواستم بیان! بچه های اون پرورشگاه دست تکون بدن لطفا!

دست تکون دادن

شارلوت خیلی خوشحال شد

خب.....حالا میتونید هر کاری دارید با خواهرا انجام بدید

خودم رفتم یه گوشه

یکی دستش و رو شونم گذاشت : هلو رفیق!

با ترس نگاه کردم و سریع گفتم : بالن؟

ایریس : هه نه باباااااااااا ایریسم........بالنت اونجاس

بعد بهم نشونش داد

فکر کنم فکر کرده بود سرکارش گذاشتم و خودم فرار کردم

اروم گفتم:ب.....ب.............بالن......خ.........خیلی خوشتیپه.......صورت جدیشو ببین.....معلومه از دستم ناراحته......

ایریس : چرا ناراحت؟

ص.......صبح قرار بود باهاش برم خوش گذرونی......اما یهو وارد جایگاه فراموش شدگان شدم و.........

ایریس : اها

ترسم بیشتر شد جوری که حالم داشت بد میشد * وقتی خیلی خیلی میترسم دلم یه جوری میشه که ممکنه حالمو بد کنه و نمیتونم بی حرکت بمونم *

ایریس : نگین!

م.....من......روم نمیشه برم پیشش..........ا....ازش خجالت میکشم....م.......من خیلی بدم

با دو دستم خودم و محکم بغل کردم و خم شدم

ایریس : وای نگین از دست تو! باشه میدونم هدفت چیه! الان خودم میرم بهش همچی رو توضیح میدم

نه نه نهههههههههههههههههههههه

ایریس : بابا نترس اینکه امروز چرا رفتی و میگم منظورم اون همچی نیست

اخخخخخخخخخخخخ شرمندهههههههههههه

یهو لرزیدم و حالم بد شد : میرم یه جایی!

و سریع رفتم

ایریس : دیوونه! باشه برو! بپا بخاطر عشقت نسبت به بالن نمیری!

بعد رفت پیش بالن

ایریس:سلام بالن بوی

بالن بوی : سلام!

ایریس : چی شده جدی ای؟

بالن بوی جدی ایریس و نگاه کرد

ایریس : خب....ببین یه چیزایی رو باید بهت بگم!

________________________________

دختر کوچولو دوید و شارلوت و بغل کرد : پ.......پس.......اونی که عکست و بهش نشون دادم.........خود تو بودی؟

شارلوت با مهربونی تایید کرد

دخترک کوچک محکم شارلوت و بغل کرد : خیلی دوست دارم خیلیییییییییییییییی! به رویام رسیدم!

بعد اروم اروم اشک ریخت

شارلوت اشک دختربچه رو پاک کرد : گریه نکن عزیزم

دست بچه رو گرفت و فشرد : من پیشتم.....

دختر کوچولو حس خوبی پیدا کرد و دیگه اشک نریخت

شارلوت گوشیشو در اورد و با دختر کوچولو عکس گرفت

-سلام شارلوت!

شارلوت نگاه کرد.....مدیر پرورشگاه بود

با لبخند جواب داد : سلام!

-م......من.....واقعا متاسفم....ن..نمیدونستم شما........شما.............

شارلوت خندید : مهم نیست مهم نیست!

-حالا........اگه بخوای میتونم دوباره ریوکو و توما رو پیش خودم نگه دارم!

شارلوت : نه.........ممنون........خودم سرپرستیشونو به عهده میگیرم!

-ب.......باشه هرجور راحتی

اروم برگشتم تو جشن

با ترس به دور و برم نگاه میکردم....دوباره داشت حالم بد میشد........یه گوشه نشستم

ایریس : سلام جیگر

جیییییییییغ...........اوه...........سلام ایریس!

ایریس : نترس! همچی و بهش گفتم

همه چیووووووووووووو؟

ایریس : منظورم اتفاقای امروزه

ا..........ا....................ا...................اه..............ا

ایریس : هیچوقت فکر نمیکرد اینطوری باشی و اینقدر بترسی! راستی الانم داره نگات میکنه

و.......واقعااااااااااااااا؟و............وای......م.........من چیکار کنم؟

بعد اروم نگاه کردم.......همون قیافه جدی و داشت ولی وقتی دید نگاش میکنم لبخند زد

جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

سرخ شدم

ایریس : ای وااااااااااااااااااااااااااااااااای

ولی راحت شدم دلم پر بود

ایریس : ناراحتم کردی جیغت خیلی بد بود!

ببخشید

بالن اروم اومد پیشم : سلام

جیییییییییغ.........س.........س..............س.........................س................

ایریس : منظورش سلامه

بالن دستاشو رو شونم گذاشت و لبخند زد : نترس

ب.........ب.............ب...................با......................شه

یهویی بغلش کردم....اونم بغلم کرد

متاسفم..........بالن.............بوی........

بالن اروم موهام و نوازش کرد : نباش!

خجالت کشیدم:د........د...........دو...........دوست..........دارم.....

بالن لبخند زد : منم دوستت دارم..........

ایگور : به به سلام!

من و بالن سریع بلند شدیم: سلام سلام!

ایگور : راحت باشید اجازه میدم 

من و بالن : هوووووووووووووووووووووووف





















نظرررررررررررررررررررررررررررر




کامنتا : نیوفتادی که ؟ بیا اینجا حرف بزنیم و چای بخوریم
برچسبا: اتفاق ،
آخرین دستکاری: جمعه 18 مرداد 1398 12:54 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30