تبلیغات
⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - دیدار با دومین دوست صمیمیم
به این دنیا خوش اومدی

دیدار با دومین دوست صمیمیم

شنبه 18 شهریور 1396 10:49 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااام
بلهههههه بالاخره دومین دوست صمیمیم و از نزدیک دیدم
البته دوست صمیمی من....
مجازیه!
و اون.....
پانیه
خب خبببببببببببببببببببببب برای فهمیدن داستان باید برید ادامه


دیروز بعد از اینکه از خون داداشم برگشتم و یکم خوابیدم و شروع به کتاب خوندن کردم پانی بهم زنگ زد منم هی قطع میکردم ( خب چیه نمیدونستم اون پانی هست اخه اسمش و سیو نکرده بودم یا بهتر بگم اصلا شماره پانی رو نداشتم اون شمارم و داشت  )

بعد بهم پیام داد که من پانی هستم یه کار خیلی مهم دارم وقتی این و دیدی بگو زنگ بزنم

منم گفتم زنگ بزنه و پیامم بهش نرسید اخه شارژ نداشتم

به مرجان گفتم بهم شارژ بده و دیدم کدش و بلد نیست به بابام گفتم دیدم همراه اوله

اخرش بابام رفت مغازه برام شارژ گرفت و به پانی گفتم و پانی زنگ زد و گفت اگه مشکلی نیست فردا هم دیگه رو ببینیم 

منم گفتم باشه و ادرس جایی که میخواستیم بریم و گفتم و ساعتش و گفتم ولی هواشناسی چند روز و بارون زده بود میترسیدم بارون بیاد و نشه

شب وقتی خواهرم رفت مسواک بزنه رفتم بغل پنجره و گفتم بارون فردا نیا بارون فردا نیا نمیشه بارون نباشه البته باشه ولی فردا نباشه ! خدایاااااااااااااااا بارون نباشه باشه ولی فردا نباشه 

شب چون عید قدیر بود دعا کردم که فردا بارون نیاد بتونم پانی رو ببینم صبح با یه خواب جنگی از خواب بیدار شدم و مرجان و روی مبل دیدم سریع ازش پرسیدم هوا چطوره گفت افتابه

کلییییییییییییییییییییییییییییی خوشحال شدم و سریع تبلتم و روشن کردم و به پانی گفتم میتونن بیان

بعد ناهار خوردیم و سریع براش یه کارت پستال درست کردم و تندی رفتیم

بغل در پارک موندم و دلم یه جوری بود 

اخرش پانی بهم زنگ زد و گفت من بغل در ورودی ام منم سریع باشه گفتم و قطع کردم 

بعد با مرجان رفتیم سر اون یکی در ورودی و اونجا نبودن به پانی زنگ زدم تا ببینم کجاس و بهم گفت روبروی نمیدونم چی هستیم ( اونجا اهنگ گذاشته بودن صداش بلند بود نمیشنیدم پانی چی میگفت )

مرجان میگه سومین در بستس پس بین همین دوتا در باید باشن ولی اخه ما تو اون یکی بودیم پس کجان؟

من به مرجان میگم یه نگاه دیگه ای به اون در بندازیم شاید پیداشون کردیم

دوباره میریم سمت اون در با دستم جلوی افتاب و میگیرم و پیداشون نمیکنم تو پارک میریم تا ببینم بهتر میتونم ببینم یا نه که یه دفعه پانی رو دیدم با مرجان رفتیم پیششون موندیم من داشتم اروم دور پانی میچرخیدم تا ببینم خودشه یا نه اروم از مرجان سوال میپرسم خودشه؟ ( مثلا مرجان میدونست )

یه دفعه پانی میچرخه و من و میبینه

پانی : عههههههه سلام 

من : سلام 

بعد با هم میریم تو پارک

پانی میاد پیشم

پانی : خوبی؟

من : خوبم خوبی؟

پانی : منم خوبم

من: امممممم فکر کنم از شما گذشتیم و رفتیم اونور و اومدم پیشتون و ندیدمتون 

پانی : 

یکم رفتیم جلو و رسیدیم به پارک

من : برو بازی کن

پانی :  من فقط با تاب رابطه دارم 

من : خب اینجا هست برو

پانی:این تابا کوچیک هستن من اگه میخواستم بشینم باید رو تکیه گاهش بشینم 

همون لحظه یه پسر کوچیک دستش و رو دسته های تاب میذاره و پشتک میزنه

پانی وسط حرفش: یا خدا

من و پانی : 

بعد یکم رفتیم جلو تر

پانی : تو ماشین بودم داشتم همچی رو مرور میکردم اینکه نگین یه خواهر داره اونم مثل من ابان ماهیه یا مثلا نگین 12 سالشه و ...... قبلا 20 دقیقه برای مامانم توضیح دادم حالا دوباره داشتم توضیح میدادم 

من : 

بعد به یه جایی میرسیم و مرجان و مامانه پانی رو صندلی میشینن و من و پانی میریم قدم بزنیم

من : بیچاره فلی خیلی اذیت شد اصلا حرف نمیزدم اونروز که هم و دیدیم هی بهم گفت حرف بزن هی گفت حرف بزن حرف نزدم 

پانی : 

من : تماس گرفتیم حرف نزدم تصویری گرفتیم حرف نزدم قطع کرد  امروز بهم گفت با پانی حرف بزنیا خجالت نکشی که پانی حرص بخوره هی بگه حرف بزن 

پانی:

همینطور که حرف میزدیم من کارت پستالی که برای پانی درست کرده بودم و در اوردم و بهش دادم

پانی : این چیه

من: برای توعه 

پانی همینطور که ازم میگرفتش : مرسی

بعد خواست بازش کنه : نه بازش نکنی ها 

پانی : چرا ؟ 

من: اب میشم 

پانی : اب نشو 

بعد دو تایی کارت پستال و گرفتیم من سعی کردم بیارمش سمت خودم اونم سعی کن بیارتش سمت خودش

من : بستنی میشما 

پانی :  خب من فوتت میکنم 

من : اونجوری که......یخ میزنم 

پانی :  ولش کن بازش نمیکنم 

بعد دستش و ول کردم و پانی هم اونو تو دستش گرفت

من : خب بازش کن فقط من باید برم پست درخت قایم بشم 

پانی : چرا پشت درخت ؟

من : خب خجالت میکشم 

پانی : خب چیز بدی که ننوشتی که بخوای خجالت بکشی

من : خب نه تعریف نوشتم 

پانی : 

من: خب چیکار کنم نمیدونستم چی بنویسم  اصلا میرم قایم شم 

بعد : صبر کن بابا فرار چرا میکنی ؟

بعد دستم و محکم گرفت من هی سعی کردم دستم و از دستش در بیارم ولی فایده نداشت ماشالا پانی پهلوانی بود 

بعد نامه رو خوند : اخیییییییییی عزیزم 

و بغلم کرد 

من :  ( دوست مجازیم بغلم کنه هیجان پیدا میکنم  )

من : از رنگش خوشت اومد ؟

پانی : اره من این رنگ و خیلی دوست دارم

من: سلیقه ابان ماهیه دیگه  ( منظورم مرجانه )

پانی : من کلا ابی و سفید و خیلی دوست دارم  ( یه رنگ دیگه هم گفت یادم نیست )

من : یعنی از این پر رنگ تر یا کمرنگ تر ؟

پانی : نه نه دقیقا همین رنگ

من : اها خوبه 

پانی : من یه زمان عاشقه صورتی بودم یعنی کل اتاقم صورتی و سفید بود ولی الان دیگه نمیذارم یه چیز صورتی تو اتاقم باشه 

من : منم قبلا قرمز خیلی دوست داشتم 

پانی : واقعا ؟ 

من : اره 

بعد یه دفتر در اوردم :برام یادگاری مینویسی ؟

پانی : اره

من : بذار بهت مداد بدم......اووووووووه تو صورتی دوست نداری 

پانی : نه نه اینکه ندارم فقط نمیخوام تو اتاقم صورتی باشه وگرنه صورتی خیلی دوست دارم 

من : اها فکر کردم دوست نداری 

بعد بهش خودکار صورتی دادم و شروع کرد نوشتن منم کنارش مونده بودم

پانی : خب دیگه برو اونور

من : باشه 

بعد رفتم اونور تر و واسه خودم داشتم قدم میزدم

پانی : کجا میری صبر کن

من یرگشتم : باشه 

بعد دوباره رفتم

پانی : فرار نکن بمون 

من : باشه 

پانی : حواسم بهت هست چهار چشمی مراقبتم 

من : باشه باشه میمونم 

بعد رفتم پست اون درختی که اونجا هست و دیدم مرجان داره نگاهم میکنه و برام دست تکون داد منم براش دست تکون دادم 

پانی : چرا پشت درخت قایم شدی ؟

من : داشتم دست تکون میدادم 

پانی : برای کی؟

من : مرجان 

پانی : اها...میگم خدایای برای کی داره دست تکون میده 

بعد میرم کنار پانی 

من : نامه رو بخونم ؟ 

پانی : نمیدونم هرجور راحتی 

بعد نامه رو خوندم 

بعد خواست نامه رو شکل پاکت نامه کنه

من : موشکه ؟

پانی : نهههههه 

من : قایقه ؟ 

پانی : نه 

من : اها پاکته 

پانی : اره  ولی شبیه قایق هم شدا 

بعد نامه رو مثل قایقه تو اب تکون داد : ویییییژ ویییییییژ 

من : .........فلی خیلی دوست داشت من این شکلی حرف بزنم 

پانی : چیزی که میخواست حقیقت نشد 

من: نه  حالا باید بمونیم سال دیگه  شاید یه کلمه بیشتر گفتم 

پانی : 

بعد پانی رفت کارت پستال و داد به مامانش و بعد برگشت

پانی : میای از اینور بریم اونور و از اونور بیایم اینور ؟ 

من: ها ؟ 

پانی : ولش کن میگم میای از اینور بریم اونور از اونور بیایم اینور ؟

من : ها ؟ 

پانی : ولش کن 

بعد رفتیم اونور و موندیم 

پانی : ساز مورده علاقت چیه ؟

من : پیانو ویالون......

پانی : من ویالون و پیانو و فلوت و انواع ساز های  ( نمیدونمممممممممممم یادم رفتهههههههههههههههه  )

پانی : میخوام برم کلاس پیانو

من : منم بیام ؟ 

پانی : بیا قدمت رو چشم 

من :

بعد همینطور که قدم میزدیم پانی شروع به اب خوردن میکنه منم میخندونمش سرفه میکنه

من : اووووووخ ببخشید حواسم نبود

بعد پانی به ادامه خوردن اب میپردازه منم بازم میخندونمش و بازم سرفه میکنم و بازم عذر میخوام

پانی : تو امروز میخوای من و بکشی 

من : اره 

بعد بغل یه وسیله ورزشی موندیم

من : اگه یه بچه کوچیک بیاد پیشت بگه باهام بازی میکنی قبول میکنی ؟ 

پانی : نههههههههههههه ( یعنییییییییییییییی قشنگگگگگگگگ احساساتم از بین رفت  )

پانی : من کلا از بچه ها خوشم نمیاد

من : عجب

پانی : تو بودی قبول میکردی؟

من : نه
 

به یه صندلی خالی میرسیم و حواسم نبود البته بود نمیدونم چی شد که پانی رو بغل کردم 

پانی هم بغلم کرد

من : چه جالب تو بغل میکنی ؟ فلی خجالت میکشید 

پانی : اره 

پانی : میخوای بشینیم؟

من: باشه

بعد نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن

تا صدای اهنگ میومد پانی محو میشد 

برام خیلی جالب بود که پانی اینقدرررررررررر اهنگ دوست داره 

یه جا صدایی اومد یکی داشت ساز میزد

پانی : صدای چیه؟

من : طبله

پانی : تنبکه

بعد برام توضیح داد که کلی ساز میشناسه تا اینکه اون مرده با سازش بهموم رسید

پانی: دیدی گفتم تنبکه؟

من :

بعد امن مرده میاد پیشمونو عید و تبریک میگه و میره

خلاصههههه یکم حرف میزنیم و در مورده مدرسه میگیم تا اینکه میبینم میبینم پانی داره دست تکون میده و لبخند میزنه

من : چیکار میکنی؟ 

پانی: برای مامانم دست تکون میدم

بعد مامانش میاد و میخواستیم خداحافظی کنیم که بریم بعد رفتیم عکس گرفتیم و مامانش گفت بریم و پانی گفت  : الان؟

مامانش: اره

پانی : همین الان؟

مامانش: اره

پانی: یه ربع بمونیم

مامانش سکوت کرد

پانی: یه ربع 

مامانش: شاید مرجان جون کار داشته باشن بعد دیرشون میشه

پانی: اگه مرجان جون کاری نداشته باشه شما هم نداشته باشی خب بمونیم

مامانش: دیر میشه

پانی: فقط یکم

مامانش: خب حالا تا در بریم طول میکشه

پانی: به یک ثانیش هم راضی هستم

من: 

بعد شروع کردیم راه رفتن سمت در

من : خب یک ثانیه شد بریم

بعد یکم حرف میزنیم 

پانی: خیلی خوشحال شدم دیدمت

من : منم همینطور ! حالا باز با تو صمیمی بودم شوخی کردم اگه یکی بود که ازش بدم میومد باهاش بد رفتاری میکردم

پانی تایید کرد

به در رسیدیم

من: بابا قرار بود اروم برن تند رفتن حساب نیست

پانی: بیا خودمونو بپوشونیم بریم ما رو نبینن

بعد با شالش صورتش و پوشوند

ما:

بعد مامانش گفت باز هم با هم قرار میذاریم و پانی پرسید کی

مامانش هم گفت کار دارن شاید بعدا بشه

پانی گفت تولد نگین دوم مهر

مامانش هم گفت خب اون روز با هم میریم بیرون

بعد مامانهپانی بغلم کرد و با پانی دست دادم خداحافظی کردیم و داشتیم میرفتیم که به مرجان گفتم شمارش و بهشون بده مرجان هم رفت بده

منم از اون فرصت استفاده کردم با پانی حرف زدم

من: فکرش و کن دوتا دوست مجازی بشن واقعی بعد بریم تو نت بگیم ما دوست واقعی هستیم

پانی: اره خیلی عجیبه

بعد پانی گفت کاش خونه هامون نزدیک بود سوار یه ماشین میشدیم با هم میرفتیم خونه مثلا خونه هامون یه ساختمون فاصله داشت هر روز هم و میدیدیم

من: اره ولی بعد دیگه لذتش و از دست میده 

پانی: اون که اره

بعد هم اونا کارشون تموم میشه و دست تکون میدیم و میریم 




امروز خیلیییییییییییییییییییییییییییی باحال بود خیلیییییییییییییییییییییییییییی خوشحالم که پانی رو دیدم و خیلیییییییییییییییییییییییییییی خوش گذشت و امیدوارم بازم بتونم ببینمش 

بگید از کجاش خشجوشتون اومد 

راستیییییی تو کل ماجرا همش به پانی قربونت بشم میگفتم 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 12:06 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس