تبلیغات
⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐ - قسمت 29 سرزمین جادوگری و قسمت 6 فصل 4
به این دنیا خوش اومدی

قسمت 29 سرزمین جادوگری و قسمت 6 فصل 4

چهارشنبه 8 شهریور 1396 08:40 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...

ژولیت با جادو فلاترجین و نگه داشت تا نتونه کاری کنه و با چوب جادوی سابرینا یه دروازه باز کرد 

از اونور دروازه پیش سابرینا درست میشه 

سابرینا و اریانا و انتونیو: اون دیگه چیه؟؟؟؟

سابرینا: اون یه دروازش و به.....هاااا

بعد رو به اریانا کرد: خب......من باید برم 

اریانا: کجا؟

سابرینا: خونه!

بعد رو به انتونیو کرد: تو هم به خواهرت بگو که این دختر عجیب و غریب و دروغگو رفت

بعد خداحافظی کرد و دوید تو دروازه 

سابرینا اومد بیرون و دروازه بسته شد

سابرینا: اوه.........وااااای!

با ترس به مدرسه نگاه میکرد و دستش رو قلبش بود

امی: هی.......بچه ها سابرینا اومده!

همه با شادی نگاه کردن 

سان دوید و سابرینا رو بغل کرد بقیه هم دنبالش رفتن

سابرینا: سااااااانش

بعد بقیه دوستاش و نگاه کرد

سابرینا: واااااای چقدر دلم براتون تنگ شده بودش

همه : ما هم! 

بعد بغلش کردن

سابرینا: بخاطر مدرسه متاسفم

ریتا: ولش 

فلاترجین: چییییییی؟ ولش؟ تو همونی هستی که باعث اتیش گرفتن این مدرسه بود!من بهت گفته بودم حق استفاده از جادو رو نداری!تو گوش ندادی!


دوروتی:ولی تو که نمیتونی یه جادوگر و از جادو کردن دور کنی!

سابرینا:این از اول بچگیم باهام بوده! من تمام تلاشمو میکردم تا اونجا جادو نکنم....ولی.....مجبور شدم جادو کنم.میدونستم....

سان دستش و رو شونه سابرینا گذاشت: بی خیاااال ولش کن !

سابرینا:باشه

فلاترجین: چه فایده وقتی تو دیگه نمیتونی بری مدرسه؟؟؟؟؟وقتی مدرست اتیش گرفته ؟؟؟تو باید قبول کنی که باختی!

سابرینا: من میتونم با جادو مدرسه رو به حالت اولش برگردونم !

ژولیت چوب جادوی سابرینا رو سمتش پرت کرد و سابرینا گرفتش

سابرینا : اگه مدرسه درست شد از اینجا میری و دیگه به دنیای جادوگرا بر نمیگردی!

فلاترجین: اتفاقا از این به بعد بیشتر به دنیای جادوگرا برای اذیت کردن میام

سابرینا خواست حرفی بزنه که دوروتی ادامه داد : باشه بیا خوشحال میشیم باهات بجنگیم!

امی : ولی.......اگه.....سابرینا نتونست با جادو اینجا رو مثل قبل کنه چی؟

تلما: مثبت فکر کن!

فلاترجین:سوال جالبی بود! اگه نتونست اینجا مال من میشه و شما زندونی میشید!

دوروتی: فقط زندونی کردن و بلدی؟؟؟؟ من و ریتا بلدیم زندونی کنیم و شکنجه بدیم!

ریتا: دقیقاااااااااااااااااااا

سابرینا با چوب جادوش کاری کرد اون اژادر دیگه به حرف های کسی گوش ندن 

ریتا: مراقب باش یه وقت حمله نکنن

دوروتی: حمله هم کنن چیزی نمیشه

فلاترجین: پس میخوای باهام بجنگی نه؟

سابرینا: اره

ژولیت جادوشو ول کرد و فلاترجین اومد پایین

فلاترجین سریع یه وردی خوند که سابرینا گیج شه و بعد سابرینا رو بلند کرد و محکم پرت کرد رو زمین! بعد سریع با جادو رو بدن سابرینا زخم ایجاد کرد

فلاترجین: ورد شکنجه هم برات بخونم؟  خودت خوب میدونی اون دیگه راه از بین رفنن نداره اونقدرررر شکنجه میشی تا بمیری

سابرینا خواست بلند شه

فلاترجین : بی خیاااااال تسلیم شو

بعد دوباره جادوی زخم و زد به سابرینا و بلندش کرد و اینور و اونور پرتش کرد و بعد محکم انداختش زمین

سابرینا نمیتونست کاری کنه : تمومش.......کن

فلاترجین : نمی کنم! بذار ورد شکنجه رو برات بزنم اونوقت تموم میشه

بعد ورد شکنجه رو سمت سابرینا پرت کرد 

دوروتی:نههههههههههه

و دوید سمت سابرینا و جادو به دوروتی خورد

دوروتی افتاد و شکنجه شد

سابرینا: نههههههههه دوروتی........چرا؟؟؟؟؟

دوروتی: جییییییییییییییییییییییییغ

یه دفعه یه جادوی سبز که مثل طوفان بود  دور دوروتی ظاهر شد و دوروتی هرچی جیغ میزد اون جادو زیاد تر میشد

جیغ تموم شد! جادو هم کل بدن دوروتی رو گرفته بود و دوروتی اروم رو زمین بیهوش شده بود

نور سبز اروم میره سمت اسمون و غیب میشه و بعد چند لحظه اسمون رعد و برق میزنه

تلما: اوه.............انگار این دفعه واقعا دوروتی رو از دست دادیم

ریتا دوید سمت دوروتی و دید قلبش نمیزنه

نگاها رو ژولیت رفت

ژولیت: متاسفم......ولی.....این دفعه نمیشه......اون واقعا مرده......

سابرینا چشماش پر از اشک شد.....دوست فداکارش برای دومین بار خودش و به خطر انداخت....

سابرینا با صدایی لرزون : من....باعثشم

فلاترجین: درستهههههههههه اگه قبول نمیکردی تا باهام بجنگی الان دوستت زنده بود

سان: و اگه تو نمیومدی هیچکدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد

نووا: اون میخواست به مدرسه کمک کنه....یهویی این اتفاق افتاد! تو نمیتونی اون و مقصر کنی

فلاترجین یه جادو کرد و سابرینا پرت شد و خورد به درخت.بعد چشماش و بست

دورش یه جادوی سبز میاد 

همه دوستای سابرینا : هاااااااااا؟ نهههههههههههههه

کمی از جادوی سبز به سمت باروتی رفت و تو وجودش رفت باروتی به هوش اومد

چشماش و باز کرد و اومد پیش بقیه

باروتی: هاااااا؟ چه....چه اتفاقی افتاده؟؟؟خواهرممممممممم........سابرینااااااااااا

نووا: تو کار خوبی نکردی  مطمئنم پشیمون میشی  بهتر نیست بی خیال این کارا باشی و ادم خوبی باشی؟بیا پیشمون....اگه ادم خوبی باشی کمکت میکنیم.....

فلاترجین: برو بابا منم باور کردم

بعد خواست جادو سمت نووا پرت کنه

سان: نهههههههه صبر کن لطفا

فلاترجین: بس کنم؟ تو کی هستی که این و میگه؟ این و یادت باشه تو خودت هم اول دشمنشون بودی تو دشمن کل این مدرسه بودی تا دیدی از تو شرور تر پیدا شده با سابرینا اینا خوب شدی

سان: نههههه....من فهمیده بودم که باید خودم و عوض کنم....من.......

فلاترجین: دروغ نگو خودت هم خوب میدونی که اینطوره

سان: اینطور نیسسسسسسسسست تمومش کنننننننننن

فلاترجین:خب......فکر کنم فعلا بستون باشه  بعدا زود برمیگردم

باروتی:ک....کار اون بود؟

سان:ا........اره درسته.......







برای قسمت بعدی نظررررررر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 05:56 ب.ظ



دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس