تبلیغات
⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐
به این دنیا خوش اومدی

پست ثابت

شنبه 4 دی 1395 04:03 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
 سلام 


 من تیلا هستم

 به وبم خوش اومدی

 قوانین وبم :

 دعوا نکنین و دوست باشین 

با هم مهربون باشین و وقتی دل دوستتون پره درد و دل کنین

هک هم نمیدونم هرکاری میکنین بکنین ولی تا میتونین هک نکنین

 ورود پسرا هم ممنوع

 از پست ها کپی نکنین وگرنه...............

 معرفی میشید به عنوان دزد

 نویسنده ها هم هر هفته ۲ یا ۳ اپ کنن

نویسنده ها و من هم حق کپی کردن نداریم

 خب همینا کافیه

 منم قول میدم تا میتونم پست بزارم

 البته قول نمیدم

 خب برین و خوش بگذرونین



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 بهمن 1395 04:58 ب.ظ

هالووین و هفته کاسپلی مبارکههههههه

جمعه 12 آبان 1396 01:28 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...

سلااااااااااام اومدم هالووین و هفته کاسپلی رو تبرییییک بگمممم

تبرییییییییییییییییک

حیف که بیس خوب ندارم وگرنه شخصیتامو روش به شکل کاسپلی ادیت میکردم-_-



دیدگاه ها : نفر هالووین و هفته کاسپلی رو تبریک گفتن
آخرین ویرایش: جمعه 12 آبان 1396 01:32 ب.ظ

قسمت 29 سرزمین جادوگری و قسمت 6 فصل 4

پنجشنبه 4 آبان 1396 05:57 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...

ژولیت با جادو فلاترجین و نگه داشت تا نتونه کاری کنه و با چوب جادوی سابرینا یه دروازه باز کرد 

از اونور دروازه پیش سابرینا درست میشه 

سابرینا و اریانا و انتونیو: اون دیگه چیه؟؟؟؟

سابرینا: اون یه دروازش و به.....هاااا

بعد رو به اریانا کرد: خب......من باید برم 

اریانا: کجا؟

سابرینا: خونه!

بعد رو به انتونیو کرد: تو هم به خواهرت بگو که این دختر عجیب و غریب و دروغگو رفت

بعد خداحافظی کرد و دوید تو دروازه 

سابرینا اومد بیرون و دروازه بسته شد

سابرینا: اوه.........وااااای!

با ترس به مدرسه نگاه میکرد و دستش رو قلبش بود

امی: هی.......بچه ها سابرینا اومده!

همه با شادی نگاه کردن 

سان دوید و سابرینا رو بغل کرد بقیه هم دنبالش رفتن

سابرینا: سااااااانش

بعد بقیه دوستاش و نگاه کرد

سابرینا: واااااای چقدر دلم براتون تنگ شده بودش

همه : ما هم! 

بعد بغلش کردن

سابرینا: بخاطر مدرسه متاسفم

ریتا: ولش 

فلاترجین: چییییییی؟ ولش؟ تو همونی هستی که باعث اتیش گرفتن این مدرسه بود!من بهت گفته بودم حق استفاده از جادو رو نداری!تو گوش ندادی!


دوروتی:ولی تو که نمیتونی یه جادوگر و از جادو کردن دور کنی!

سابرینا:این از اول بچگیم باهام بوده! من تمام تلاشمو میکردم تا اونجا جادو نکنم....ولی.....مجبور شدم جادو کنم.میدونستم....

سان دستش و رو شونه سابرینا گذاشت: بی خیاااال ولش کن !

سابرینا:باشه

فلاترجین: چه فایده وقتی تو دیگه نمیتونی بری مدرسه؟؟؟؟؟وقتی مدرست اتیش گرفته ؟؟؟تو باید قبول کنی که باختی!

سابرینا: من میتونم با جادو مدرسه رو به حالت اولش برگردونم !

ژولیت چوب جادوی سابرینا رو سمتش پرت کرد و سابرینا گرفتش

سابرینا : اگه مدرسه درست شد از اینجا میری و دیگه به دنیای جادوگرا بر نمیگردی!

فلاترجین: اتفاقا از این به بعد بیشتر به دنیای جادوگرا برای اذیت کردن میام

سابرینا خواست حرفی بزنه که دوروتی ادامه داد : باشه بیا خوشحال میشیم باهات بجنگیم!

امی : ولی.......اگه.....سابرینا نتونست با جادو اینجا رو مثل قبل کنه چی؟

تلما: مثبت فکر کن!

فلاترجین:سوال جالبی بود! اگه نتونست اینجا مال من میشه و شما زندونی میشید!

دوروتی: فقط زندونی کردن و بلدی؟؟؟؟ من و ریتا بلدیم زندونی کنیم و شکنجه بدیم!

ریتا: دقیقاااااااااااااااااااا

سابرینا با چوب جادوش کاری کرد اون اژادر دیگه به حرف های کسی گوش ندن 

ریتا: مراقب باش یه وقت حمله نکنن

دوروتی: حمله هم کنن چیزی نمیشه

فلاترجین: پس میخوای باهام بجنگی نه؟

سابرینا: اره

ژولیت جادوشو ول کرد و فلاترجین اومد پایین

فلاترجین سریع یه وردی خوند که سابرینا گیج شه و بعد سابرینا رو بلند کرد و محکم پرت کرد رو زمین! بعد سریع با جادو رو بدن سابرینا زخم ایجاد کرد

فلاترجین: ورد شکنجه هم برات بخونم؟  خودت خوب میدونی اون دیگه راه از بین رفنن نداره اونقدرررر شکنجه میشی تا بمیری

سابرینا خواست بلند شه

فلاترجین : بی خیاااااال تسلیم شو

بعد دوباره جادوی زخم و زد به سابرینا و بلندش کرد و اینور و اونور پرتش کرد و بعد محکم انداختش زمین

سابرینا نمیتونست کاری کنه : تمومش.......کن

فلاترجین : نمی کنم! بذار ورد شکنجه رو برات بزنم اونوقت تموم میشه

بعد ورد شکنجه رو سمت سابرینا پرت کرد 

دوروتی:نههههههههههه

و دوید سمت سابرینا و جادو به دوروتی خورد

دوروتی افتاد و شکنجه شد

سابرینا: نههههههههه دوروتی........چرا؟؟؟؟؟

دوروتی: جییییییییییییییییییییییییغ

یه دفعه یه جادوی سبز که مثل طوفان بود  دور دوروتی ظاهر شد و دوروتی هرچی جیغ میزد اون جادو زیاد تر میشد

جیغ تموم شد! جادو هم کل بدن دوروتی رو گرفته بود و دوروتی اروم رو زمین بیهوش شده بود

نور سبز اروم میره سمت اسمون و غیب میشه و بعد چند لحظه اسمون رعد و برق میزنه

تلما: اوه.............انگار این دفعه واقعا دوروتی رو از دست دادیم

ریتا دوید سمت دوروتی و دید قلبش نمیزنه

نگاها رو ژولیت رفت

ژولیت: متاسفم......ولی.....این دفعه نمیشه......اون واقعا مرده......

سابرینا چشماش پر از اشک شد.....دوست فداکارش برای دومین بار خودش و به خطر انداخت....

سابرینا با صدایی لرزون : من....باعثشم

فلاترجین: درستهههههههههه اگه قبول نمیکردی تا باهام بجنگی الان دوستت زنده بود

سان: و اگه تو نمیومدی هیچکدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد

نووا: اون میخواست به مدرسه کمک کنه....یهویی این اتفاق افتاد! تو نمیتونی اون و مقصر کنی

فلاترجین یه جادو کرد و سابرینا پرت شد و خورد به درخت.بعد چشماش و بست

دورش یه جادوی سبز میاد 

همه دوستای سابرینا : هاااااااااا؟ نهههههههههههههه

کمی از جادوی سبز به سمت باروتی رفت و تو وجودش رفت باروتی به هوش اومد

چشماش و باز کرد و اومد پیش بقیه

باروتی: هاااااا؟ چه....چه اتفاقی افتاده؟؟؟خواهرممممممممم........سابرینااااااااااا

نووا: تو کار خوبی نکردی  مطمئنم پشیمون میشی  بهتر نیست بی خیال این کارا باشی و ادم خوبی باشی؟بیا پیشمون....اگه ادم خوبی باشی کمکت میکنیم.....

فلاترجین: برو بابا منم باور کردم

بعد خواست جادو سمت نووا پرت کنه

سان: نهههههههه صبر کنلطفا

فلاترجین: بس کنم؟ تو کی هستی که این و میگه؟ این و یادت باشه تو خودت هم اول دشمنشون بودی تو دشمن کل این مدرسه بودی تا دیدی از تو شرور تر پیدا شده با سابرینا اینا خوب شدی

سان: نههههه....من فهمیده بودم که باید خودم و عوض کنم....من.......

فلاترجین: دروغ نگو خودت هم خوب میدونی که اینطوره

سان: اینطور نیسسسسسسسسست تمومش کنننننننننن

فلاترجین:خب......فکر کنم فعلا بستون باشه  بعدا زود برمیگردم

باروتی:ک....کار اون بود؟

سان:ا........اره درسته.......







برای قسمت بعدی نظررررررر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 06:32 ب.ظ

برای بعضی ها!

چهارشنبه 3 آبان 1396 06:34 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااام بالاخره یه پست گذاشتم-____-
خب....من یه دوست دارم که یه ادم بیکار همش اذیتش میکنه و به ادیت و کاراش گیر الکی میده!
خواستم به این دوستمون بگم حرفاش ناراحتت نکنه!
تو دوستایی داری که همه رو درست بهت میگن.
وقتی پستت و نگاه میکنن و میبینن فن ارت کشیدی نظرشون حرف دلشونه.
وقتی یکی میگه عالی یعنی از نظرش اون عالیه! 
شاید بعضی هاتون بگید نگین همیشه به همه چیز عالی میگه ولی نه اینطور نیست! بعضی ها شاهد هستن که من خوبه یا جالبه یا بد نیست هم گفتم! پس نظر واقعیم رو میگم! اون بی کارایی که کلا همیشه نظرشون بده هی میگن این بده اون بده هم باید بدونن که ادم کم کم تو چیزی استعدادشو کشف میکنه فقط با امید داشتن! مثلا من دیدم بعضی ها به این دوستمون گفتن تو تو اینده موفق نمیشی یا موفق میشی و معروف نمیشی اینقدر اب تو هاون نکوب!
ولی نمیدونن خواستن توانستن است! مثلا همین پاستور که میکروب و کشف کرد، هشت سال طول کشید تا تو کارش موفق شد! ولی موفق شد. اون دست از تلاش بر نداشت! اون علاقه داشت تا بدونه میکروب ها چی هستن و همین تلاشش و خواستنش کاری کرد تا الان جون میلیون ها ادم نجات پیدا کرد!
این دوستمون هم همینطور! میتونه تو اینده ادم پر طرفداری بشه. اون همه تلاششو میکنه چون به شدت به کارش علاقه داره حتی بیشتر از علاقه من نسبت به دوبلری! اون برای همین کار ساخته شده و توش موفق میشه! ادیت و فن ارت و داستان نویسیش هم از نظرم خیلی عالی و جالبه پس حتما اینا هم تو اینده بهش کمک زیادی میکنن.
شما نمیتونید در مورده اینده این دختر نظر بدید. شما نمیتونید بگید نتیجه کارش چیه و اینقدر مطمئن باشید!
بیاین فکر کنیم که شما برای خوبی این دختر این حرفا رو بهش میگید ، ولی ممکنه با حرفاتون روحیه اون دختر و خراب کنید و اون تو اینده موفق نشه ..... اون موقع بهش میگید ها ها دیدی گفتم نمیتونی؟ ولی نمیدونید همین شما بودید که باعثش شدید. حتی اگه ادیت و فن ارت این دختر بد هم باشه...میتونید با تشویق کردنش بهش انرژی بدید بهش بگید ادیتت پیشرفت کرده ادامه بده و با حوصله بیشتری ادیت و فن ارت بکش که ما منتظر پیشرفت های بعدی تو هستیم! 
این شکلی ممکنه اون دختر انرژی بیشتری بگیره و بیشتر تلاش کنه و ادیت و فن ارت و داستان نویسیش کلی پیشرفت کنه! در نتیجه وقتی بزرگ شد و شما نتیجش و دیدید هیجان زده میشید چون کلی قشنگ شده!باعثش تشویق هاتون بوده!
حتی اگه اذیتش هم نکنید و همین عالی و ....رو بهش بگید باز انرژی میگیره ولی کمی کم تر از انرژی ای که به تشویق کردن بهش میدید. در نتیجه نتیجش هم همونقدر قشنگ میشه ولی اگه تشویقش کنید و پیشرفت کنه طرفدار بیشتری هم تو اینده پیدا میکنه!
قضاوت با خودتون
این بود تمام حرف های من.



دیدگاه ها : حرفت و بزن
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 09:48 ب.ظ

تولدمهههههههههه

یکشنبه 2 مهر 1396 12:04 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااااام سلااااااااااام
امروز تولدمهههههه
خیلی خوشحالممممممم
بالاخره 13 سالم شدددددد
جییییییییییییغ 
خب دیگه بسه به کارتان برسید :/



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 مهر 1396 12:06 ق.ظ

به اعتماد به نفس خیلی ها باید باریک گفت!

سه شنبه 28 شهریور 1396 02:08 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
واقعا
مثلا یه دعوا میشه
باید اینقدر منت بکشی تا باهات دوست شن! میخوام صدسال سیاه دوست نشن دوست چیه بابا ادم به جاش یه ادم چیز فهم داشته باشه
همون کافیه
البته دوستای من چیز فهم هستن فقط....تعداد کمی....نیستن
یه ادمی رو دیدم....بحث میکرد مینداخت گردن من...البته...
من خودم براش کامل توضیح میدادم حتی اشتباه خودم و هم گفتم ولی باز من و مقصر میکرد انگار مثلا خودش هیچ کاری نکرده
خجالت بکش واقعا :/
خب پیگه....بای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 28 شهریور 1396 02:14 ب.ظ

دو ساله شدن دوستی من و بهترین دوستم

یکشنبه 26 شهریور 1396 11:00 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااام

دوستیم با یه دختر مهربون دو ساله شد

با دختری که هم معروفه! هم خوشگله! هم عشقه!

اونم فلاترجینه!

امروز ساعت 11 شب بهش نظر میدم و با هم دیگه دوست میشیم!

خیلی عالیهههههه خیلی هیجان زدمممممم





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 8 مهر 1396 12:43 ب.ظ

من وقتی پانی رو دیدم

دوشنبه 20 شهریور 1396 12:48 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
شال و خیلی بد کشیدم :/




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 12:49 ق.ظ

دیدار با دومین دوست صمیمیم

شنبه 18 شهریور 1396 11:49 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااام
بلهههههه بالاخره دومین دوست صمیمیم و از نزدیک دیدم
البته دوست صمیمی من....
مجازیه!
و اون.....
پانیه
خب خبببببببببببببببببببببب برای فهمیدن داستان باید برید ادامه



ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 01:06 ق.ظ

قسمت 29 سرزمین جادوگری و قسمت 6 فصل 4

چهارشنبه 8 شهریور 1396 09:40 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...

ژولیت با جادو فلاترجین و نگه داشت تا نتونه کاری کنه و با چوب جادوی سابرینا یه دروازه باز کرد 

از اونور دروازه پیش سابرینا درست میشه 

سابرینا و اریانا و انتونیو: اون دیگه چیه؟؟؟؟

سابرینا: اون یه دروازش و به.....هاااا

بعد رو به اریانا کرد: خب......من باید برم 

اریانا: کجا؟

سابرینا: خونه!

بعد رو به انتونیو کرد: تو هم به خواهرت بگو که این دختر عجیب و غریب و دروغگو رفت

بعد خداحافظی کرد و دوید تو دروازه 

سابرینا اومد بیرون و دروازه بسته شد

سابرینا: اوه.........وااااای!

با ترس به مدرسه نگاه میکرد و دستش رو قلبش بود

امی: هی.......بچه ها سابرینا اومده!

همه با شادی نگاه کردن 

سان دوید و سابرینا رو بغل کرد بقیه هم دنبالش رفتن

سابرینا: سااااااانش

بعد بقیه دوستاش و نگاه کرد

سابرینا: واااااای چقدر دلم براتون تنگ شده بودش

همه : ما هم! 

بعد بغلش کردن

سابرینا: بخاطر مدرسه متاسفم

ریتا: ولش 

فلاترجین: چییییییی؟ ولش؟ تو همونی هستی که باعث اتیش گرفتن این مدرسه بود!من بهت گفته بودم حق استفاده از جادو رو نداری!تو گوش ندادی!


دوروتی:ولی تو که نمیتونی یه جادوگر و از جادو کردن دور کنی!

سابرینا:این از اول بچگیم باهام بوده! من تمام تلاشمو میکردم تا اونجا جادو نکنم....ولی.....مجبور شدم جادو کنم.میدونستم....

سان دستش و رو شونه سابرینا گذاشت: بی خیاااال ولش کن !

سابرینا:باشه

فلاترجین: چه فایده وقتی تو دیگه نمیتونی بری مدرسه؟؟؟؟؟وقتی مدرست اتیش گرفته ؟؟؟تو باید قبول کنی که باختی!

سابرینا: من میتونم با جادو مدرسه رو به حالت اولش برگردونم !

ژولیت چوب جادوی سابرینا رو سمتش پرت کرد و سابرینا گرفتش

سابرینا : اگه مدرسه درست شد از اینجا میری و دیگه به دنیای جادوگرا بر نمیگردی!

فلاترجین: اتفاقا از این به بعد بیشتر به دنیای جادوگرا برای اذیت کردن میام

سابرینا خواست حرفی بزنه که دوروتی ادامه داد : باشه بیا خوشحال میشیم باهات بجنگیم!

امی : ولی.......اگه.....سابرینا نتونست با جادو اینجا رو مثل قبل کنه چی؟

تلما: مثبت فکر کن!

فلاترجین:سوال جالبی بود! اگه نتونست اینجا مال من میشه و شما زندونی میشید!

دوروتی: فقط زندونی کردن و بلدی؟؟؟؟ من و ریتا بلدیم زندونی کنیم و شکنجه بدیم!

ریتا: دقیقاااااااااااااااااااا

سابرینا با چوب جادوش کاری کرد اون اژادر دیگه به حرف های کسی گوش ندن 

ریتا: مراقب باش یه وقت حمله نکنن

دوروتی: حمله هم کنن چیزی نمیشه

فلاترجین: پس میخوای باهام بجنگی نه؟

سابرینا: اره

ژولیت جادوشو ول کرد و فلاترجین اومد پایین

فلاترجین سریع یه وردی خوند که سابرینا گیج شه و بعد سابرینا رو بلند کرد و محکم پرت کرد رو زمین! بعد سریع با جادو رو بدن سابرینا زخم ایجاد کرد

فلاترجین: ورد شکنجه هم برات بخونم؟  خودت خوب میدونی اون دیگه راه از بین رفنن نداره اونقدرررر شکنجه میشی تا بمیری

سابرینا خواست بلند شه

فلاترجین : بی خیاااااال تسلیم شو

بعد دوباره جادوی زخم و زد به سابرینا و بلندش کرد و اینور و اونور پرتش کرد و بعد محکم انداختش زمین

سابرینا نمیتونست کاری کنه : تمومش.......کن

فلاترجین : نمی کنم! بذار ورد شکنجه رو برات بزنم اونوقت تموم میشه

بعد ورد شکنجه رو سمت سابرینا پرت کرد 

دوروتی:نههههههههههه

و دوید سمت سابرینا و جادو به دوروتی خورد

دوروتی افتاد و شکنجه شد

سابرینا: نههههههههه دوروتی........چرا؟؟؟؟؟

دوروتی: جییییییییییییییییییییییییغ

یه دفعه یه جادوی سبز که مثل طوفان بود  دور دوروتی ظاهر شد و دوروتی هرچی جیغ میزد اون جادو زیاد تر میشد

جیغ تموم شد! جادو هم کل بدن دوروتی رو گرفته بود و دوروتی اروم رو زمین بیهوش شده بود

نور سبز اروم میره سمت اسمون و غیب میشه و بعد چند لحظه اسمون رعد و برق میزنه

تلما: اوه.............انگار این دفعه واقعا دوروتی رو از دست دادیم

ریتا دوید سمت دوروتی و دید قلبش نمیزنه

نگاها رو ژولیت رفت

ژولیت: متاسفم......ولی.....این دفعه نمیشه......اون واقعا مرده......

سابرینا چشماش پر از اشک شد.....دوست فداکارش برای دومین بار خودش و به خطر انداخت....

سابرینا با صدایی لرزون : من....باعثشم

فلاترجین: درستهههههههههه اگه قبول نمیکردی تا باهام بجنگی الان دوستت زنده بود

سان: و اگه تو نمیومدی هیچکدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد

نووا: اون میخواست به مدرسه کمک کنه....یهویی این اتفاق افتاد! تو نمیتونی اون و مقصر کنی

فلاترجین یه جادو کرد و سابرینا پرت شد و خورد به درخت.بعد چشماش و بست

دورش یه جادوی سبز میاد 

همه دوستای سابرینا : هاااااااااا؟ نهههههههههههههه

کمی از جادوی سبز به سمت باروتی رفت و تو وجودش رفت باروتی به هوش اومد

چشماش و باز کرد و اومد پیش بقیه

باروتی: هاااااا؟ چه....چه اتفاقی افتاده؟؟؟خواهرممممممممم........سابرینااااااااااا

نووا: تو کار خوبی نکردی  مطمئنم پشیمون میشی  بهتر نیست بی خیال این کارا باشی و ادم خوبی باشی؟بیا پیشمون....اگه ادم خوبی باشی کمکت میکنیم.....

فلاترجین: برو بابا منم باور کردم

بعد خواست جادو سمت نووا پرت کنه

سان: نهههههههه صبر کن لطفا

فلاترجین: بس کنم؟ تو کی هستی که این و میگه؟ این و یادت باشه تو خودت هم اول دشمنشون بودی تو دشمن کل این مدرسه بودی تا دیدی از تو شرور تر پیدا شده با سابرینا اینا خوب شدی

سان: نههههه....من فهمیده بودم که باید خودم و عوض کنم....من.......

فلاترجین: دروغ نگو خودت هم خوب میدونی که اینطوره

سان: اینطور نیسسسسسسسسست تمومش کنننننننننن

فلاترجین:خب......فکر کنم فعلا بستون باشه  بعدا زود برمیگردم

باروتی:ک....کار اون بود؟

سان:ا........اره درسته.......







برای قسمت بعدی نظررررررر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 05:56 ب.ظ

یه درد و دل

چهارشنبه 8 شهریور 1396 08:39 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااااااااااااااام 
اره درسته اومدم یه درد و دلی کنم
قبلا با یکی از بچه ها یکم تند حرف زدم اونم نمیدونم چش شد باهام سرد حرف میزد
چون کلافه شدم با یکی از دوستام درد و دل کردم و اون یکی هم شروع کرد بهونه اوردن که تو داری من و با بقیه بد میکنی !
البته خودش هم تو یه جمع بهم گفت نفهم خوبه من مثل اون بی ادب نبودم ادب نگه داشتم:/
خلاصهههههههه دیگه با هم حرف نزدیم البته من وبش میرفتم بعضی وقتا
کلی عکس نوشته چرت و پرت
خب ببینین یکی که از این کارا میکنه و اروم نیست معلومه یه اشتباهی کرده که این شکلی بخاطر اورده دیگه! 
تازه به هرکی گفتم موافق بود!
بعد دیروز رفتم باهاش حرف بزنم کلی چرت و پرت اورد و گفت اخرش خودت اومدی اینجا و....مظلوم نما و.....خودشیرین و.......
منم خیلی معمولی داشتم سعی میکردم به این بحث پایان یدم!
الان دقیقا کی اشتباه کرده؟
ببینین! خوشم نمیاد یکی باهام قهر کنه معمولا یا اون بحث و پایان میدم و بعد با هم حرفرنمیزنیم یا نمیدونم
ولی این نه! مثل اینکه کلا بحث و دوست داره
خب پس من اشتباه نکردم کردم؟ واقعا ارزش داشت؟
موندم چی بگم واقعا متاسغم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 شهریور 1396 08:52 ب.ظ

فلیییییییییییییییی ببینننننن

یکشنبه 22 مرداد 1396 02:08 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
برووووو ادامهههههه

فلییییییییی

دیدگاه ها : لطفا بیاااااااا
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 02:14 ق.ظ

تقدیم به فلاترجین جونم

یکشنبه 22 مرداد 1396 01:59 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
امیدوارم خوشت بیاد عزیزمممممم
بچه ها خیلی وقته بهش تقدیمی ندادم اذیت نکنین
fluttershy_just_being_adorable_by_junkiesnewb-d4ak1b6.png (1600×947)


filly_fluttershy_wallpaper_by_pappkarton-d4rhhdv.jpg (1920×1080)


fluttershy___angel_wallpaper_by_ox_deso_xo-d61wq9n.png (1191×670)
fluttershy_wallpaper_1920x1080_by_hopskocz-d4ujjms.png (900×506)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 02:05 ق.ظ

کارت ورود به گوست فایر

پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:03 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااام اینم کارت ورود به گوست فایر

گفتم شاید بعضیا بخوان برای زندگی برن گوست فایر ولی چون رفتن به اونجا کار اسونی نیست این کارت و گفتن بدم به شما
خب یه سری توضیحات
همه اون فرم و پر میکنین اون مربع هم وسطش باید عکس خودتونو بزنین
و اینکه حتما باید شخص اشنا رو بنویسید مثلا بگید تو گوست فایر کی براتون اشنا هست و حتما باید باهاش حرف زده باشید و قابل اعتماد باشید! 
دیوید اینا میبینن اگه اشنا باشید میذارن بیاین
پدر و مادرتون هم بشناسن چه بهتر
خب همین دیگه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:06 ق.ظ

تیلا و ازالیا

پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:03 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
گند زدممممم:(((((



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تیلا و تیپ قشنگ!

پنجشنبه 19 مرداد 1396 04:54 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
یه روز تیلا باید میرفت مهمونی
به یه لباس احتیاح داشت ولی دوست نداشت مجلسی بپوشه! 
مدیسون : تیلا زودباش خودتو اماده کن یه مهمونیه خاصه زود باااااش
تیلا : باشه
و رفت لباسش و عوض کرد و اومد
مدیسون: این دیگه چه لباسیه ؟ 
تیلا: لباسه دیگه همین خوبه
یه ست اسپورت معمولی پوشیده بود
سابرینا همینطور که از بغل تیلا رد میشد : تو هم هیچوقت لباس برات مهم نیست
و رفت پیش مدیسونو چوب جادوشو به مدیسون داد
تیلا: چی میکنین؟
مدیسون چوب و تکون داد : هیچی
و بعد جادو رو سمت تیلا پرت کرد و تیلا این شکلی شد

تیلا: هن؟
همه : وایییییی عالی شدی زود بااااش
و تیلا رو هل دادن و رفتن مهمونی-_-
پایان-_- حالا بعدا میگم چه مهمونی ای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:01 ق.ظ

ارالیا و اولیویا و ازالیا و مرویس!

پنجشنبه 19 مرداد 1396 04:48 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااام عرض شد

هر چهارتاشون کیوتی مارکشونو گرفتن
کیوتی مارک مرویس یه قلب سیاه و قرمزه بخاطر اینه که مهربونه و زود قلبش سیاه میشه ( بدجنس نمیشه فقط زود رنگش میره و ممکنه بمیره شایدم افسرده شه )
کیوتی مارک ارالیا یه قلبه که توش یه ستاره هست بخاطر اینه که ارالیا خیلی دوست داره معروف شه و ستاره باشه-_- 
کیوتی مارک اولیویا هم یه نت اهنگه! واسه اینه که صداش خیلی قشنگه و میتونه با صداش جادو کنه 
کیوتی مارک ازالیا هم یه ستاره فکر کنم بخاطر اینه که ازالیا جادوییه و الان جادوشو فهمیده

میتونید انتخاب کنید بگم چطوری کیوتی مارکشونو گرفتن 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:02 ق.ظ

من و فاطمه!

پنجشنبه 19 مرداد 1396 03:33 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااام
یه ادیت از خودم و فاطمه دوست مدرسه ایم اوردم
اینا:

فاطمه دوست غرغرو و شیطونم بود! از کلاس اول یا شایدم دوم باهاش دوست شدم!
همیشه با هم حرف میزدیم و با هم داستان میساختیم و شخصیت داشتیم!حتی ترسا ورولف و پیش فاطمه ساختم و اونم یه شخصیت به اسم میرانا ساخت که دختر عموش باشه!
 ماجراهای عجیب و غریب و بعضی وقتا هم بحث های خنده دار
ولی خب دیگه از هم جدا شدیم
همین دیگه
نظر بدید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 مرداد 1396 04:47 ق.ظ

بچه ها یه چیزی! مهمه!

یکشنبه 8 مرداد 1396 10:42 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
میگم نظرسنجیم رای هاش همینجوری مونده
چرا از این فرصت استفاده نمیکنین چیزی که میخواین و رای هاش و زیاد نمیکنین؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 مرداد 1396 10:43 ب.ظ

چند چیز که شاید نمیدونستید!

یکشنبه 8 مرداد 1396 02:59 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
خببببب چندتا چیز اوردم که شاید نمیدونستییید

خب شروع میکنم

1- من بین تمامی شخصیت های پسرم از دیوید خیلی خوشم میاد

2-دیوید یه داداش دوقلو به اسم دنیل داره که تو سان سیتی زندگی میکنه!

3-قرار بود دیلا و تیلا تو یه شهر زندگی کنن ولی نظرم تو داستان واتر گوست و گوست فایر عوض شد

4- تیلا و لوریتا شیطون ترین شخصیتام هستن 

5-لوریتا یه نیمه بد اخلاق تو وجودش داره

6- اگه لوریتا بمیره لوری جاش و میگیره! 

7- مدیسون خیلی به مد و لباس و.....اهمیت میده

8-کورتنی یه داداش دوقلو داره

9- رفتار لیلیان و سابرینا و لورن کپی همه! ( عمرا میدونستید! )

10- سلینا ( خواهر تیلا ) و درک ( برادر جینی ) شخصیت های فلاترجین هستن

11- سلینا با شخصیتم استوارد ازدواج کرده!

12- استوارد تو داستان اسارت فلی جای تامه 

13- دیوید از استوارد خوشش نمیاد

14- داداش دوقلوی دیوید یعنی دنیل قاتل نیست

15- بلادمون همه بچه ها رو دوست داره و اگه بچه یتیمی ببینه ازش مراقبت میکنه

خب دیگه فعلا همینا

بگید کدومو نمیدونستید و بگید از کدومو خوشتون اومد 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مرداد 1396 12:48 ق.ظ

خاطره امروز کلاس زبانم

جمعه 6 مرداد 1396 04:20 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
برید ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 6 مرداد 1396 04:47 ق.ظ



تعدادکل صفحات : 10 1 2 3 4 5 6 7 ...

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس