تبلیغات
⭐✴ دنیای سحر و جادو ✴⭐
به این دنیا خوش اومدی

پست ثابت

شنبه 4 دی 1395 04:03 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
 سلام 


 من تیلا هستم

 به وبم خوش اومدی

 قوانین وبم :

 دعوا نکنین و دوست باشین 

با هم مهربون باشین و وقتی دل دوستتون پره درد و دل کنین

هک هم نمیدونم هرکاری میکنین بکنین ولی تا میتونین هک نکنین

 ورود پسرا هم ممنوع

 از پست ها کپی نکنین وگرنه...............

 معرفی میشید به عنوان دزد

 نویسنده ها هم هر هفته ۲ یا ۳ اپ کنن

نویسنده ها و من هم حق کپی کردن نداریم

 خب همینا کافیه

 منم قول میدم تا میتونم پست بزارم

 البته قول نمیدم

 خب برین و خوش بگذرونین



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 بهمن 1395 04:58 ب.ظ

تموم شددددد

دوشنبه 16 بهمن 1396 09:14 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااام
تموم شد
یکشنبه دوشنبه رو میگم
حالا فردا زنگ اول هنر داریم-_- از معلمش میترسم-_- 
ولی بعدش زنگ ازاده
البته خانم بزرگی فکر کنم میگفت هیچی نداریم
البته فکر کنم
ولی من یکشنبه دوشنبه رو میخوام-_-
شنبه هم باحاله-_-
فقط سه شنبه چهارشنبه نهههه
بعدش پنجشنبه هست و زبان دارم
البته سه شنبه هم زبان دارم.
کلا زبان و دوست دارم
ولی من شنبه یکشنبه دوشنبه رو میخوامممم
خلاصه همین دیگه
بای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 بهمن 1396 01:01 ق.ظ

تقدیم به رینبو!

جمعه 29 دی 1396 11:59 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااااااام
رینبو جان واست تقدیمی اوردممممم
امیدوارم خوشت بیااااااد
این عکسای رینبودش تقدیم به توووو
1b45c455644cd2ead90d025883e4cfef--swag-equestria-girls.jpg (506×508)

rainbow_dash_chibi_by_semehammer-d5z6sn3.jpg (504×648)

01e51f0f0e34cbad8e7a527f4b5cb55b.jpg (420×750)

3b11ba9b28fb37f0573dfae6cc500765--rainbow-dash-rainbows.jpg (640×1136)

امیدوارم خوشت اومده باشهههههه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 29 دی 1396 12:15 ب.ظ

صندلی داغ با دنیل

پنجشنبه 28 دی 1396 04:59 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
زود سوالاتتونو بپرسیییید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کمی ورزشی

یکشنبه 24 دی 1396 02:29 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااام
چندتا عکس ورزشی اوردمممم
ایناها
iStock_basketball_crop.jpg (565×565)

بسکتباله ❤______❤ 

shutterstock_304691351.jpg (750×407)

این عکس و تو کلاس زبان اورده بودن که بدونیم P.E چیه

Sports.png (800×400) حرفی ندارم

1300x600_fit_Bike-und-Mountainbike-im-Gasteinertal,-Egger-Sport-in-Dorfgastein2.jpg (1300×600)

یه ورزشه ساده و راحت و دوست داشتنی

sport-clipart-middle-school-2.png (400×225)
فعلا همینا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 دی 1396 02:57 ب.ظ

وای خانم ورزشششششش

دوشنبه 18 دی 1396 01:56 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااااام

ای واااای خانم ورزشموننننن

ادرس وبم رو داره

البته فاطمه بهش داد! 

البته من..... 

خب اره یه چیزایی رو اعتراف می کنم 

من بهش گفتم ادرس رو بده

و هر وقت که فاطمه از خانم ورزشمون سوال میپرسه در حقیقت سوال منه 

من فقط نمیتونم....یعنی خجالت میکشم با خانم ورزشمون حرف بزنم....

واسه همین چون فاطمه خجالتی نیست. بیشتر کار ها رو به اون میدم.

البته من با اینکه خجالتی هستم ولی سعی میکنم.........

خب این رو دیگه نمیشه گفت :( این رو دیگه واقعا خجالت میکشم بگم:(

خب........نمیشه نگفت تو دلم میمونه...

سعی میکنم به خانم ورزشمون کمک کنم و سعی کنم به حرفاش گوش بدم....

همین دیگه 

مثلا امروز که تو راهرو مدرسه بود من فرار میکردم که من رو نبینه اما بالاخره دید  تازه بعدش هم کلی هیجان زده و خوشحال شدم 

همین دیگه حرفی ندارم فقط میدونم یکشنبه دیگه ازم ناامید میشه 



دیدگاه ها : بسم الله 0_____0 الله اکبر 0_____0
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 03:43 ب.ظ

Hello Everybody^^

پنجشنبه 14 دی 1396 09:40 ق.ظ

نویسنده : ¿?Miss E.D.K?¿
Image result for hello

هلوووووووووو اوری بادیییییییییییییییییییییییی^^
من نویسنده ی جدید این وب
میس ای دی کی هستم
برای شما همون میس کی کافیه
از نگین جونم خیل خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلییییی ممنونم که نویسندم کردددد
خب دیگه حرفی ندارم
روز خوبی داشته باشیددددد



دیدگاه ها : hello
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 دی 1396 10:33 ق.ظ

جادوگر.....

جمعه 8 دی 1396 06:10 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
باروتی : خب سابرینا......راستش........من..........از همون زمانی که دیدمت ازت خوشم اومد و از نظرم تو دختر خیلی خوبی هستی و.......وقتی امروز من رو نجات دادی خیلی بیشتر ازت خوشم اومد.......تو خیلی دختر باهوش و مهربونی هستی......نسبت به دوستات حساسی و براشون هرکاری میکنی....

سابرینا : هه............ام...............................لطف داریشاید منم همینطور باشم

باروتی : واقعاااااااااااا؟ ام.....یعنی چیزه.....

سابرینا: اره اره 

باروتی تعجب کرد : از کی؟......

سابرینا: از همون بچگی

باروتی : باور نکردنیه.......خب.....پس میشه از این به بعد بیشتر با هم باشیم؟

دوروتی اروم زد به سان و اروم : دیدی ؟ اینطوری بیشتر میتونیم اذیتشون کنییییییییم 

سان : اره! خیلی هم خوبه 

سابرینا: خب....تنهایی منظورته ؟

باروتی : اره درسته تنهایی

سان : پس نمیشه ما باید باشیم قبول نیست

ریتا و دوروتی : اره درستهههههه

سابرینا : مثلا میخواین بیاین چیکار؟

ریتا : میخوایم ببینیم شما تو تنهایی چیکار میکنین 

سابرینا : خب اون شکلی دیگه تنهایی نمیشه 

باروتی: بعد هم مثل الانمون رفتار میکنیم فقط شما ضایع میشین...مگه نه سابرینا؟

سابرینا: اره درسته

سان و ریتا: چییییییی؟ ای بابا

دوروتی: حداقل به من که خواهرتم بگو چیکار میکنین

سان و ریتا: دوروتیییییی -______-

نووا: چه مشتاقین بی خیال بابا

تلما: بعد یه روز شماها عاشق میشید اینا تلافی میکنن

دوروتی و ریتا و سان برایت : شما ساکتتت 

ژولیت: بهتر نیست اول مدرسه رو درست کنیم؟

همه : اوه.....اره درسته

بعد هرکس مشغول کاری شد و سعی کردن با هم مدرسه رو درست کنن

سابرینا و باروتی وظیفه داشتن وسیله های بقیه رو پیدا کنن و درست کنن

سابرینا همینطور که میگشت به یه البوم میخوره

برش میداره و نگاهش میکنه.

سابرینا : این البوم منه....یکم خراب شده....اما میشه درستش کرد

بعد با جادو درستش کرد

تو اون البوم  عکسای سابرینا و دوستاش بود

____________________________

باروتی همینطور که میگشت به یه دفتر میخوره

نگاهش میکنه...اونم دفتر خودش رو پیدا کرده بود...درستش میکنه...

تو اون دفتر پر از خاطره بود.....

باروتی دفتر و برمیداره و شروع میکنه قدم زدن....

سابرینا هم با البومش قدم میزد تا اینکه به هم خوردن

سابرینا: اخخخ ببخشید باروتی 

باروتی: اشکال نداره...اون چیه دستت؟

سابرینا به البوم نگاه کرد : تو این البوم عکسای دوستامونه.

باروتی: تو این کتابی که من هم دارم خاطرات دوستامونه

بعد شروع کرد و یه خاطره رو برای سابرینا خوند

سابرینا هم عکس همون خاطره رو پیدا کرد

سابرینا : ایناهاش....درست همینجاس!

با دیدن عکسا دوباره خاطرات یادشون اومد و تو فکر بودن

باروتی : عه اینجا رو نگاه چوب جادوتو گرفته بودم یادته؟ اون روز برای تمرین پیش مادرت اومده بودیم....بهمون تمرین داده بود رو چیزی جادو امتحان کنیم و اونو تبدیل به چیز های دیگه ای کنیم یا بهش چیزی اضافه یا کم کنیم....من اون روز تمرینم رو انجام نداده بودم برای همین چوب جادوتو ازت گرفتم و تو فکر کردی نیاز دارم اما باهاش میخواستم رو تو جادو انجام بدم و وقتی جادو میکردم عصبی میشدی و میخواستی چوب جادو رو ازم بگیری . همون موقع سلنا اومد و خوشش اومد و ازت عکس گرفت.تو عکس تو خیلی عصبی بودی و هی میگفتی چوب جادومو پس بده 

سابرینا بدون اینکه بخواد همون صفحه و همون عکس رو باز کرده بود و نگاه میکرد

باروتی نگاهش میره سمت اون عکس که سابرینا سریع صفحه رو عوض میکنه

باروتی : البوم و بده به من ببینم

و البوم و سریع ازش میگیره

سابرینا : پسش بده لطفا

و دستش و سمت البوم میاره اما باروتی البوم و دور نگه میداره

باروتی : لج نکن بزار اون عکس و ببینم

سابرینا : فقط خواهش میکنم اون و بده به من نیاز نیست اون عکس و نگاه کنی

باروتی:  اما چرا خیلی بامزه شده بودی هی غر میزدی

سابرینا : من هیچ هم غر نمیزدم حالا لطفا البوم و بده به من

باروتی: عمرا بدم بهت

سابرینا : بدتش دیگه 

باروتی : فقط یه لحظه

سابرینا : همون یه لحظه هزار تا بدبختی میاره 

باروتی: کی این رو گفته؟

سابرینا: من گفتم و میدونم درسته

باروتی : اصلا درست نیست

سابرینا: از کجا میدونی ؟ معلومه که درسته

باروتی: تو از کجا میدونی که درسته؟

سابرینا: چون تو کتابا خوندم

باروتی: تو هیچ کتابی همچین چیزی ننوشته

سابرینا: باشه تو خوبی حالا البوم و بده به من

باروتی: متاسفم نمیشه

سابرینا: لطفاااااا

یه دفعه صدای خنده اومد.ریتا و دوروتی و سان برایت بودن

سان برایت : آاااافرین.به کارتون ادامه بدید خیلی مشتاقم بدونم بعدش چی میشه

ریتا : چقدرررر باحالیین

بعد هر سه تاییشون میخندن

دوروتی: هی باروتی...تاحالا اینطوری ندیده بودمت ! چیه دلبری میکنی؟

باروتی: دوروتی تو یکی ساکت

دوروتی: ها ها اگه ساکت نشم چیکار میکنی؟

باروتی: دوروتیییییییی

سان : سابرینا پیشرفت کردی

سابرینا : بس کن سان

ریتا: اوووووه سابرینا خجالت کشیدههههه

سابرینا خجالتش بیشتر شد

دوروتی: اخییییییییییییییییی

سابرینا : کافیه

باروتی البوم و به سابرینا داد و سریع فرار کردن

سان : اخه از چی فرار میکنن همه میدونن اون دوتا عاشق هم هستن

ریتا : دیدی داشتن چیکار میکردن؟

دوروتی: وای از داداش من بعید بود 

سان : باید بریم دنبالشون

ریتا و دوروتی: ارهههههه

ژولیت: ولی اول باید به کار های دیگتون برسین بعدا برین تو زندگی مردم فضولی

هر سه تا : ای واااااااای

______________________________

سابرینا میره یه گوشه و اون عکس رو باز میکنه

سابرینا : خودش و تو اون تصاویر میدید....

-: سابرینا جان.....میشه چوب جادوتو بدی زودی بهت برش میگردونم

سابرینا : ا....ا....البته.بفرما.....یید
 
و چوب جادو رو سمت باروتی اورد  

باروتی: راحت باش بگو بگیر 

سابرینا : و....ولی...نمیتونم.....

باروتی:ما دوستیم راحت باش

سابرینا: ازم بزرگترین

باروتی: عه سابرینااااا

سابرینا : ببخشید دست خودم نیست 

باروتی: اشکال نداره خب یکم جادو کنم

سابرینا: باشه

باروتی جادو کرد و سابرینا گربه شد

سابرینا : میوووووووو

باروتی : وای اگه گربه بشی خیلی ناز میشی

سابرینای گربه همونطور که غر میزد خجالت کشید و ساکت موند

باروتی موذی نگاه میکرد : اگه میمون بشی چی؟

چوب جادو رو چرخوند سابرینا فرار میکرد و نمیخواست جادو بهش بخوره باروتی هم دنبال سابرینا دوید و گرفتش

باروتی : گرفتمت گربه کوچولو

سابرینا : میووووووووووو

باروتی خندید و جادو کرد

سابرینا میمون شد

باروتی ولش کرد : وایییی خیلی زشت شدی

سابرینا ناراحت شد

باروتی سریع اونو تبدیل به اهو کرد و سابرینا فرار کرد و دوید و رفت

باروتی: سابرینا کجا میری؟

- سابرینا؟

سابرینا یهو کتاب و بست : وای!اوه شمایید ژولیت خانم؟ ترسیدم

ژولیت: اون چیه دستت؟

سابرینا: هیچی

ژولیت با یه نگاه شکاکی : به کارت برس

سابرینا: باشه

سابرینا میره و به باروتی میرسه

باروتی: بههههه

سابرینا: متاسفم ولی این دفعه فقط با هم اینجا رو درست کنیم! موافقی؟

باروتی: اووووووه چه سریع و خونسرد! باشه حتما

سابرینا لبخند زد

بعد وسیله های گمشده ی بقیه رو پیدا میکردن و درستش میکردن


کم کم کار اونجا درست میشه

ژولیت: با هم میریم ببینم کسی زخمی شده یا نه

همه : باشه

همینطور که میرفتن......

-: جییییییییییییییییییییییغ

ژولیت: صدای چی بووود؟

سابرینا خاطره هاش پ با یکی یادش اومد ولی نتونست بشناسه اون کیه

سابرینا: صد.....صداش..........اش...ناس.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 09:16 ب.ظ

هالووین و هفته کاسپلی مبارکههههههه

جمعه 12 آبان 1396 01:28 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...

سلااااااااااام اومدم هالووین و هفته کاسپلی رو تبرییییک بگمممم

تبرییییییییییییییییک

حیف که بیس خوب ندارم وگرنه شخصیتامو روش به شکل کاسپلی ادیت میکردم-_-



دیدگاه ها : نفر هالووین و هفته کاسپلی رو تبریک گفتن
آخرین ویرایش: جمعه 12 آبان 1396 01:32 ب.ظ

قسمت 29 سرزمین جادوگری و قسمت 6 فصل 4

پنجشنبه 4 آبان 1396 05:57 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...

ژولیت با جادو فلاترجین و نگه داشت تا نتونه کاری کنه و با چوب جادوی سابرینا یه دروازه باز کرد 

از اونور دروازه پیش سابرینا درست میشه 

سابرینا و اریانا و انتونیو: اون دیگه چیه؟؟؟؟

سابرینا: اون یه دروازش و به.....هاااا

بعد رو به اریانا کرد: خب......من باید برم 

اریانا: کجا؟

سابرینا: خونه!

بعد رو به انتونیو کرد: تو هم به خواهرت بگو که این دختر عجیب و غریب و دروغگو رفت

بعد خداحافظی کرد و دوید تو دروازه 

سابرینا اومد بیرون و دروازه بسته شد

سابرینا: اوه.........وااااای!

با ترس به مدرسه نگاه میکرد و دستش رو قلبش بود

امی: هی.......بچه ها سابرینا اومده!

همه با شادی نگاه کردن 

سان دوید و سابرینا رو بغل کرد بقیه هم دنبالش رفتن

سابرینا: سااااااانش

بعد بقیه دوستاش و نگاه کرد

سابرینا: واااااای چقدر دلم براتون تنگ شده بودش

همه : ما هم! 

بعد بغلش کردن

سابرینا: بخاطر مدرسه متاسفم

ریتا: ولش 

فلاترجین: چییییییی؟ ولش؟ تو همونی هستی که باعث اتیش گرفتن این مدرسه بود!من بهت گفته بودم حق استفاده از جادو رو نداری!تو گوش ندادی!


دوروتی:ولی تو که نمیتونی یه جادوگر و از جادو کردن دور کنی!

سابرینا:این از اول بچگیم باهام بوده! من تمام تلاشمو میکردم تا اونجا جادو نکنم....ولی.....مجبور شدم جادو کنم.میدونستم....

سان دستش و رو شونه سابرینا گذاشت: بی خیاااال ولش کن !

سابرینا:باشه

فلاترجین: چه فایده وقتی تو دیگه نمیتونی بری مدرسه؟؟؟؟؟وقتی مدرست اتیش گرفته ؟؟؟تو باید قبول کنی که باختی!

سابرینا: من میتونم با جادو مدرسه رو به حالت اولش برگردونم !

ژولیت چوب جادوی سابرینا رو سمتش پرت کرد و سابرینا گرفتش

سابرینا : اگه مدرسه درست شد از اینجا میری و دیگه به دنیای جادوگرا بر نمیگردی!

فلاترجین: اتفاقا از این به بعد بیشتر به دنیای جادوگرا برای اذیت کردن میام

سابرینا خواست حرفی بزنه که دوروتی ادامه داد : باشه بیا خوشحال میشیم باهات بجنگیم!

امی : ولی.......اگه.....سابرینا نتونست با جادو اینجا رو مثل قبل کنه چی؟

تلما: مثبت فکر کن!

فلاترجین:سوال جالبی بود! اگه نتونست اینجا مال من میشه و شما زندونی میشید!

دوروتی: فقط زندونی کردن و بلدی؟؟؟؟ من و ریتا بلدیم زندونی کنیم و شکنجه بدیم!

ریتا: دقیقاااااااااااااااااااا

سابرینا با چوب جادوش کاری کرد اون اژادر دیگه به حرف های کسی گوش ندن 

ریتا: مراقب باش یه وقت حمله نکنن

دوروتی: حمله هم کنن چیزی نمیشه

فلاترجین: پس میخوای باهام بجنگی نه؟

سابرینا: اره

ژولیت جادوشو ول کرد و فلاترجین اومد پایین

فلاترجین سریع یه وردی خوند که سابرینا گیج شه و بعد سابرینا رو بلند کرد و محکم پرت کرد رو زمین! بعد سریع با جادو رو بدن سابرینا زخم ایجاد کرد

فلاترجین: ورد شکنجه هم برات بخونم؟  خودت خوب میدونی اون دیگه راه از بین رفنن نداره اونقدرررر شکنجه میشی تا بمیری

سابرینا خواست بلند شه

فلاترجین : بی خیاااااال تسلیم شو

بعد دوباره جادوی زخم و زد به سابرینا و بلندش کرد و اینور و اونور پرتش کرد و بعد محکم انداختش زمین

سابرینا نمیتونست کاری کنه : تمومش.......کن

فلاترجین : نمی کنم! بذار ورد شکنجه رو برات بزنم اونوقت تموم میشه

بعد ورد شکنجه رو سمت سابرینا پرت کرد 

دوروتی:نههههههههههه

و دوید سمت سابرینا و جادو به دوروتی خورد

دوروتی افتاد و شکنجه شد

سابرینا: نههههههههه دوروتی........چرا؟؟؟؟؟

دوروتی: جییییییییییییییییییییییییغ

یه دفعه یه جادوی سبز که مثل طوفان بود  دور دوروتی ظاهر شد و دوروتی هرچی جیغ میزد اون جادو زیاد تر میشد

جیغ تموم شد! جادو هم کل بدن دوروتی رو گرفته بود و دوروتی اروم رو زمین بیهوش شده بود

نور سبز اروم میره سمت اسمون و غیب میشه و بعد چند لحظه اسمون رعد و برق میزنه

تلما: اوه.............انگار این دفعه واقعا دوروتی رو از دست دادیم

ریتا دوید سمت دوروتی و دید قلبش نمیزنه

نگاها رو ژولیت رفت

ژولیت: متاسفم......ولی.....این دفعه نمیشه......اون واقعا مرده......

سابرینا چشماش پر از اشک شد.....دوست فداکارش برای دومین بار خودش و به خطر انداخت....

سابرینا با صدایی لرزون : من....باعثشم

فلاترجین: درستهههههههههه اگه قبول نمیکردی تا باهام بجنگی الان دوستت زنده بود

سان: و اگه تو نمیومدی هیچکدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد

نووا: اون میخواست به مدرسه کمک کنه....یهویی این اتفاق افتاد! تو نمیتونی اون و مقصر کنی

فلاترجین یه جادو کرد و سابرینا پرت شد و خورد به درخت.بعد چشماش و بست

دورش یه جادوی سبز میاد 

همه دوستای سابرینا : هاااااااااا؟ نهههههههههههههه

کمی از جادوی سبز به سمت باروتی رفت و تو وجودش رفت باروتی به هوش اومد

چشماش و باز کرد و اومد پیش بقیه

باروتی: هاااااا؟ چه....چه اتفاقی افتاده؟؟؟خواهرممممممممم........سابرینااااااااااا

نووا: تو کار خوبی نکردی  مطمئنم پشیمون میشی  بهتر نیست بی خیال این کارا باشی و ادم خوبی باشی؟بیا پیشمون....اگه ادم خوبی باشی کمکت میکنیم.....

فلاترجین: برو بابا منم باور کردم

بعد خواست جادو سمت نووا پرت کنه

سان: نهههههههه صبر کنلطفا

فلاترجین: بس کنم؟ تو کی هستی که این و میگه؟ این و یادت باشه تو خودت هم اول دشمنشون بودی تو دشمن کل این مدرسه بودی تا دیدی از تو شرور تر پیدا شده با سابرینا اینا خوب شدی

سان: نههههه....من فهمیده بودم که باید خودم و عوض کنم....من.......

فلاترجین: دروغ نگو خودت هم خوب میدونی که اینطوره

سان: اینطور نیسسسسسسسسست تمومش کنننننننننن

فلاترجین:خب......فکر کنم فعلا بستون باشه  بعدا زود برمیگردم

باروتی:ک....کار اون بود؟

سان:ا........اره درسته.......







برای قسمت بعدی نظررررررر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 06:32 ب.ظ

برای بعضی ها!

چهارشنبه 3 آبان 1396 06:34 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااام بالاخره یه پست گذاشتم-____-
خب....من یه دوست دارم که یه ادم بیکار همش اذیتش میکنه و به ادیت و کاراش گیر الکی میده!
خواستم به این دوستمون بگم حرفاش ناراحتت نکنه!
تو دوستایی داری که همه رو درست بهت میگن.
وقتی پستت و نگاه میکنن و میبینن فن ارت کشیدی نظرشون حرف دلشونه.
وقتی یکی میگه عالی یعنی از نظرش اون عالیه! 
شاید بعضی هاتون بگید نگین همیشه به همه چیز عالی میگه ولی نه اینطور نیست! بعضی ها شاهد هستن که من خوبه یا جالبه یا بد نیست هم گفتم! پس نظر واقعیم رو میگم! اون بی کارایی که کلا همیشه نظرشون بده هی میگن این بده اون بده هم باید بدونن که ادم کم کم تو چیزی استعدادشو کشف میکنه فقط با امید داشتن! مثلا من دیدم بعضی ها به این دوستمون گفتن تو تو اینده موفق نمیشی یا موفق میشی و معروف نمیشی اینقدر اب تو هاون نکوب!
ولی نمیدونن خواستن توانستن است! مثلا همین پاستور که میکروب و کشف کرد، هشت سال طول کشید تا تو کارش موفق شد! ولی موفق شد. اون دست از تلاش بر نداشت! اون علاقه داشت تا بدونه میکروب ها چی هستن و همین تلاشش و خواستنش کاری کرد تا الان جون میلیون ها ادم نجات پیدا کرد!
این دوستمون هم همینطور! میتونه تو اینده ادم پر طرفداری بشه. اون همه تلاششو میکنه چون به شدت به کارش علاقه داره حتی بیشتر از علاقه من نسبت به دوبلری! اون برای همین کار ساخته شده و توش موفق میشه! ادیت و فن ارت و داستان نویسیش هم از نظرم خیلی عالی و جالبه پس حتما اینا هم تو اینده بهش کمک زیادی میکنن.
شما نمیتونید در مورده اینده این دختر نظر بدید. شما نمیتونید بگید نتیجه کارش چیه و اینقدر مطمئن باشید!
بیاین فکر کنیم که شما برای خوبی این دختر این حرفا رو بهش میگید ، ولی ممکنه با حرفاتون روحیه اون دختر و خراب کنید و اون تو اینده موفق نشه ..... اون موقع بهش میگید ها ها دیدی گفتم نمیتونی؟ ولی نمیدونید همین شما بودید که باعثش شدید. حتی اگه ادیت و فن ارت این دختر بد هم باشه...میتونید با تشویق کردنش بهش انرژی بدید بهش بگید ادیتت پیشرفت کرده ادامه بده و با حوصله بیشتری ادیت و فن ارت بکش که ما منتظر پیشرفت های بعدی تو هستیم! 
این شکلی ممکنه اون دختر انرژی بیشتری بگیره و بیشتر تلاش کنه و ادیت و فن ارت و داستان نویسیش کلی پیشرفت کنه! در نتیجه وقتی بزرگ شد و شما نتیجش و دیدید هیجان زده میشید چون کلی قشنگ شده!باعثش تشویق هاتون بوده!
حتی اگه اذیتش هم نکنید و همین عالی و ....رو بهش بگید باز انرژی میگیره ولی کمی کم تر از انرژی ای که به تشویق کردن بهش میدید. در نتیجه نتیجش هم همونقدر قشنگ میشه ولی اگه تشویقش کنید و پیشرفت کنه طرفدار بیشتری هم تو اینده پیدا میکنه!
قضاوت با خودتون
این بود تمام حرف های من.



دیدگاه ها : حرفت و بزن
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 09:48 ب.ظ

تولدمهههههههههه

یکشنبه 2 مهر 1396 12:04 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااااام سلااااااااااام
امروز تولدمهههههه
خیلی خوشحالممممممم
بالاخره 13 سالم شدددددد
جییییییییییییغ 
خب دیگه بسه به کارتان برسید :/



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 مهر 1396 12:06 ق.ظ

به اعتماد به نفس خیلی ها باید باریک گفت!

سه شنبه 28 شهریور 1396 02:08 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
واقعا
مثلا یه دعوا میشه
باید اینقدر منت بکشی تا باهات دوست شن! میخوام صدسال سیاه دوست نشن دوست چیه بابا ادم به جاش یه ادم چیز فهم داشته باشه
همون کافیه
البته دوستای من چیز فهم هستن فقط....تعداد کمی....نیستن
یه ادمی رو دیدم....بحث میکرد مینداخت گردن من...البته...
من خودم براش کامل توضیح میدادم حتی اشتباه خودم و هم گفتم ولی باز من و مقصر میکرد انگار مثلا خودش هیچ کاری نکرده
خجالت بکش واقعا :/
خب پیگه....بای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 28 شهریور 1396 02:14 ب.ظ

دو ساله شدن دوستی من و بهترین دوستم

یکشنبه 26 شهریور 1396 11:00 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلاااااااام

دوستیم با یه دختر مهربون دو ساله شد

با دختری که هم معروفه! هم خوشگله! هم عشقه!

اونم فلاترجینه!

امروز ساعت 11 شب بهش نظر میدم و با هم دیگه دوست میشیم!

خیلی عالیهههههه خیلی هیجان زدمممممم





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 8 مهر 1396 12:43 ب.ظ

من وقتی پانی رو دیدم

دوشنبه 20 شهریور 1396 12:48 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
شال و خیلی بد کشیدم :/




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 12:49 ق.ظ

دیدار با دومین دوست صمیمیم

شنبه 18 شهریور 1396 11:49 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااام
بلهههههه بالاخره دومین دوست صمیمیم و از نزدیک دیدم
البته دوست صمیمی من....
مجازیه!
و اون.....
پانیه
خب خبببببببببببببببببببببب برای فهمیدن داستان باید برید ادامه



ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 شهریور 1396 01:06 ق.ظ

قسمت 29 سرزمین جادوگری و قسمت 6 فصل 4

چهارشنبه 8 شهریور 1396 09:40 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...

ژولیت با جادو فلاترجین و نگه داشت تا نتونه کاری کنه و با چوب جادوی سابرینا یه دروازه باز کرد 

از اونور دروازه پیش سابرینا درست میشه 

سابرینا و اریانا و انتونیو: اون دیگه چیه؟؟؟؟

سابرینا: اون یه دروازش و به.....هاااا

بعد رو به اریانا کرد: خب......من باید برم 

اریانا: کجا؟

سابرینا: خونه!

بعد رو به انتونیو کرد: تو هم به خواهرت بگو که این دختر عجیب و غریب و دروغگو رفت

بعد خداحافظی کرد و دوید تو دروازه 

سابرینا اومد بیرون و دروازه بسته شد

سابرینا: اوه.........وااااای!

با ترس به مدرسه نگاه میکرد و دستش رو قلبش بود

امی: هی.......بچه ها سابرینا اومده!

همه با شادی نگاه کردن 

سان دوید و سابرینا رو بغل کرد بقیه هم دنبالش رفتن

سابرینا: سااااااانش

بعد بقیه دوستاش و نگاه کرد

سابرینا: واااااای چقدر دلم براتون تنگ شده بودش

همه : ما هم! 

بعد بغلش کردن

سابرینا: بخاطر مدرسه متاسفم

ریتا: ولش 

فلاترجین: چییییییی؟ ولش؟ تو همونی هستی که باعث اتیش گرفتن این مدرسه بود!من بهت گفته بودم حق استفاده از جادو رو نداری!تو گوش ندادی!


دوروتی:ولی تو که نمیتونی یه جادوگر و از جادو کردن دور کنی!

سابرینا:این از اول بچگیم باهام بوده! من تمام تلاشمو میکردم تا اونجا جادو نکنم....ولی.....مجبور شدم جادو کنم.میدونستم....

سان دستش و رو شونه سابرینا گذاشت: بی خیاااال ولش کن !

سابرینا:باشه

فلاترجین: چه فایده وقتی تو دیگه نمیتونی بری مدرسه؟؟؟؟؟وقتی مدرست اتیش گرفته ؟؟؟تو باید قبول کنی که باختی!

سابرینا: من میتونم با جادو مدرسه رو به حالت اولش برگردونم !

ژولیت چوب جادوی سابرینا رو سمتش پرت کرد و سابرینا گرفتش

سابرینا : اگه مدرسه درست شد از اینجا میری و دیگه به دنیای جادوگرا بر نمیگردی!

فلاترجین: اتفاقا از این به بعد بیشتر به دنیای جادوگرا برای اذیت کردن میام

سابرینا خواست حرفی بزنه که دوروتی ادامه داد : باشه بیا خوشحال میشیم باهات بجنگیم!

امی : ولی.......اگه.....سابرینا نتونست با جادو اینجا رو مثل قبل کنه چی؟

تلما: مثبت فکر کن!

فلاترجین:سوال جالبی بود! اگه نتونست اینجا مال من میشه و شما زندونی میشید!

دوروتی: فقط زندونی کردن و بلدی؟؟؟؟ من و ریتا بلدیم زندونی کنیم و شکنجه بدیم!

ریتا: دقیقاااااااااااااااااااا

سابرینا با چوب جادوش کاری کرد اون اژادر دیگه به حرف های کسی گوش ندن 

ریتا: مراقب باش یه وقت حمله نکنن

دوروتی: حمله هم کنن چیزی نمیشه

فلاترجین: پس میخوای باهام بجنگی نه؟

سابرینا: اره

ژولیت جادوشو ول کرد و فلاترجین اومد پایین

فلاترجین سریع یه وردی خوند که سابرینا گیج شه و بعد سابرینا رو بلند کرد و محکم پرت کرد رو زمین! بعد سریع با جادو رو بدن سابرینا زخم ایجاد کرد

فلاترجین: ورد شکنجه هم برات بخونم؟  خودت خوب میدونی اون دیگه راه از بین رفنن نداره اونقدرررر شکنجه میشی تا بمیری

سابرینا خواست بلند شه

فلاترجین : بی خیاااااال تسلیم شو

بعد دوباره جادوی زخم و زد به سابرینا و بلندش کرد و اینور و اونور پرتش کرد و بعد محکم انداختش زمین

سابرینا نمیتونست کاری کنه : تمومش.......کن

فلاترجین : نمی کنم! بذار ورد شکنجه رو برات بزنم اونوقت تموم میشه

بعد ورد شکنجه رو سمت سابرینا پرت کرد 

دوروتی:نههههههههههه

و دوید سمت سابرینا و جادو به دوروتی خورد

دوروتی افتاد و شکنجه شد

سابرینا: نههههههههه دوروتی........چرا؟؟؟؟؟

دوروتی: جییییییییییییییییییییییییغ

یه دفعه یه جادوی سبز که مثل طوفان بود  دور دوروتی ظاهر شد و دوروتی هرچی جیغ میزد اون جادو زیاد تر میشد

جیغ تموم شد! جادو هم کل بدن دوروتی رو گرفته بود و دوروتی اروم رو زمین بیهوش شده بود

نور سبز اروم میره سمت اسمون و غیب میشه و بعد چند لحظه اسمون رعد و برق میزنه

تلما: اوه.............انگار این دفعه واقعا دوروتی رو از دست دادیم

ریتا دوید سمت دوروتی و دید قلبش نمیزنه

نگاها رو ژولیت رفت

ژولیت: متاسفم......ولی.....این دفعه نمیشه......اون واقعا مرده......

سابرینا چشماش پر از اشک شد.....دوست فداکارش برای دومین بار خودش و به خطر انداخت....

سابرینا با صدایی لرزون : من....باعثشم

فلاترجین: درستهههههههههه اگه قبول نمیکردی تا باهام بجنگی الان دوستت زنده بود

سان: و اگه تو نمیومدی هیچکدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد

نووا: اون میخواست به مدرسه کمک کنه....یهویی این اتفاق افتاد! تو نمیتونی اون و مقصر کنی

فلاترجین یه جادو کرد و سابرینا پرت شد و خورد به درخت.بعد چشماش و بست

دورش یه جادوی سبز میاد 

همه دوستای سابرینا : هاااااااااا؟ نهههههههههههههه

کمی از جادوی سبز به سمت باروتی رفت و تو وجودش رفت باروتی به هوش اومد

چشماش و باز کرد و اومد پیش بقیه

باروتی: هاااااا؟ چه....چه اتفاقی افتاده؟؟؟خواهرممممممممم........سابرینااااااااااا

نووا: تو کار خوبی نکردی  مطمئنم پشیمون میشی  بهتر نیست بی خیال این کارا باشی و ادم خوبی باشی؟بیا پیشمون....اگه ادم خوبی باشی کمکت میکنیم.....

فلاترجین: برو بابا منم باور کردم

بعد خواست جادو سمت نووا پرت کنه

سان: نهههههههه صبر کن لطفا

فلاترجین: بس کنم؟ تو کی هستی که این و میگه؟ این و یادت باشه تو خودت هم اول دشمنشون بودی تو دشمن کل این مدرسه بودی تا دیدی از تو شرور تر پیدا شده با سابرینا اینا خوب شدی

سان: نههههه....من فهمیده بودم که باید خودم و عوض کنم....من.......

فلاترجین: دروغ نگو خودت هم خوب میدونی که اینطوره

سان: اینطور نیسسسسسسسسست تمومش کنننننننننن

فلاترجین:خب......فکر کنم فعلا بستون باشه  بعدا زود برمیگردم

باروتی:ک....کار اون بود؟

سان:ا........اره درسته.......







برای قسمت بعدی نظررررررر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 05:56 ب.ظ

یه درد و دل

چهارشنبه 8 شهریور 1396 08:39 ب.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااااااااااااااام 
اره درسته اومدم یه درد و دلی کنم
قبلا با یکی از بچه ها یکم تند حرف زدم اونم نمیدونم چش شد باهام سرد حرف میزد
چون کلافه شدم با یکی از دوستام درد و دل کردم و اون یکی هم شروع کرد بهونه اوردن که تو داری من و با بقیه بد میکنی !
البته خودش هم تو یه جمع بهم گفت نفهم خوبه من مثل اون بی ادب نبودم ادب نگه داشتم:/
خلاصهههههههه دیگه با هم حرف نزدیم البته من وبش میرفتم بعضی وقتا
کلی عکس نوشته چرت و پرت
خب ببینین یکی که از این کارا میکنه و اروم نیست معلومه یه اشتباهی کرده که این شکلی بخاطر اورده دیگه! 
تازه به هرکی گفتم موافق بود!
بعد دیروز رفتم باهاش حرف بزنم کلی چرت و پرت اورد و گفت اخرش خودت اومدی اینجا و....مظلوم نما و.....خودشیرین و.......
منم خیلی معمولی داشتم سعی میکردم به این بحث پایان یدم!
الان دقیقا کی اشتباه کرده؟
ببینین! خوشم نمیاد یکی باهام قهر کنه معمولا یا اون بحث و پایان میدم و بعد با هم حرفرنمیزنیم یا نمیدونم
ولی این نه! مثل اینکه کلا بحث و دوست داره
خب پس من اشتباه نکردم کردم؟ واقعا ارزش داشت؟
موندم چی بگم واقعا متاسغم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 شهریور 1396 08:52 ب.ظ

فلیییییییییییییییی ببینننننن

یکشنبه 22 مرداد 1396 02:08 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
برووووو ادامهههههه

فلییییییییی

دیدگاه ها : لطفا بیاااااااا
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 02:14 ق.ظ

تقدیم به فلاترجین جونم

یکشنبه 22 مرداد 1396 01:59 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
امیدوارم خوشت بیاد عزیزمممممم
بچه ها خیلی وقته بهش تقدیمی ندادم اذیت نکنین
fluttershy_just_being_adorable_by_junkiesnewb-d4ak1b6.png (1600×947)


filly_fluttershy_wallpaper_by_pappkarton-d4rhhdv.jpg (1920×1080)


fluttershy___angel_wallpaper_by_ox_deso_xo-d61wq9n.png (1191×670)
fluttershy_wallpaper_1920x1080_by_hopskocz-d4ujjms.png (900×506)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 02:05 ق.ظ

کارت ورود به گوست فایر

پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:03 ق.ظ

نویسنده : ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااام اینم کارت ورود به گوست فایر

گفتم شاید بعضیا بخوان برای زندگی برن گوست فایر ولی چون رفتن به اونجا کار اسونی نیست این کارت و گفتن بدم به شما
خب یه سری توضیحات
همه اون فرم و پر میکنین اون مربع هم وسطش باید عکس خودتونو بزنین
و اینکه حتما باید شخص اشنا رو بنویسید مثلا بگید تو گوست فایر کی براتون اشنا هست و حتما باید باهاش حرف زده باشید و قابل اعتماد باشید! 
دیوید اینا میبینن اگه اشنا باشید میذارن بیاین
پدر و مادرتون هم بشناسن چه بهتر
خب همین دیگه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 مرداد 1396 05:06 ق.ظ



تعدادکل صفحات : 11 1 2 3 4 5 6 7 ...

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس